همان طور که همه ما می دانیم کنترلگری به معنای تمایل افراطی فرد یا سیستم برای هدایت یا مدیریت تصمیمها، احساسات و رفتار دیگران است؛ تا جایی که فرد کنترلگر احساس میکند همهچیز باید تحت نظارت و تسلط او باشد. این رفتار معمولاً ریشه در ترس، اضطراب، کمالگرایی یا تجربههای ناخوشایند گذشته دارد و در بسیاری از موارد، خود فرد کنترلگر نیز از نیت واقعیاش آگاه نیست.
کنترلگری میتواند به دو شکل آشکار و پنهان بروز پیدا کند. در حالت آشکار، فرد با دستور دادن، تهدید، تحقیر یا دخالت مستقیم تلاش میکند دیگران را مطابق میل خود هدایت کند. اما شکل پیچیدهتر و تلختر آن، کنترلگری پنهان یا زیرکانه است که در بین افراد باهوشتر بیشتر رایج است؛ جایی که فرد از ابزارهایی مانند محبت شرطی و گاه بیتفاوتی، ایجاد احساس گناه، محدودیت مالی، مشاورههای بهظاهر دلسوزانه، یا حتی برنامهریزیهای پشتپرده استفاده میکند تا طرف مقابل را به تصمیم یا رفتاری خاص سوق دهد. در این حالت، فرد مقابل ممکن است متوجه نشود که اختیارش بهتدریج در حال سلب شدن است و حتی گاها نوعی عذاب وجدان غیرواقعی را تجربه کند. این افراد معمولاً بهصورت کاملا ناخودآگاه چنین رفتارهایی را نشان میدهند. آنها ممکن است خود را صرفاً دلسوز یا منطقی بدانند، در حالی که در واقع در تلاشاند با هدایت دیگران، اضطراب درونی یا ترس از بینظمی،گناه و اشتباه را کنترل کنند. این الگو معمولاً در واکنش به محیطهای ناامن یا بیثبات شکل میگیرد و بهصورت الگوی رفتاری تثبیت میشود.
در نتیجه، بعضی از رفتارهایی که ظاهری محبتآمیز، دوستانه یا دلسوزانه دارند، نا خودآگاه در عمق خود اهدافی شخصی را دنبال میکنند و در درازمدت میتوانند به فرد مقابل و حتی خود فرد کنترلگر آسیب بزنند. چنین رفتاری همچنین مانع رشد و شکوفایی استعدادهای انسانی میشود، چراکه فضای آزاد، خلاق و امن را از افراد سلب میکند و باعث میشود هرگز دوستی و عشق واقعی شکل نگیرد و حتی در درازمدت حس بی اعتمادی شکل بگیرد. نکته مهم آنکه بسیاری از محبتهایی که در ظاهر رنگ دلسوزی و مراقبت دارند، ممکن است در باطن، تجلی همان کنترلگری پنهان باشند؛ نه نشانهای از آگاهسازی و توانمندسازی واقعی. این نوع محبت، بیشتر در خدمت حفظ تسلط و آرامش شخص است تا پرورش آزادی، آگاهی و معرفت فرد و گروه.
شاید یکی از بدترین شکلهای دوستی، رابطه با فردی باشد که بهصورت پنهان و زیرپوستی کنترلگر است. کسی که بیسروصدا، با اصرار و حرفهایی بهظاهر دلسوزانه وارد زندگی ما میشود و با بازیهای پنهانش، تصمیمها و مسیر زندگیمان را تحت تأثیر قرار میدهد. هرچه آن فرد باهوشتر باشد، این بازیها هم پیچیدهتر و ماهرانهتر میشوند. بسیاری از ما ممکن است سالها درگیر چنین روابطی باشیم، بیآنکه بدانیم چه بر سرمان آمده. گاهی فقط وقتی چشم باز میکنیم که آسیبها عمیق شدهاند. این لحظهی آگاهی، شاید یکی از تلخترین تجربههای زندگی باشد؛ اما در عین حال، نقطهی آغاز رهایی است. گرچه رفتار فرد کنترلگر ممکن است ناخودآگاه باشد ولی در انتها از سر گرفتن حس خوب و یا اضطراب درونی شکل گرفته است.
برای پیشگیری از گرفتار شدن در این نوع دوستیها، باید قدرت مرزبندی درونی را در خود پرورش دهیم، مرزهایی که حافظ سلامت روان، آزادی و رشد ما هستند. و مهمتر از آن، باید این سؤال را با شجاعت از خودمان بپرسیم: آیا ممکن است خودِ من گاهی همان کنترلگر پنهان باشم؟ اگر از روی اضطراب، ترس، یا نیاز به نظم و گرفتن حس خوب شخصی، وارد زندگی دیگران میشویم و سعی میکنیم بهظاهر آرام، اما در عمل، مسیرشان را هدایت یا محدود کنیم (حتی با نیت دلسوزی) باید متوقف شویم. باید مراقب باشیم مرزها را نشکنیم. باید بپذیریم که همهی رفتارهایی که بهنام محبت انجام میدهیم، الزاماً محبت نیستند (البته بدون شک شاید درصدی در آن محبت باشد). خیلی فرق میکند که پرندهای را در قفس بگذاریم، به آن آب و دانه بدهیم و بعد به خود افتخار کنیم که داریم به او محبت میکنیم. شاید آن پرنده هم کمکم شرطی شود و به آنچه به نظرش «امنیت» میرسد عادت کند. اما حقیقت تلخ این است: ما نهتنها او را از پرواز محروم کردهایم، بلکه احتمال پرواز را برای نسلهای بعدیاش هم محدود کردهایم. محبت واقعی، رشد میدهد نه اطاعت. رها میکند، نه رام.
به نظرم در مدیریت نیز میان «مدیریت سالم» و «کنترلگری افراطی» تفاوتی اساسی وجود دارد. اگر کنترلگری موجب سلب اختیار انسانها و بروز استعداد ها برخلاف چارچوب های تعریف شده شود یا بهجای اعتماد به مشیت الهی، به اجبار، سلطهگری و تحمیل منتهی گردد، رفتاری ناپسند و نکوهیده است. به نظرم مدیر واقعی کسی است که با تلاش بر طبق اصول، به خدا توکل کند، نه اینکه با کنترل افراطی به توهم آرامش و موفقیت شخصی دست یابد. همه بارها با مدیری روبرو شدیم که به فرزندان و آشنایان خود مسیولیت و فضا می دهد. این عملکرد گاهی به پشتوانه این عدم اطمینان سیستم به افراد است.
اگر در یک رابطه، خانواده، گروه یا جامعه، شکوفایی انسانها وابسته به شبیه شدن و پذیرفتن نظرات شخصی فرد یا ساختاری خاص باشد، نه اصول دینی و اخلاقی، در واقع، مانعی در برابر رشد قرار داده شده است. این نوع کنترل ممکن است با ظاهری مذهبی توجیه شود و کار را پیچیدهتر کند، اما اگر بر پایه منیت و آرامش شخصی، خودبزرگبینی یا حذف اراده و استعدادهای انسانها باشد، در تضاد کامل با توحید، توکل و عدالت قرار دارد. در چنین شرایطی تغییر برای بهتر شدن سختتر، پیچیده تر، پر حاشیه تر است.
به نظرم در گروهها و خانوادههای مذهبی، باید همیشه این آگاهی وجود داشته باشد که اضطرابها، ترسها یا نگرانیهای مذهبی، اگر بهدرستی شناخته و هدایت نشوند، میتوانند به ابزارهایی برای کنترلگری و سرکوب ناخودآگاه در ذیل نام مذهب و خداوند تبدیل شوند و در نهایت، نهتنها رشد دینی، معنوی و انسانی را متوقف کنند، بلکه همان نیازهای سرکوبشده در اشکالی غیرعرفی، حتی ناسالم و ضد دین بروز پیدا کنند.
برای رهایی از الگوی کنترلگری، چند راهکار اساسی وجود دارد. نخست، باید لحظههایی را که میل به مشاوره، اصرار، مخالفت یا کنترل (مدیریت) در تصمیم دیگران پیدا میکنیم شناسایی کرده، در همان لحظه مکث کنیم و از خود بپرسیم: «آیا واقعاً لازم است؟» و «آیا این تصمیم برای ارامش و خوشایند من است یا برای خدا و بنده او؟ منیت، آرامش و حس خوب من چقدر در این نظر نقش دارد» دوم، واگذاری تدریجی برخی مسئولیتها به دیگران، حتی اگر نتیجهاش کامل و بینقص نباشد، تمرینی مؤثر برای رها کردن نیاز به کنترل است. سوم این احتمال که نظرات متفاوتی هم نیز وجود دارد. و در تمام این مراحل، نباید فراموش کرد که اعتماد به خدا و توکل واقعی و توجه به اصول الهی، جایگزینی عمیق و معنوی برای میل به سلطه، مدیریت افراطی و عدم تغییر است.
در گفتوگو با اطرافیان، معمولا تفاوت جالبی در نحوه تبیین دلایل مهاجرت یا بازنگشتن به کشور دیده میشود. بسیاری از افراد با گرایشهای مذهبی، هنگام صحبت از مهاجرت، بیشتر بر جنبههای اخلاقی و ارزشی تأکید میکنند؛ عباراتی مانند: «مردم خیلی بد شدهاند و مثل قدیم نیستند»، «ارزشها از بین رفته و مذهبی بودن سخت شده است و این جا آسانتر است»، یا «فساد اخلاقی همهگیر شده و اینجا بهتر است» بارها شنیده میشود. در مقابل، افرادی با گرایشهای عرفی تر و یا غیر مذهبی تر معمولاً دلایل سادهتری را مطرح میکنند: «کار نیست»، «آینده شغلی مبهمه»، و تمام. آنها کمتر به بازنمایی منفی از اخلاق مردم یا ارزشهای جامعه مبدأ میپردازند.
این تفاوت میتواند ریشه در یک فرایند روانشناختی داشته باشد. برای کسانی که هویتشان با ارزشهای اخلاقی گره خورده است، پذیرش زندگی در کشوری جدید که از نظر فرهنگی ممکن است از آموزه های آن ها دور باشد، گاه نوعی تضاد درونی ایجاد میکند. برای کاهش این تضاد، ذهن ممکن است گذشته و مردم مبدأ را بهگونهای منفیتر از واقعیت بازنمایی کند، تا مهاجرت نه صرفاً یک انتخاب، بلکه یک ضرورت اخلاقی جلوه کند و بهای دردناک پرداخت شده برای این مهاجرت را به بهترین شکل توجیه کند.
در روانشناسی، این پدیده را ناهماهنگی شناختی (Cognitive Dissonance) مینامند؛ یعنی زمانی که فرد میان دو باور متناقض قرار میگیرد مثلاً: «من با ارزشها بزرگ شدم و آن ها برای من مهم هستند» و «برای رفاه و ثروت مهاجرت کردم» و برای کاهش تنش روانی، یکی از این باورها را بازنویسی میکند. در اینجا، معمولاً تصویری تحریفشده از گذشته ساخته میشود. این بازنویسی ذهنی ممکن است با چند سوگیری روانی دیگر همراه باشد:
توجیه بازنگرانه (Retrospective Justification): ساختن روایتی از گذشته که تصمیم فعلی را توجیه کند، حتی اگر تحریفشده باشد. مثلاً: «چون مردم بد شده بودند، من چارهای جز مهاجرت نداشتم.»
سوگیری توجیه سیستم جدید (System Justification): تمایل به برتر نشان دادن وضعیت فعلی برای کاهش احساس بیثباتی. مثلاً: «اینجا همهچیز بهتر و اخلاقی ترهست، اونجا فقط بینظمی بود و همه دزد بودند.»
تحقیر گروه مبدأ (Outgroup Derogation): بد جلوهدادن گروهی که پیشتر به آن تعلق داشتیم برای تقویت احساس تعلق به گروه جدید. مثلاً: «مردم اونجا دیگه قابل تحمل نیستن وبی فرهنگند، اینجا فرهنگ بالاتره و همه تو صف هستند.»
اما شاید راه سالمتر، پذیرش واقعیتی پیچیدهتر باشد: مهاجرت و زندگی در فرهنگی متفاوت و حتی شاید ضد ارزش ها لزوماً خوب یا بد نیست ولی تصمیمی است که برای خود خودمان گرفتیم، و مردم کشور مبدأ نیز همواره آمیزهای از زیبایی، ضعف، و شرافتاند. سیاهنمایی آنها و بزرگ نمایی ضعف بعضی از آداب اجتماعی برای توجیه حال، شاید تسکینی موقت باشد، اما در بلندمدت، هویت انسان و نسل های آینده او را از ریشههایش جدا میکند. و انسان را از واقع بینی و حق بینی محروم میکند. و اگر فراموش کنیم که در همان جامعه، انسانهای بسیاری زندگی میکنند که شریف و ایثارگرند، تحقیر آنها و جامعه ای که به آن تعلق دارند نهتنها بیانصافی است، بلکه شاید نزد خداوند خطایی نابخشودنی باشد. احترام به مردم مبدأ، حتی در دل تغییرات، میتواند پایهای باشد برای حفظ صداقت درونی و احترام به ارزش ها، تربیت فرزندان با نگاهی متعادلتر، و فاصلهگیری از رفتارهای نمایشی یا تحقیرآمیز نسبت به دیگران. چنین نگاهی حتی میتواند روزنهای برای بهبود و اصلاح بخشی از نظام اجتماعی و فرهنگی کشور مبدأ بگشاید.
داستان نیکوکار سامری که در کتاب انجیل آمده است، یکی از داستانهای اخلاقی مهم در سنت یهودی-مسیحی به شمار میرود. در این داستان، مردی از اورشلیم به سمت اریحا در سفر بود که در میانه راه مورد حمله دزدان قرار گرفت. آنها او را کتک زدند، وسایلش را دزدیدند و نیمهجان رهایش کردند. ابتدا یک کاهن و سپس یک لاوی (هر دو از مقامات مذهبی آن زمان) از همان مسیر عبور کردند، اما هیچکدام به مرد زخمی کمک نکردند و از او گذشتند. سپس یک سامری، که از دیدگاه یهودیان فردی خارج از دین و حتی دشمن محسوب میشد، به آنجا رسید. برخلاف دیگران، سامری دلش برای مرد زخمی سوخت و به او کمک کرد؛ زخمهایش را پانسمان کرد، او را به مهمانخانهای برد و حتی هزینه اقامت و مراقبت از او را پرداخت کرد. این داستان به عنوان نمونهای از عشق به همنوع و اهمیت کمک به دیگران، بدون توجه به نژاد، مذهب یا طبقه اجتماعی، نقل میشود. در پایان، حضرت عیسی علیه السلام از شنوندگان میپرسد که "چه کسی همسایه واقعی مرد زخمی بود؟" و پاسخ میگیرد که "آنکه بر او رحم کرد." حضرت عیسی سپس میگویند: "برو و تو هم چنین کن."
پژوهش دارلی و بتسون (۱۹۷۳) با عنوان "از اورشلیم به اریحا" از این داستان به عنوان الگویی برای بررسی رفتار کمکرسانی استفاده کرده است. این مطالعه به بررسی تأثیر شرایط موقعیتی (مانند عجله داشتن) و متغیرهای شخصیتی (مانند نوع دینداری) بر تمایل افراد به کمک به دیگران میپردازد. در آزمایش، شرکتکنندگان در حال حرکت بین دو ساختمان، با فردی نیمه جان و نیازمند کمک روبهرو شدند. نتایج این پژوهش نشان داد که افرادی که عجله داشتند، کمتر احتمال داشت به فرد نیازمند کمک کنند (۶۰٪ به ۱۰٪). همچنین، موضوع سخنرانیای که شرکتکنندگان باید ارائه میکردند (خواه درباره "نیکوکار سامری" باشد یا موضوعات دیگر)، تأثیر چشمگیری بر رفتار کمکرسانی نداشت. به عبارت دیگر، در این پژوهش که در میان دانشجویان پرینستون انجام شد، فکر کردن به موضوعات دینی و اخلاقی الزاماً منجر به افزایش رفتار کمکرسانی نمیشد.
این پژوهش نشان میدهد که هنجارهای اخلاقی، حتی در شرایطی که بهشدت در ذهن افراد حضور دارند (مانند فکر کردن به داستان نیکوکار سامری)، همیشه به شکل موثری منجر به کمکرسانی نمیشوند. بنابراین، تأثیر هنجارهای کمکرسانی کمتر از آنچه انتظار میرفت، قوی است.
یافتهها همچنین نشان دادند که عجله داشتن باعث میشود افراد نتوانند به درستی صحنه را بهعنوان یک موقعیت اضطراری و نیازمند کمک شناسایی کنند. در واقع، این افراد ممکن است قربانی را ببینند و حتی به او فکر کنند، اما به دلیل عجله و محدودیتهای زمانی، نمیتوانند تصمیمات اخلاقی مناسب اتخاذ کنند. بنابراین، عجله میتواند باعث "نقشه شناختی محدود" شود، جایی که افراد بهجای ارزیابی دقیق موقعیت، به عجله خود اولویت میدهند.
در نهایت، متغیرهای شخصیتی، مانند نوع دینداری، نتوانستند بهطور معناداری رفتار کمکرسانی را پیشبینی کنند. با این حال، این ...
- مطالعه دارلی و لاتانه (1968): "انتشار مسئولیت": این پژوهش، که یکی از مشهورترین مطالعات در زمینه رفتار کمکرسانی است، نشان داد که حضور دیگران در موقعیتهای اضطراری تأثیر زیادی بر رفتار کمکرسانی افراد دارد. در این آزمایش، شرکتکنندگان در اتاقی نشسته بودند و صدای یک فرد دیگر (که بهطور مصنوعی دچار مشکل شده بود) را میشنیدند. هر چه تعداد شاهدان بیشتر بود، احتمال کمک کردن به فرد نیازمند کمتر میشد. این پدیده به نام "انتشار مسئولیت" شناخته میشود، به این معنا که افراد در حضور دیگران مسئولیت کمکرسانی را کمتر بر عهده میگیرند، زیرا فکر میکنند که دیگران اقدام خواهند کرد.
- مطالعه "اثر تماشاگر" (Bystander Effect): مطالعات دیگر بر "اثر تماشاگر" تمرکز کردهاند، که نشان میدهد افراد وقتی تنها هستند احتمال بیشتری دارند که به یک فرد نیازمند کمک کنند، اما در حضور دیگران، این احتمال کاهش مییابد. این موضوع نیز تأکیدی بر تأثیر شرایط موقعیتی بر رفتار کمکرسانی است، به جای تأثیر مستقیم شخصیت یا باورهای اخلاقی.
- مطالعه "فاکتورهای محیطی در کمکرسانی" (Piliavin, Rodin & Piliavin, 1969): این پژوهش که بر روی مسافران قطار شهری انجام شد، نشان داد که برخی فاکتورهای محیطی مانند وضعیت ظاهر فرد نیازمند، نوع نیاز، و واکنش دیگران بر رفتار کمکرسانی تأثیر میگذارند. در این مطالعه، افرادی که نیاز به کمک داشتند (مثلاً فردی که روی ریل افتاده بود) زمانی که ظاهر بهتری داشتند یا به نظر میرسید که بیماری واضحی دارند، بیشتر احتمال داشت که کمک دریافت کنند.
- مطالعه دین و کمکرسانی (Batson et al., 1981): یکی از مطالعات سی. دنیل بتسون بر روی رابطه بین دینداری و کمکرسانی نشان داد که افرادی که دین را به عنوان جستجوی معنوی میبینند (مانند آنچه در مقاله "از اورشلیم به اریحا" بررسی شد)، ممکن است در موقعیتهای خاص تمایل کمتری به کمکرسانی نشان دهند. در مقابل، افرادی که دین را بهعنوان هدفی برای کمک به دیگران میبینند، در شرایطی که فرصتی برای کمک به همنوع فراهم شود، بیشتر احتمال دارد که اقدام کنند. این مطالعه نشان میدهد که دین و ارزشهای اخلاقی، بهتنهایی و بدون در نظر گرفتن شرایط موقعیتی، نمیتوانند رفتار کمکرسانی را بهطور کامل پیشبینی کنند.
- مطالعه رفتار اخلاقی و فشار زمانی (Goodman & Irwin, 1978): در این مطالعه، محققان به بررسی تأثیر فشار زمانی بر تصمیمات اخلاقی پرداختند. نتایج نشان داد که افرادی که تحت فشار زمانی بودند، به احتمال زیاد تصمیمات کمتری برای کمکرسانی و رفتار اخلاقی میگرفتند. این نتایج، مشابه یافتههای دارلی و بتسون است که نشان میدهد عجله داشتن میتواند بهطور قابلتوجهی احتمال کمکرسانی را کاهش دهد.
مستر بیست یکی از پردرآمدها و پربیننده های شبکه های مجازی است که ۲۵۰ میلیون دنبال کننده داره مسابقه با جوایزه میلیونی و تم های مختلف برگزار میکنه که اخیرا دو تا مسابقه بین سنین مختلف برگزار کرده (از یک تا صد سال) اگر سناریو نویسی نشده باشه روند حذف شدن ها در مسابقه جالبه: در این مسابقه هرکی بتونه در اتاقش بمونه برنده میشه (خسته نشه) ولی در این بین چالش های فکری و ورزشی هم دارند و بعضی جاها هم آدم ها تصمیم میگیرند با نظر جمعی بقیه را حذف کنند. قسمت جالب مسابقه روند حذف شدن هاست در ابتدا حذف شدن آدم ها از دو سر بازه هست و در نهایت بیشتر سنین ۴۰ و ۵۰ به مرحله نهایی میرسند. دو سر بازه در چالش ها بیشتر به کمک نیاز دارند (شایدم اطمینان بیشتر و یا اعتماد به نفس کمتر) که مجبورند در چالش ها به جواب دیگران اطمینان کنند که باعث حذفشون میشه و افرادی که استراتژیشون حیله هست از این مورد سود میبرند و اتفاقا بالا میرند و بقیه را حذف میکنند (با این دلیل که هدف بردن هست). در طول مسابقه درست هست افراد حیله گر در روند مسابقه در نهایت توسط نظر جامعه حذف میشن و بالا نمیروند ولی یک عده ای را حذف میکنند و اتفاقا هم با این روش کمی بالا می روند و یک مقدار جایزه ای را هم میبرند ... و همچنین در حذف شدن با نظر جمع آدم ها بیشتر به ضعیف ها رای میدهند (سن های کم و بالا).... تعامل آدم ها و اینکه خودشون بیرون بروند یا با رقابت بروند یا با شیر یا خط حذف بشوند و یا تعامل و همکاری داشته باشند مسابقه را متفاوت و پر بیننده میکنه (البته داشتن جایزه خیلی بزرگ که آدم ها برای رسیدن بهش تلاش کنند)... در نهایت هم فینال بین فرد ۴۰ ساله و ۵۲ ساله برگزار میشه که فرد ۴۰ ساله با اینکه پاسخ صحیح را اعلام میکنه، فرد ۵۲ ساله فکر میکنه شرکت کننده ۴۰ ساله دروغ میگوید و نمیتواند به او اطمینان کند و با تشخیص اشتباه جواب درست او را رد میکند و مسابقه را میبازد ....
راستش خیلی شناختن شخصیت افراد و یا واقعیت خودمون کار پیچیده ای نیست! فقط کافی است با خودمون صادق باشیم و از درونمون و روزمرگی بیایم بیرون و اطراف را خوب نگاه کنیم! مثلا ببینیم دوستان فرد مورد نظر (دوستانمون) چه کسانی هستند به نظرم بدون شک ما هم میانگین دوستانمون هستیم! و یا گروه هایی که بیشتر در شبکه های مجازی دنبال میکنیم!!! و یا مثلا باید دقت کرد شبکه های اجتماعی با توجه به دغدغه هامون چه پیشنهادی برای خواندن و یا دیدن به ما می دهند! حتی کمی اگر دقیقتر شد میشه بررسی کرد کارهامون را چطور انجام می دهیم! مثلا غذا چطور درست میکنیم! چطور خرید می کنیم؟ چطور مطالب را ارایه می دهیم؟ منزلمون را چطور تزیین کرده ایم! و یا چطور رانندگی میکنیم..... همه این ها ما هستیم و فقط کافی هست بر روی این موارد تامل کنیم!.... البته همه سعی میکنیم بهترین ظاهر رفتاری را داشته باشیم ولی اثر انگشتمون را با اینکه خودمون نمیدونیم، همه جا میگذاریم..... بدون شک فردی که دوستانش خیانتکار و یا مغرور هستند اتفاقی نیست، اگر چنین افرادی دوستان ما هستند به احتمال بسیار زیاد ما یکی از همان ها و با بسامد مشابه هستیم......