سوییس، با مناظر طبیعی خیرهکننده و سطح رفاه بالای زندگی، همواره بهعنوان یکی از مقاصد محبوب اروپایی برای سفر شناخته شده است. با این حال، تجربه من از سفری کوتاه به این کشور چندان دلپذیر نبود و انرژی مثبتی از فضای شهری و مردم دریافت نکردم. شاید این حس ناشی از آب و هوای سرد و بارانی بود که در زمان سفر (فصل سرد) حاکم بود. با وجود این، طبیعت زیبای سوییس همچنان یکی از جاذبههای برجسته این کشور است که بسیاری از افراد، آن را تحسین میکنند.
سوییس یکی از کشورهای گران اروپایی است، یکی از تفاوتهای جالب در این کشور، طراحی خاص پلاک خودروهاست. در حالی که پلاک عقب ماشینها بهطور معمول و استاندارد طراحی شده، پلاک جلوی خودروها کوچک و متفاوت است. این موضوع در کنار سیستم قدیمی پرداخت با سکه برای خدماتی مانند پارکینگ، حس خاصی از ترکیب سنت و مدرنیته به شهرهای این کشور میدهد.
یکی دیگر از مواردی که توجهم را جلب کرد، نظم و رفاه قابلتوجهی است که به تمام نقاط کشور رسیده است؛ حتی در دورافتادهترین مناطق نیز زیرساختهای مناسب و امکانات رفاهی بهخوبی فراهم شدهاند. همچنین خطهای عابر پیاده به رنگ زرد، نشاندهنده رویکرد متفاوت سوییس نسبت به قوانین راهنمایی و رانندگی است. علاوه بر آن، نمادهای صلیب که در جادهها و مناطق مختلف بهوفور دیده میشود، برایم جالب بود؛ بهویژه که سوییس را کشوری مذهبی نمیدانستم.
تجربهای متفاوت از سفرم، اقامت در هتلی در بالای کوه بود که بعداً متوجه شدم متعلق به کلیساست. این هتل کاملاً خودگردان اداره میشد و بهویژه برای ما که در شبی تاریک به آنجا رسیدیم، حس عجیبی از مخلوق بودن را القا کرد.
یکی دیگر از نکات غیرمنتظره، عدم تسلط مردم به زبان انگلیسی، حتی در مناطق توریستی بود (فروشنده بلیط). این موضوع برای من جالب بود چون انتظار داشتم انگلیسی زبانی رایج باشد. با این حال، عدم تسلط به انگلیسی نکته منفی نبود، بلکه برخلاف پیشفرضهای من بود.
فرهنگ غذایی سوییس نیز با کشور ما هم شباهت هایی داشت. خیار، ترب، و گوجهفرنگی بخشی از وعدههای غذایی روزمره، بهویژه صبحانه، در این کشور هستند؛ مشابه آنچه در فرهنگ غذایی ما نیز رایج است.
سفر کوتاه من به زوریخ و مناطق کوهستانی نزدیک به مرز اتریش، با تمام تفاوتها و شباهتهایش به دیگر کشورهای اروپایی، تجربهای متفاوت بود. اگرچه از انرژی شهری و مردم سوییس چندان احساس مثبتی دریافت نکردم، نمیتوان انکار کرد که طبیعت این کشور تجربهای متفاوت را برای هر مسافری به ارمغان میآورد.
پینوشت: با توجه به افزایش تعداد سفرنامههای خوب و دقیق در فضای مجازی طی سالهای اخیر، در نوشتههایم تمرکز بیشتری بر تفاوتها و تجربیات (از دید شخصی) خواهم داشت.
ایسلند، کشوری با طبیعتی بینظیر و منحصربهفرد، هر گردشگری را به سمت خود جذب میکند. سفر به این جزیره زیبا، تجربهای پر از شگفتیهای طبیعی است که حس آرامش و نزدیکی به طبیعت را به هر بازدیدکنندهای القا میکند. زیباییهای این کشور بیشتر در محیط طبیعی آن خلاصه میشود؛ از کوههای پوشیده از برف و یخ گرفته تا آبشارهای فراوان و دشتهای سبز. با توجه به کمتر شدن هزینه ها برای سفر در انتهای فصل زمستان به ایسلند برنامه ریزی کردیم.
ایسلند ایر از آن دسته از پروازهایی است که با نزدیک شدن به تاریخ پرواز قیمت بلیط بسیار افزایش پیدا میکند، در این شرکت با اینکه جز پروازهای ارزان تقسیم بندی نمی شود اما غذا در پرواز به طور رایگان داده نمی شود همچنین با اینکه جلوی هر سرنشین اسکرین موجود است ولی گوشی به مسافرین داده نمی شود! عدم توزیع غذا و گوشی (به گفته شرکت پروازی) در راستای اهداف محیطزیستی است، اگرچه ممکن است برخی مسافران را ناراضی کند. راستی با توجه به وجود بلندگو بر روی سر هر سرنشین برای اولین بار متوجه صحبت های خلبان و مهماندار شدم (همین طور که قبلا اشاره کردم فهمیدم مشکل از من نیست). یکی از نکات عجیب این پرواز هم شماره گرفتن رندم بود که حتی با وجود رزرو مشترک، صندلی هر نفر در یک قسمت از پرواز افتاده بود (اولین بار بود همچین موردی را میدیدم)!
آب و هوا
یکی از چالشهای جالب سفر به ایسلند، مواجهه با آب و هوای غیرقابل پیشبینی این کشور است. حتی در طول یک مسیر، ممکن است با تغییرات شدید آب و هوا روبرو شوید. به همین دلیل، قبل از هر برنامهریزی برای سفر، بررسی لحظهبهلحظه نقشه جاده ها ضروری است. به همین خاطر امکان تماس بیست و چهار ساعته به سیستم هواشناسی و نقشه های آنلاین فراهم است و هر لحظه امکان بسته شدن جاده به علت برف سنگین و یخبندان هست (البته در ماه های گرم این احتمال کمتر است). یکی از تجربه های منحصر به فرد من هم گیر کردن در هوایی است که شاید بیشتر از سی سانتیمتر جلوتر از خود را نمیدیدیم و مجبور بودیم ساعت ها رانندگی کنیم تا به محل اقامت برسیم. آن لحظات و دیدن ماشین های تصادفی هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود.
جادهها و وسایل نقلیه
در ایسلند معمولا برای سفر در جزیره خودرو اجاره می شود (شاسی بلند یا کاروان) و شکل بازدید از این کشور سر زدن به جاذبه های طبیعی است که در دور جزیره قرار دارد. و محل اقامت هم کمپ های بین راهی و خانه های روستایی است. به دلیل شرایط سخت آب و هوایی، بسیاری از ماشینهای کشاورزی و جادهها کمی قدیمی و رنگ و رو رفته به نظر میرسند. اگرچه کیفیت جادههای بینشهری مطلوب است، اما جادههای درونشهری نیاز به بهبود دارند. با این حال، تجربه رانندگی در ایسلند با توجه به مناظر طبیعی اطراف، همچنان لذتبخش است. البته در سرتاسر جاده ها حداکثر سرعت ۹۰ کیلومتر بر ساعت است.
یکی از نقاط قوت ایسلند، استفاده گسترده از انرژیهای زمینگرمایی است. ارزان و در دسترس بودن انرژی باعث شده تا ساختمانها به خوبی گرم و روشن باشند (شبیه کشور خودمون)، حتی در سرمای شدید. این تضاد بین سرما و گرمای داخلی ساختمانها، حس خاصی از رفاه را به همراه دارد. حتی در سوپرمارکت ها سالن سبزی میوه و گوشت کاملا از فضای فروشگاه جدا بود و در یک محیط سرد قرار داشت (برخلاف محیط بسیار گرم سالن اصلی فروشگاه)! این نوع استفاده از انرژی در ایسلند به من آموخت که باید با توجه با داشته ها تصمیم گرفت. در گذشته، مخالف استفاده گسترده از انرژی ارزان و همچنین سرمایه گذاری در مناطق بسیار دورافتاده بودم، اما اکنون با سفر به ایسلند دریافتم که هر کشور باید بر اساس شرایط و فرهنگ خود تصمیمگیری کند.
شهرهای ایسلند از معماری سادهای برخوردارند. برخی ساختمانها با استفاده از مواد ساده مانند حلبی ساخته شدهاند که باعث شده ظاهر متفاوتی به شهر ببخشند. اگرچه جادههای درون شهری نیاز به بهبود دارند، اما خدمات دولتی به تمامی نقاط کشور بهخوبی رسیده است.
در ایسلند، نمادهای اساطیری بیشتر از دل زمین درآمده بودند. طراحی عروسکها و نمادهای سنتی بدون هیچگونه الگو برداری از سایر نمادها و عروسک های مشهور انجام شده است و عروسک ها شبیه مردم واقعی ایسلند هستند که درشت اندامتر و ظاهری متفاوت با اروپای مرکزی دارند، شاید عروسک ها به شکل زیبایی که ما انتظار داریم نبود و شبیه مردم واقعی بود که گاهی برای کودکان ترسناک هم به نظر میرسید. در کنار اینها، جوان بودن نیروی کار یکی از ویژگیهای متفاوت این کشور است. همان طور که اشاره شد قیمت ها در ایسلند بالاست و وقتی به یک رستوران برای خوردن یک غذای سنتی که با ماهی درست می شود مراجعه کردیم با توجه به خدمات از قیمت راضی نبودیم ولی در انتها بعد از حساب کردن با گرفتن یک شکلات بزرگ حس همه به عالی تغییر کرد و قیمت و کیفیت را فراموش کردیم! شاید این راه خوبی باشه برای همه مغازه داران برای جلب نظر مشتری!
اگرچه سفر به ایسلند هزینههای بالایی دارد، اما بسیاری از جاذبههای طبیعی این کشور ( آتشفشانها، یخچالهای طبیعی، یا چشمههای آب گرم و ...) به رایگان در دسترس هستند. طبیعت بکر و دستنخورده ایسلند، بزرگترین هدیهای است که هر گردشگری از این سرزمین دریافت میکند. این سفر شش روزه نه تنها من را با زیباییهای طبیعی که هیچ وقت تجربه نکرده بودم آشنا کرد، بلکه باعث شد دیدگاه جدیدی نسبت به مدیریت منابع طبیعی و فرهنگی در کشورهای مختلف داشته باشم.
پینوشت: با توجه به افزایش تعداد سفرنامهها در فضای مجازی طی سالهای اخیر، در نوشتههایم تمرکز بیشتری بر تفاوتها و تجربیات (از دید شخصی) خواهم داشت.
دو سال پیش بعد از حدود چهار سال دوری و زندگی در شهرهای دانشگاهی خارج از ایران، تصمیم گرفتم به ایران سفر کنم. این اولین باری بود که پس از دوران کرونا و فشارهای درسی توانستم به شهر خودم سفر کنم. تغییرات زیادی از زمانی که از کشور به قصد تحصیل خارج شده بودم به چشمم آمد (حدود ده سال پیش) که برخی از آنها را در اینجا با شما به اشتراک میگذارم:
بافت جمعیتی: به نظرم بافت جمعیتی، منطقهای که قبلاً در آن زندگی میکردم، کاملاً تغییر کرده بود. افراد جدیدی از مناطق مختلف به این نقطه از شهر آمدهاند (در طول روز) و شاید این تغییرات به دلیل راحتتر شدن دسترسیها با حمل و نقل عمومی از جمله مترو باشد.
پیری جمعیت: مسئله پیری جمعیت بسیار به چشمم میآمد. این تغییر نه تنها یک خطر بزرگ میتونه باشه، بلکه فرصتهایی هم میتونه برای ایجاد شغلهای مرتبط با سالمندان فراهم کنه.
سیاسی شدن: در گفتگوها متوجه شدم که مردم به شدت سیاستزده شدهاند. امکان یک مکالمه و تحلیل عادی وجود نداشت، و روابط بر پایه رابطهبازی امری پذیرفته شده به نظر میرسید.
آلودگی: آلودگی هوا و آلودگی صوتی شدید بود. جالب اینکه مردم بیشتر از گذشته زباله میریختند و دیگر از سیگار کشیدن خجالت نمی کشیدند. یازده سال پیش، فرهنگسازی زیادی برای جلوگیری از ریختن زباله انجام شده بود (زباله ریختن بد محسوب میشد)، اما اکنون این رفتار به ویژه در افراد با ظاهر مدرن دوباره رواج پیدا کرده بود، شاید این هم یکی از دلایل تغییرات بافت جمعیتی باشه و فکر میکنم برای تطبیق مجدد نیاز به زمان دارند.
رانندگی: رانندگی در شهر بسیار بینظم و ترسناک بود. مردم به سختی به یکدیگر راه میدادند و حتی از خیابان رد شدن هم برایم مشکل بود. همچنین سیگار کشیدن پشت فرمان و ماشینهای آسیبدیده زیاد به چشم میآمد. خودروهای چینی نیز نسبت به زمانی که ایران را ترک کردم، بسیار بیشتر شده بودند. در مورد خودروهای تصادفی شاید بشه با قوانین ساده ای که خودروهای تاکسی اینترنتی باید سالم باشند تا اجازه کار داشته باشند بخش زیادی از این مشکل را برطرف کرد. همچنین اواخری که از کشور خارج شدم کمتر میشد جوان های موتوری که حرکت های خطرناک انجام میدادند را دید که به نظرم مجددا خیلی به چشم می آمدند.
عدم تحمل اشتباهات: یکی از مواردی که مرا بسیار ناراحت کرد، این بود که مردم به یکدیگر اجازه اشتباه نمیدادند که شاید حاصل فرهنگ تربیتی ما باشد، به عنوان مثال یک ماشین مدل بالا که پشت موتوری خاموش شده بود، به جای کمک، تنها بوق ممتد میزد (یکی از خاطرات بد).
حمل و نقل شهری: تعداد اتوبوسها کاهش یافته بود و اتوبوسها بسیار خلوت نسبت به زمان من بودند. نمیدانم آیا این به دلیل راحتی تاکسیهای اینترنتی است یا فرسودگی ناوگان حملونقل عمومی. در مترو هم آدم ها بسیار ساکت هستند و به نظرم فشار زندگی زیاد هست ولی از یک طرفم مزاحم بقیه با صدای بلند نمیشن که در بعضی کشورها این مزاحمت عادی است.
ساختمانها: در سطح شهر، ساختمانهای جدیدی با طراحیهای تجملاتی زیاد دیده میشدند که به نظرم استفاده بیرویه و بیهدف از مصالح بود. ولی ظاهرا شلوغکاری و استفاده از طراحی های عجیب خواهان زیادی دارد! به نظرم ولی کلا کارهای اجرایی ظرافت و دقت ندارند شاید آدم های بی تجربه کار را انجام میدهند و شاید هم فقط انجام کار مهم است و دقیق انجام شدن حالا چه سنگ کاری زمین باشه و یا ساخت یک سازه اصلا اهمیتی ندارد. شاید بهتر باشه یک کاری انجام نشه وقتی دقیق انجام نمیشه. همچنین مصالح زیادی الکی ریخته شده (مثلا آجر) و اصلا استفاده نشده چه در سطح شهر و چه در جاده ها خیلی به چشم می آمد. ساختمان های رها شده (زمین به شکل سرمایه) در سطح شهر زیاد شده بود و عدم شروع پروژه های بزرگ خیلی به چشمم اومد (به نظرم عدم سرمایه گذاری و اقتصاد تحریمی کاملا واضح است!)
سطح شهر: مردم از دزدیده شدن گوشیهایشان در خیابانها نگران بودند. همچنین، گربهها و پرندههای شهری به شکلی عجیب اهلی شده بودند و به نظرم تعداد گربه در سطح مناطقی که من دیدم به شکلی عجیبی زیاد شده بود. مورد دیگه زیاد شدن و عادی شدن فرهنگ قهوه در سطح شهر بود که از یک کالای لوکس تبدیل به بخشی از زندگی مردم شده بود! اسم شرکت تاکسی های اینترنتی هم که به فرهنگ لغت همه خانواده ها اضافه شده بود!
عدم فاصله گذاری: یکی از مواردی که خیلی من را اذیت میکرد و اوایل باعث تعجبم میشد، عدم فاصله گذاری ها بود. آدم ها در پرداخت فاصله را رعایت نمی کردند و خیلی خیلی می چسبیدند از همه بدتر پرسیدن رمز توسط فروشنده یکی از مواردی است که خیلی عجیب بود! اینجام این را اضافه کنم به نظرم بعضی از قیمت ها بسیار بالا و غیر منطقی بودند. مورد دیگم به چشمم اومد که بدون هیچ پرسشی از شما فیلم میگرفتند و بدون اجازه فیلمت را به اشتراک میگذاشتند!
صف: هر جا وارد میشدم استرس و نگرانی شدیدی نسبت به آدم ها بابت عدم احترام به صف داشتم! در یک سفر بین راهی هم وارد رستورانی معروف شدم بعد از روبرو شدن با آدم هایی که به صف احترام نمیگذاشتند (با پوشش هایی بروز) تذکر دادم، سایرین به من گفتند ولشون کن حوصله داری و یکی از آن افراد مورد نظر هم به من گفت مگه نانوایی هست که صف باشه! اون یکی دیگم گفت ااا ببخشید حواسم نبود و یک دفعه شده! خلاصه همیشه با ورود به یک مرکز و رستوران استرس این را داشتم که این مشکل پیش نیاد و باید چطور عکس العمل نشان بدهم در حالی که من آدمی نیستم دوست داشته باشم عکس العمل نشان بدم.
نیروی کار: در بسیاری از مکانها و ادارات، کاری که بهطور معمول یک نفر انجام میدهد، توسط چند نفر انجام میشد و به نظرم دقیق هم انجام نمیشد که شاید با یک مدیریت بهتر، بهره وری و سطح خدمات بتونه خیلی تغییر کنه.
احترام به مشتری و برند سازی : در رستوران ها به نظرم احترام ها غیر واقعی شده بود (استفاده از کلمات مبالغه آمیز) که به دل نمی نشست که بیشتر حاصل تبلیغات اینستاگرامی بود تا دوست داشتن مشتری. عدم تمیز نگه داشتن محیط اطراف خانهها و مغازه ها گرفته تا عدم احترام به مشتریان در فروشگاهها با بازسازی نکردن خرابی ها و تمیز نکردن مغازه ها برای من لذت بخش نبود. به جای این موارد فقط استفاده از کلمات خاص یا برند سازی با زدن عکس سرشون در تابلو مغازه ها رایج شده بود! البته شاید گفته بشه بخاطر وضع اقتصادی بد است که به نظرم هزینه ها برای تجملات و عدم دادن امکانات به مشتری بیشتر یک مبحث فرهنگی است. مورد دیگری هم که خیلی به چشمم اومد استفاده از خانم ها به عنوان فروشنده در فروشگاه ها بود.
جمعیت مشتاق: حرمهای مذهبی بسیار بسیار شلوغتر از گذشته بودند و در میان موج جمعیت، احساس کوچکی و بیکرانی جهان به وضوح درک میشد.
با تمام مشکلات و سختیها، اما مردم همچنان شریف و مهربان باقی ماندهاند (محبتی که سال ها ازش دور بودم). در ضمن بعد از گذشت ده روز، همه چیز برایم عادی شد، بهجز رانندگی! هنوز هم باید در ماشین چشمانم را ببندم تا از استرس آن کم شود.
مستر بیست یکی از پردرآمدها و پربیننده های شبکه های مجازی است که ۲۵۰ میلیون دنبال کننده داره مسابقه با جوایزه میلیونی و تم های مختلف برگزار میکنه که اخیرا دو تا مسابقه بین سنین مختلف برگزار کرده (از یک تا صد سال) اگر سناریو نویسی نشده باشه روند حذف شدن ها در مسابقه جالبه: در این مسابقه هرکی بتونه در اتاقش بمونه برنده میشه (خسته نشه) ولی در این بین چالش های فکری و ورزشی هم دارند و بعضی جاها هم آدم ها تصمیم میگیرند با نظر جمعی بقیه را حذف کنند. قسمت جالب مسابقه روند حذف شدن هاست در ابتدا حذف شدن آدم ها از دو سر بازه هست و در نهایت بیشتر سنین ۴۰ و ۵۰ به مرحله نهایی میرسند. دو سر بازه در چالش ها بیشتر به کمک نیاز دارند (شایدم اطمینان بیشتر و یا اعتماد به نفس کمتر) که مجبورند در چالش ها به جواب دیگران اطمینان کنند که باعث حذفشون میشه و افرادی که استراتژیشون حیله هست از این مورد سود میبرند و اتفاقا بالا میرند و بقیه را حذف میکنند (با این دلیل که هدف بردن هست). در طول مسابقه درست هست افراد حیله گر در روند مسابقه در نهایت توسط نظر جامعه حذف میشن و بالا نمیروند ولی یک عده ای را حذف میکنند و اتفاقا هم با این روش کمی بالا می روند و یک مقدار جایزه ای را هم میبرند ... و همچنین در حذف شدن با نظر جمع آدم ها بیشتر به ضعیف ها رای میدهند (سن های کم و بالا).... تعامل آدم ها و اینکه خودشون بیرون بروند یا با رقابت بروند یا با شیر یا خط حذف بشوند و یا تعامل و همکاری داشته باشند مسابقه را متفاوت و پر بیننده میکنه (البته داشتن جایزه خیلی بزرگ که آدم ها برای رسیدن بهش تلاش کنند)... در نهایت هم فینال بین فرد ۴۰ ساله و ۵۲ ساله برگزار میشه که فرد ۴۰ ساله با اینکه پاسخ صحیح را اعلام میکنه، فرد ۵۲ ساله فکر میکنه شرکت کننده ۴۰ ساله دروغ میگوید و نمیتواند به او اطمینان کند و با تشخیص اشتباه جواب درست او را رد میکند و مسابقه را میبازد ....
راستش خیلی شناختن شخصیت افراد و یا واقعیت خودمون کار پیچیده ای نیست! فقط کافی است با خودمون صادق باشیم و از درونمون و روزمرگی بیایم بیرون و اطراف را خوب نگاه کنیم! مثلا ببینیم دوستان فرد مورد نظر (دوستانمون) چه کسانی هستند به نظرم بدون شک ما هم میانگین دوستانمون هستیم! و یا گروه هایی که بیشتر در شبکه های مجازی دنبال میکنیم!!! و یا مثلا باید دقت کرد شبکه های اجتماعی با توجه به دغدغه هامون چه پیشنهادی برای خواندن و یا دیدن به ما می دهند! حتی کمی اگر دقیقتر شد میشه بررسی کرد کارهامون را چطور انجام می دهیم! مثلا غذا چطور درست میکنیم! چطور خرید می کنیم؟ چطور مطالب را ارایه می دهیم؟ منزلمون را چطور تزیین کرده ایم! و یا چطور رانندگی میکنیم..... همه این ها ما هستیم و فقط کافی هست بر روی این موارد تامل کنیم!.... البته همه سعی میکنیم بهترین ظاهر رفتاری را داشته باشیم ولی اثر انگشتمون را با اینکه خودمون نمیدونیم، همه جا میگذاریم..... بدون شک فردی که دوستانش خیانتکار و یا مغرور هستند اتفاقی نیست، اگر چنین افرادی دوستان ما هستند به احتمال بسیار زیاد ما یکی از همان ها و با بسامد مشابه هستیم......