ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

نمی شود که نمی شود

زمانی که آزمایشگاه توماس ادیسون در وست اورنج، نیوجرسی دچار آتش‌سوزی شد، او 67 ساله بود. در حالی که تجهیزات و یادداشت‌های ارزشمند سال‌های گذشته‌اش در میان شعله‌ها نابود می‌شدند، نقل است که او با خونسردی نظاره‌گر این لحظات بود. در اوج این آتش‌سوزی، روایتی مشهور نقل می‌شود که او پسرش، چارلز را صدا زد و با هیجان گفت: "پسرم، مادرت را صدا کن! او هرگز در زندگی‌اش چنین آتشی را نخواهد دید!" 

شاید آزمایشگاه شما هیچ‌وقت آتش نگیرد، اما وقتی تمام تلاش‌هایتان بی‌نتیجه می‌ماند، وقتی هر دری را می‌زنید اما از هدف دورتر می‌شوید، همان لحظه‌ی گداخته شدن شما در میان شعله‌هاست. این همان نقطه‌ای است که باید به خود، آگاه شوید و به خود بگویید شاید دیگر هرگز این تجربه تکرار نشود، پس به‌جای ترس و درد بسیار، از آن در حالی که درد می کشید بیشترین لذت را ببرید و با تامل و تفکر از آن بیاموزید.  اگر آگاهانه رفتار کنیم این لحظات است که ما را پخته‌تر می‌کنند، همانند فلزی که در آتش آبدیده می‌شود. بعد از آتش بدون شک اگر بدانیم و باور داشته باشیم مقاومتر خواهیم شد.
لطفا این بار امتحان کنید و به خودآگاه خود بیاورید که این درد یا اتفاق و یا مشکل دیگر تکرار نمی شود! پس به بهترین شکل با این اتفاق تکرار نشدنی زندگیتان روبرو شوید. در نهایت اینکه، این آتش‌سوزی نابودکننده برای ادیسون پایان راه نبود؛ او سال بعد، دستگاه ضبط صدا که یکی از بزرگترین نوآوری هایش بود را اختراع کرد. 
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب میشود/ گاهی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود...گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است/گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود... گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست/ گاهی تمام شهر گدای تو میشود...(قیصر امین پور)

سفرنامه نروژ

همیشه فکر می‌کردم سفر به نروژ یعنی غرق‌شدن در طبیعت بکر و کوه‌های پوشیده از برف. اما با سفر به این کشور، علاوه بر چشم‌اندازهای زمستانی، با جامعه‌ای بسیار متفاوت نیز مواجه شدم. از همان بدو ورود به فرودگاه شهر کوچک تروندهایم متوجه شدم که این کشور کم‌جمعیت، با تکیه بر منابع طبیعی و مالی فراوان، بدون توجه به بازده مالی، جلوه‌ای از امکانات رفاهی و زیربنایی را به‌صورت مینیاتوری برای شهروندانش فراهم کرده است.

به نظرم، اعتماد در نروژ بیشتر از کشورهای اروپای مرکزی احساس می‌شود. برای مثال، در قطارها، دستگاه‌های خودکار فروش نوشیدنی (چای و قهوه و سوپ) چای‌های کیسه‌ای متفاوتی در اختیار خریداران قرار می‌دادند که برای همه مسافران آزادانه در دسترس بود! یا در سوپرمارکت‌ها، نظارت بسیار کمی بر خریداران وجود داشت. یکی از صحنه‌های متفاوت برای من، قرار دادن کالسکه بچه در بیرون مغازه بود. از یک سو جالب بود که کودک را در هوای سرد قرار می‌دهند، و از سوی دیگر، پدر مادرها هیچ نگرانی‌ای بابت وقوع اتفاقی ناگوار نداشتند. این صحنه، برای من که از سرزمینی متفاوت آمده بودم، عجیب و جالب بود.

سکوت و آرامش مرموز این سرزمین برفی از جذاب‌ترین بخش‌های سفرم بود. همچنین، برخلاف شنیده‌ها، در تجربه کوتاهی که داشتم، افراد وقتی احساس می‌کردند می‌توانند کمک کنند، بدون اینکه سوالی بپرسند، پیش‌قدم می‌شدند. برای مثال، در کمک به یافتن مسیر در یک روستای توریستی وقتی دیدند در تلاش برای یافتن مسیر هستم، یا در قطار، وقتی یکی از مسافران برای تعویض صندلی پیشنهاد کمک داد، و یا در سوپرمارکت، وقتی نمی‌توانستم خرید را از دستگاه خودکار نهایی کنم بدون درخواست کارمند فروشگاه به من کمک کرد. این اتفاق‌های کوچک، فضای سرد برفی را به محیطی خاطره‌انگیز تبدیل می‌کرد.

هرچند از بسیاری شنیده بودم که مردم نروژ کم‌حرف هستند، اما تجربه من نشان داد که این کم‌حرفی به معنی سردی یا بی‌اعتنایی نیست. راستش، من ترجیح می‌دهم مردم کمتر صحبت کنند اما هنگام نیاز مفید باشند. به نظرم، این ویژگی می‌تواند با اقلیم سرد این کشور مرتبط باشد؛ شاید در گذشته، به دلیل سرمای هوا، مردم وقت و شرایط مناسب برای صحبت‌های طولانی و غیرضروری را نداشتند و این ویژگی در طول زمان به فرهنگ تبدیل شده است.

شهری که سطل‌های زباله در خیابان‌ها ی آن به ندرت دیده می شد. با این حال، حتی کوچک‌ترین زباله‌ای هم به چشم نمی‌خورد! بر خلاف فضای وسیع و خیابان‌های بزرگ، جای پارک خودرو در کنار خیابان کم و محدود بود. شاید این موضوع در اغلب شهرهای اروپایی طبیعی باشد، اما انتظار داشتم در نروژ، با آن‌همه فضای آزاد، جای پارک بیشتری ببینم. با این حال، در محدوده‌های خاص امکان پارک وجود داشت. قطارهای نروژ بزرگ‌تر و جادارتر از قطارهای هلند به نظرم آمد. علاوه بر قطار، اتوبوس‌های پرتعدادی در سطح شهر تردد داشتند و دسترسی به نقاط مختلف را آسان می‌کردند. این در حالی است که سازه‌های شهری و بناها چندان تجملاتی نیستند و بیشتر حس کاربردی و ساده‌زیستی در معماری آن‌ها دیده می‌شود. البته، به نظرم نروژی‌ها خوش‌پوش هستند (لباس ها نو بود). 

هزینه‌ها در نروژ کاملاً بالاتر از اروپای مرکزی است؛ تقریباً می‌شود گفت همه‌چیز دو برابر گران‌تر است. با این حال، قیمت اجاره خانه تفاوت چندانی با اروپای مرکزی ندارد. همچنین به نظرم مصرف انرژی کنترل شده تر از کشوری مثل ایسلند و حتی هلند بود! چه در خانه و چه در مغازه ها درجه حرارت کاملا مناسب بود (نه سرد و نه گرم). برخلاف تصورم، خبری از فروشگاه‌های ماهی‌فروشی یا تنوع بالای ماهی در سوپرمارکت‌ها نبود. البته تعداد زیاد سوپرمارکت‌ها در سطح شهر بسیار به چشمم آمد. همچنین، برندهای لباس و مواد غذایی بیشتر بومی نروژ بودند و با کشورهای دیگر اروپایی تفاوت داشتند. 

نکته جالب دیگری که توجه من را جلب کرد، شباهت برخی محصولات غذایی و تنقلات نروژی با موارد مشابه در کشور خودمان بود. برای مثال، بستنی‌هایی شبیه به کیم یا شکلات‌های برند «فریا» که از نظر طعم و بسته‌بندی شباهت‌هایی به شکلات‌های آیدین داشتند، و آب‌نبات‌های کاراملی، به نوعی این حس را ایجاد کردند که شاید این محصولات ریشه یا خواستگاه مشترکی دارند. این شباهت‌ها برایم هم جالب و هم نوستالژیک بود. همچنین در فروشگاه ها گوشت یخ زده کاملا رایج و متفاوت بود (در اروپای مرکزی معمولا گوشت تازه) و همچنین اصلا نون باگت به چشم نمی آمد و نون های ورقه ای و تست رایج بود. در رستوران‌ها نیز به نظرم، مانند کشور خودمان، سس طرفداران بسیاری دارد و بسیار سرو می‌شود. شیرینی‌ها نیز شیرین‌تر از حد معمول بودند.

در نهایت به نظر می‌رسد این کشور، با وجود منابع و ثروت بسیار، بیشتر برای رفاه شهروندانش تلاش می‌کند و هدفی برای جذب گردشگران ندارد.

پینوشت: طی سال‌های اخیر، با توجه به افزایش تعداد سفرنامه‌های خوب و دقیق در فضای مجازی، در نوشته‌هایم تمرکز بیشتری بر تفاوت‌ها و تجربیات (از دید شخصی) خواهم داشت که با توجه به مدت کوتاه سفر ممکن است دقیق نباشند.

لحظه‌های کوچک، درس‌های بزرگ

برای نوشتن پایان نامه ام نیاز به تمرکز بیشتری داشتم. تصمیم گرفتم به جای کار در دفتر خودم، به دانشکده مدیریت بروم که هم تعداد آشناها کمتر هست  و هم با توجه به فشار کمتر، آدم ها شادترند. این تغییر محیط باعث شد با اتفاقات جدید و افرادی که پیش‌تر نمی‌شناختم، روبرو بشم. همیشه یادم میره ولی اتفاق ها وقتی برای من پیش میاد که از محدوده آرامشم میام بیرون...

در این محیط جدید با افراد جالبی آشنا شدم؛ از آدم هایی که بطور اتفاقی با هم روبرو میشدیم یا آدم هایی که فقط چند کلمه با هم رد وبدل می کردیم. در این دوران یکی از عادت‌هایم این شده بود که وقتی می‌دیدم دانشجوهای ارشد یا کارشناسی تا آخر شب در سالن مطالعه می مانند (در دانشگاه مدیریت درس خواندن زیاد، رایج نیست و معمولا صبح و شب همیشه تنها بودم)، از آن جایی که میدونستم چقدر سخته براشون و برای حفظ روحیشون، چای یا قهوه‌ای برایش می‌گرفتم (برای من رایگان) و با او به اشتراک می‌گذاشتم و بدون اینکه صحبتی داشته باشم عبور میکردم و میرفتم...

در یکی از این روزها درب خودکار کتابخانه کار نمی‌کرد و مجبور شدم از در پشتی وارد شوم.  دیدم افراد می‌آیند و می‌روند، تلاش می‌کنند درب را باز کنند (از در پشتی آگاهی نداشتند).بنابراین برای هر کسی که گیر میکرد، درب را باز میکردم. به تدریج متوجه شدم که این کار باعث میشه تمرکزم را از دست بدهم. از یک جا به بعد تصمیم گرفتم نسبت به آدم ها بی تفاوت باشم! آدم ها نمیتونستند وارد بشن و ناامید میرفتند تا اینکه بعد از مدتی یک نفر به  مسئول کتابخانه اطلاع می دهد و با یک تماس ساده، مساله درب خودکار حل میشه. وقتی مسیول امد با خودم فکر میک ردم چرا به فکر من نرسید! این اتفاق به من یادآوری کرد که گاهی ما خودمان را درگیر مسایلی می‌کنیم که شاید بهتر است بطور ریشه ای آن ها را حل کرد. این‌که من برای هر فرد درب را باز می‌کردم، شاید از روی حس کمک بود، اما در واقع دیگران را به خودم وابسته نگه می‌داشتم و به خودم حس خوب میدادم و در واقع (شاید) هدف واقعی من کمک نبود (البته به نظرم هر دوتای این ها (کمک مقطعی و حل ریشه ای) باید باهم باشه و نمیشه همه را قربانی کرد که یک مساله ریشه ای حل بشه).

روز دیگری، در حالی که به این مسائل فکر می‌کردم (از جمله اینکه آیا کمک واقعی به بقیه واقعا به خود آدم برمیگرده) و اصلا متوجه اطرافم نبودم، متوجه شدم کسی یک لیوان چای روی میزم گذاشت. این چای متفاوت و شیک‌تر از چای رایگان کارکنان دانشگاه و چیزی که همیشه می‌نوشیدم. وقتی سرم را بلند کردم، دختر خانمی را دیدم که آن را گذاشته بود و سریع داشت دور می شد. به چای نگاه کردم و تعجب کردم سرم را برگردوندم روبه فردی که داشت دور میشد، و اومدم با همان حالت متعجب ازش بپرسم و اونم اومد توضیخ بده که این چیه که در صدم ثانیه  متوجه شدم که او همان فردی بود که چند ماه پیش در یکی از همان شب ها برایش چای گذاشته بودم... با دیدن خنده من اون هم خندید و دور شد....

رفتار کمک‌رسانی

داستان نیکوکار سامری که در کتاب انجیل آمده است، یکی از داستان‌های اخلاقی مهم در سنت یهودی-مسیحی به شمار می‌رود. در این داستان، مردی از اورشلیم به سمت اریحا در سفر بود که در میانه راه مورد حمله دزدان قرار گرفت. آن‌ها او را کتک زدند، وسایلش را دزدیدند و نیمه‌جان رهایش کردند. ابتدا یک کاهن و سپس یک لاوی (هر دو از مقامات مذهبی آن زمان) از همان مسیر عبور کردند، اما هیچ‌کدام به مرد زخمی کمک نکردند و از او گذشتند. سپس یک سامری، که از دیدگاه یهودیان فردی خارج از دین و حتی دشمن محسوب می‌شد، به آنجا رسید. برخلاف دیگران، سامری دلش برای مرد زخمی سوخت و به او کمک کرد؛ زخم‌هایش را پانسمان کرد، او را به مهمان‌خانه‌ای برد و حتی هزینه اقامت و مراقبت از او را پرداخت کرد. این داستان به عنوان نمونه‌ای از عشق به هم‌نوع و اهمیت کمک به دیگران، بدون توجه به نژاد، مذهب یا طبقه اجتماعی، نقل می‌شود. در پایان، حضرت عیسی علیه السلام از شنوندگان می‌پرسد که "چه کسی همسایه واقعی مرد زخمی بود؟" و پاسخ می‌گیرد که "آنکه بر او رحم کرد." حضرت عیسی سپس می‌گویند: "برو و تو هم چنین کن."

پژوهش دارلی و بتسون (۱۹۷۳) با عنوان "از اورشلیم به اریحا" از این داستان به عنوان الگویی برای بررسی رفتار کمک‌رسانی استفاده کرده است. این مطالعه به بررسی تأثیر شرایط موقعیتی (مانند عجله داشتن) و متغیرهای شخصیتی (مانند نوع دینداری) بر تمایل افراد به کمک به دیگران می‌پردازد. در آزمایش، شرکت‌کنندگان در حال حرکت بین دو ساختمان، با فردی نیمه جان و نیازمند کمک روبه‌رو شدند. نتایج این پژوهش نشان داد که افرادی که عجله داشتند، کمتر احتمال داشت به فرد نیازمند کمک کنند (۶۰٪ به ۱۰٪). همچنین، موضوع سخنرانی‌ای که شرکت‌کنندگان باید ارائه می‌کردند (خواه درباره "نیکوکار سامری" باشد یا موضوعات دیگر)، تأثیر چشمگیری بر رفتار کمک‌رسانی نداشت. به عبارت دیگر، در این پژوهش که در میان دانشجویان پرینستون انجام شد، فکر کردن به موضوعات دینی و اخلاقی الزاماً منجر به افزایش رفتار کمک‌رسانی نمی‌شد.

این پژوهش نشان می‌دهد که هنجارهای اخلاقی، حتی در شرایطی که به‌شدت در ذهن افراد حضور دارند (مانند فکر کردن به داستان نیکوکار سامری)، همیشه به شکل موثری منجر به کمک‌رسانی نمی‌شوند. بنابراین، تأثیر هنجارهای کمک‌رسانی کمتر از آنچه انتظار می‌رفت، قوی است.

یافته‌ها همچنین نشان دادند که عجله داشتن باعث می‌شود افراد نتوانند به درستی صحنه را به‌عنوان یک موقعیت اضطراری و نیازمند کمک شناسایی کنند. در واقع، این افراد ممکن است قربانی را ببینند و حتی به او فکر کنند، اما به دلیل عجله و محدودیت‌های زمانی، نمی‌توانند تصمیمات اخلاقی مناسب اتخاذ کنند. بنابراین، عجله می‌تواند باعث "نقشه شناختی محدود" شود، جایی که افراد به‌جای ارزیابی دقیق موقعیت، به عجله خود اولویت می‌دهند.

در نهایت، متغیرهای شخصیتی، مانند نوع دینداری، نتوانستند به‌طور معناداری رفتار کمک‌رسانی را پیش‌بینی کنند. با این حال، این ...

- مطالعه دارلی و لاتانه (1968): "انتشار مسئولیت": این پژوهش، که یکی از مشهورترین مطالعات در زمینه رفتار کمک‌رسانی است، نشان داد که حضور دیگران در موقعیت‌های اضطراری تأثیر زیادی بر رفتار کمک‌رسانی افراد دارد. در این آزمایش، شرکت‌کنندگان در اتاقی نشسته بودند و صدای یک فرد دیگر (که به‌طور مصنوعی دچار مشکل شده بود) را می‌شنیدند. هر چه تعداد شاهدان بیشتر بود، احتمال کمک کردن به فرد نیازمند کمتر می‌شد. این پدیده به نام "انتشار مسئولیت" شناخته می‌شود، به این معنا که افراد در حضور دیگران مسئولیت کمک‌رسانی را کمتر بر عهده می‌گیرند، زیرا فکر می‌کنند که دیگران اقدام خواهند کرد.

- مطالعه "اثر تماشاگر" (Bystander Effect): مطالعات دیگر بر "اثر تماشاگر" تمرکز کرده‌اند، که نشان می‌دهد افراد وقتی تنها هستند احتمال بیشتری دارند که به یک فرد نیازمند کمک کنند، اما در حضور دیگران، این احتمال کاهش می‌یابد. این موضوع نیز تأکیدی بر تأثیر شرایط موقعیتی بر رفتار کمک‌رسانی است، به جای تأثیر مستقیم شخصیت یا باورهای اخلاقی.

- مطالعه "فاکتورهای محیطی در کمک‌رسانی" (Piliavin, Rodin & Piliavin, 1969): این پژوهش که بر روی مسافران قطار شهری انجام شد، نشان داد که برخی فاکتورهای محیطی مانند وضعیت ظاهر فرد نیازمند، نوع نیاز، و واکنش دیگران بر رفتار کمک‌رسانی تأثیر می‌گذارند. در این مطالعه، افرادی که نیاز به کمک داشتند (مثلاً فردی که روی ریل افتاده بود) زمانی که ظاهر بهتری داشتند یا به نظر می‌رسید که بیماری واضحی دارند، بیشتر احتمال داشت که کمک دریافت کنند.

- مطالعه دین و کمک‌رسانی (Batson et al., 1981): یکی از مطالعات سی. دنیل بتسون بر روی رابطه بین دینداری و کمک‌رسانی نشان داد که افرادی که دین را به عنوان جستجوی معنوی می‌بینند (مانند آنچه در مقاله "از اورشلیم به اریحا" بررسی شد)، ممکن است در موقعیت‌های خاص تمایل کمتری به کمک‌رسانی نشان دهند. در مقابل، افرادی که دین را به‌عنوان هدفی برای کمک به دیگران می‌بینند، در شرایطی که فرصتی برای کمک به هم‌نوع فراهم شود، بیشتر احتمال دارد که اقدام کنند. این مطالعه نشان می‌دهد که دین و ارزش‌های اخلاقی، به‌تنهایی و بدون در نظر گرفتن شرایط موقعیتی، نمی‌توانند رفتار کمک‌رسانی را به‌طور کامل پیش‌بینی کنند.

- مطالعه رفتار اخلاقی و فشار زمانی (Goodman & Irwin, 1978): در این مطالعه، محققان به بررسی تأثیر فشار زمانی بر تصمیمات اخلاقی پرداختند. نتایج نشان داد که افرادی که تحت فشار زمانی بودند، به احتمال زیاد تصمیمات کمتری برای کمک‌رسانی و رفتار اخلاقی می‌گرفتند. این نتایج، مشابه یافته‌های دارلی و بتسون است که نشان می‌دهد عجله داشتن می‌تواند به‌طور قابل‌توجهی احتمال کمک‌رسانی را کاهش دهد.

سفرنامه عراق

سفر من به عراق با پروازی قدیمی از شرکت هواپیمایی زاگرس آغاز شد. هواپیما بسیار کهنه به نظر می‌رسید و سالن پرواز به‌طور سطحی رنگ شده بود، تا حدی که قطرات رنگ روی صندلی‌ها مشخص بود!  یکی از تجربه های جالب این سفر همراهان ما در پرواز بودند. با ورود به فضای داخل پرواز با این صحنه روبرو شدم: زمانی که یکی از خانم‌ها باید به درخواست مهماندار در کنار یک آقا می‌نشست اما هر کار می کرد پاهایش خم نمیشد تا بالاخره، او با لبخندی مردد و همراه احترام گفت: "آخه باید کنار آقا بنشینم؟" در نهایت، مسافر دیگری با مهربانی جای خود را با او عوض کرد. همچنین همراه داشتن فلاکس چای توسط مسافران به واسطه علاقشون به چای تازه دم و تا آرامی عجیب فضای داخل هواپیما در زمان پرواز، تفاوت های دیگر این پرواز با پروازهای گذشته ام بود؛ شاید این آٰرامی به دلیل نگرانی از تجربه پرواز بود، خلاصه مسافران دلنشینی بودند البته، باید اشاره کنم که کادر مهمانداران در این پرواز به‌طرز بسیار غیرمحترمانه‌ای با مسافران رفتار می‌کردند (بدترین تجربه پرواز) و این تجربه تلخی از پروازهای داخلی و ادب کارکنان با مردمی مهربان و دوست داشتنی بود. واقعا این رفتارها باعث شرمندگیست.

ورود به عراق تجربه‌ای کاملاً متفاوت بود. به‌جز رفتار تند پلیس گذرنامه، همه‌چیز تا پیش از خروج از فرودگاه عادی به نظر می‌رسید. اما وقتی از فرودگاه خارج شدم و ماشین‌های نظامی تیرخورده را دیدم، فهمیدم که وارد دنیایی متفاوت شده‌ام. فضای بیرون فرودگاه، به‌جز در داخل خودروها، نشانی از پاکیزگی و نظم نداشت. جاده‌ها تمیز نبودند و سیگار کشیدن در هر مکانی، از راننده تاکسی گرفته تا مغازه‌دارها، امری رایج بود. نکته جالب دیگر، تعداد زیاد تاکسی‌های زردرنگ ایرانی بود. عدم وجود علائم راهنمایی در جاده‌ها و نظم رانندگی و راه دادن رانندگان به یکدیگر نیز جالب توجه بود. همچنین به نظرم میتونست ایده خوبی باشد تا رانندگان محصولات خودشون را همچون پروازهای ارزان (مانند شرکت رایان ایر) به مسافران به عنوان جنس اصل عرضه کنند. همچنین، دیدن سگ‌های کشته‌شده در جاده‌ها و بچه‌هایی که در هوای بسیار گرم تابستان در زمین‌های خاکی فوتبال بازی می‌کردند، از تجربیات متفاوت این سفر بود.

با وجود شرایط جنگ‌زده کشور، به نظرم عراق یکی از زیباترین کشورهایی بود که تا به حال دیده‌ام. پس از این سفر، متوجه شدم چرا تمدن‌های باستانی و حکومت‌ها در این منطقه شکل گرفته‌اند. هر گوشه‌ای از این کشور حاوی آثار تاریخی و داستان است و باید به تک تک نقاط آن سفر کرد. متأسفانه، شرایط این سال های عراق فرصتی برای بهره‌برداری از این زیبایی‌های طبیعی و تاریخی فراهم نکرده است.

در این سرزمین با وجود گرمای شدید هوای تابستان، درخت‌ها طراوت بسیار خاصی داشتند و میوه‌ها خوش رنگ بودند. یکی از زیباترین مناظر عمرم را در سفر به سامرا دیدم؛ رودخانه‌ای طولانی که در عین گرمای طاقت‌فرسا، درخششی خاص در طول مسیر داشت. در ابتدای سفر، نگران امنیت بودم اما با گذر زمان، زیبایی‌های معنوی و جغرافیایی این کشور باعث شد نگرانی‌هایم فراموش شوند. به نظرم معماری شهری عراق بسیار شلوغ بود حتی شلوغتر از کشور خودمان (چیزی که من نمیپسندم). البته برخلاف عدم ظرافت سنگ‌کاری‌های کشور ما، در عراق دقت بیشتری در کارها از جمله سنگفرش حرم ها دیده می‌شد که همچنان این بی ظرافتی سنگفرش های کشور ما برای من مساله است! شاید بهتر باشه کاری را انجام نداد اگر قرار است بد انجام شود. در میان شهرهایی که توفیق بازدید داشتم به نظرم شهر کاظمین از نظر نظم در سطح بالاتری قرار داشت. حتی خادمان آنجا نظم و احترام بیشتری از خود نشان می‌دادند.

با توجه به مطالب موجود از فضای معنوی این سرزمین کمتر از این مورد نوشتم هرچند که تمام سفر را به شکل غیر قابل وصفی تحت شعاع قرار می دهد. به نظرم تجربه اماکن مذهبی عراق به دلایل مختلف کاملاً متفاوت از حرم‌های زیارتی کشور خودمان بود که در این نوشته به آن نمی‌پردازم. اما، خاطره اینکه به‌طور اتفاقی مجبور شدم یک خانم سالمند را با صندلی چرخدار به زیارت ببرم و مهر و محبت او بعد از زیارت و یا خرید بادبزن حصیری از یک خانم سالخورده از تجربه‌ های خاص این سفر بود. درس خواندن در حرم و تبرک کردن مدادهای امتحان، بازار کتاب فروشی در نجف، قبرستان وادی السلام، آشنایی با مجاهدت های علما در فضای خاص دوران صدام، فضای امنیتی سامرا نیز از لحظات به‌یادماندنی این سفر بود همچنین در نهایت، رفتار مدیر گروه ما نیز بسیار جالب بود. او با لبخند و بدون توجه به اعتراضات بالا، همیشه مسائل را به‌خوبی حل می‌کرد.

 عراق بیست و نهمین کشوری بود که به آن سفر کرده‌ام و با وجود برخی سختی های سفر، این کشور پر رمز و راز جز معدود کشورهایی است که مشتاقم بارها به آن سفر کنم. این سفر واقعا قابل توصیف نیست و باید تجربه کرد؛ این سرزمین برای هر سلیقه‌ای، تجربه‌های نابی در خود جای داده است.