ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

لحظه‌های کوچک، درس‌های بزرگ

برای نوشتن پایان نامه ام نیاز به تمرکز بیشتری داشتم. تصمیم گرفتم به جای کار در دفتر خودم، به دانشکده مدیریت بروم که هم تعداد آشناها کمتر هست  و هم با توجه به فشار کمتر، آدم ها شادترند. این تغییر محیط باعث شد با اتفاقات جدید و افرادی که پیش‌تر نمی‌شناختم، روبرو بشم. همیشه یادم میره ولی اتفاق ها وقتی برای من پیش میاد که از محدوده آرامشم میام بیرون...

در این محیط جدید با افراد جالبی آشنا شدم؛ از آدم هایی که بطور اتفاقی با هم روبرو میشدیم یا آدم هایی که فقط چند کلمه با هم رد وبدل می کردیم. در این دوران یکی از عادت‌هایم این شده بود که وقتی می‌دیدم دانشجوهای ارشد یا کارشناسی تا آخر شب در سالن مطالعه می مانند (در دانشگاه مدیریت درس خواندن زیاد، رایج نیست و معمولا صبح و شب همیشه تنها بودم)، از آن جایی که میدونستم چقدر سخته براشون و برای حفظ روحیشون، چای یا قهوه‌ای برایش می‌گرفتم (برای من رایگان) و با او به اشتراک می‌گذاشتم و بدون اینکه صحبتی داشته باشم عبور میکردم و میرفتم...

در یکی از این روزها درب خودکار کتابخانه کار نمی‌کرد و مجبور شدم از در پشتی وارد شوم.  دیدم افراد می‌آیند و می‌روند، تلاش می‌کنند درب را باز کنند (از در پشتی آگاهی نداشتند).بنابراین برای هر کسی که گیر میکرد، درب را باز میکردم. به تدریج متوجه شدم که این کار باعث میشه تمرکزم را از دست بدهم. از یک جا به بعد تصمیم گرفتم نسبت به آدم ها بی تفاوت باشم! آدم ها نمیتونستند وارد بشن و ناامید میرفتند تا اینکه بعد از مدتی یک نفر به  مسئول کتابخانه اطلاع می دهد و با یک تماس ساده، مساله درب خودکار حل میشه. وقتی مسیول امد با خودم فکر میک ردم چرا به فکر من نرسید! این اتفاق به من یادآوری کرد که گاهی ما خودمان را درگیر مسایلی می‌کنیم که شاید بهتر است بطور ریشه ای آن ها را حل کرد. این‌که من برای هر فرد درب را باز می‌کردم، شاید از روی حس کمک بود، اما در واقع دیگران را به خودم وابسته نگه می‌داشتم و به خودم حس خوب میدادم و در واقع (شاید) هدف واقعی من کمک نبود (البته به نظرم هر دوتای این ها (کمک مقطعی و حل ریشه ای) باید باهم باشه و نمیشه همه را قربانی کرد که یک مساله ریشه ای حل بشه).

روز دیگری، در حالی که به این مسائل فکر می‌کردم (از جمله اینکه آیا کمک واقعی به بقیه واقعا به خود آدم برمیگرده) و اصلا متوجه اطرافم نبودم، متوجه شدم کسی یک لیوان چای روی میزم گذاشت. این چای متفاوت و شیک‌تر از چای رایگان کارکنان دانشگاه و چیزی که همیشه می‌نوشیدم. وقتی سرم را بلند کردم، دختر خانمی را دیدم که آن را گذاشته بود و سریع داشت دور می شد. به چای نگاه کردم و تعجب کردم سرم را برگردوندم روبه فردی که داشت دور میشد، و اومدم با همان حالت متعجب ازش بپرسم و اونم اومد توضیخ بده که این چیه که در صدم ثانیه  متوجه شدم که او همان فردی بود که چند ماه پیش در یکی از همان شب ها برایش چای گذاشته بودم... با دیدن خنده من اون هم خندید و دور شد....