ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

از خرداد تا خرداد

بعد از آخرین پستم در خرداد ۱۴۰۴، «جنگ تحمیلی دوم» شروع شد و روزمرگی ما، حتی در خارج از ایران، دیگر مثل قبل نبود. آن روزها تازه درس تمام شده بود و بعد از خستگی و فشار چند سال گذشته، می‌خواستم چند کار باقی‌مانده را جمع کنم و بعد داستانم را در هلند به پایان برسانم. شروع کرده بودم به نوشتن بعضی مطالب و خاطرات و هم‌زمان، با جدیت پیگیر چند بی‌عدالتی و بی‌اخلاقی بودم که در سال‌های تحصیل تجربه کرده بودم. تصورم این بود که این کارها تا پایان سال ۲۰۲۵ به نقطه مشخصی می‌رسند و بعد می‌توانم با خیال راحت‌تری این فصل را ببندم. اما جنگ تقریباً همه‌چیز را تحت‌تأثیر قرار داد. تا به خودمان آمدیم، آن دو هفته هم گذشت؛ دو هفته‌ای که نگرانی برای کشور و مردم، خیلی از برنامه‌های دیگر را به حاشیه برد. در همان روزهای جنگ در خرداد ۱۴۰۴، با همه نگرانی‌ها، امیدم به آینده بیشتر شده بود و فکر برگشتن هم جدی‌تر. با اینکه شرایط بازگشت دایمی محیا نبود، چمدانم مدت‌ها وسط اتاق بود؛ با این فکر که اگر شرایط ایجاب کرد، سریع بلیت بگیرم و برگردم. کمتر از خانه بیرون می‌رفتم و بخش زیادی از وقتم به نوشتن و پیگیری همان کارهای باقی‌مانده می‌گذشت.

البته اگر در آن ایام کار واقعا خاصی پیدا می‌کردم، بدَم نمی‌آمد تجربه بیشتری کسب کنم؛ اما واقعیت این بود که دیگر خیلی پیگیر پیدا کردن کار نبودم. بعد از جنگ، حس آزار ماندن برایم حتی بیشتر شده بود. واقعاً برای برگشتن لحظه‌شماری می‌کردم و وقتی نمی‌توانستم آینده‌ای برای خودم در جایی که بودم تصور کنم، لذت بردن از همان روزها هم سخت شده بود، با اینکه میدانستم شاید دیگر تکرار نشود.

با این حال، یک موضوع هنوز اجازه نمی‌داد این فصل را برای خودم تمام‌شده بدانم: اتفاقاتی که در دوران تحصیلم افتاده بود و احساس می‌کردم بخشی از حقم در آن‌ها از دست رفته است؛ و سیستمی که هرچه بیشتر در آن پیش می‌رفتم، بیشتر احساس می‌کردم نمی‌خواهد اجازه دهد این پیگیری به نتیجه برسد. همین موضوع کم‌کم تبدیل به یک دعوای حقوقی و اداری طولانی شد. نزدیک به یک سال پیگیری کردم و بارها فکر کردم شاید این بار به نتیجه برسد؛ شاید این مسیر جواب بدهد، شاید اگر حضوری پیگیری کنم چیزی تغییر کند. اما تا امروز، هرچه تلاش کردم زورم به این سیستم متکبر و آلوده نرسیده است.

شاید سخت‌ترین بخش ماجرا برایم خودِ نتیجه نبود، بلکه چیزی بود که در طول این مسیر درباره سازوکار یک سیستم بزرگ فهمیدم. برداشت من این شد که بخشی از این تبعیض‌ها و نابرابری‌ها واقعاً نهادی است. وقتی طرف مقابل یک سیستم بزرگ باشد، قدرتش بسیار بیشتر از یک فرد است و گاهی حتی کسانی که می‌دانند مشکلی وجود دارد، بیشتر تلاش می‌کنند ساختار موجود حفظ شود تا اینکه مسئله واقعاً حل شود. شاید چون مسئولیت‌ها آن‌قدر به هم گره خورده‌اند که پذیرفتن اشتباه یک نفر می‌تواند پای افراد دیگری را هم به میان بکشد. من مدت زیادی با این تصور جلو رفتم که اگر مسیرهای رسمی را درست طی کنم، بالاخره سیستم پاسخگو خواهد بود. شاید اشتباهم همین بود که فکر می‌کردم وجود یک مسیر رسمی، الزاماً به معنای وجود اراده‌ای برای پاسخگویی است.

با این حال، هنوز فکر می‌کنم آدم وظیفه دارد در حد توانش برای حقی که از دست رفته تلاش کند؛ نه فقط برای خودش، بلکه شاید برای اینکه همان اتفاق برای نفر بعدی تکرار نشود. حتی اگر در نهایت نتیجه‌ای که انتظار داشته به دست نیاید. حداقل وقتی به تو می‌گویند «کاری از دستت برنمی‌آید، باید بپذیری و زانو بزنی»، می‌توانی نشان بدهی که شاید نتوانستی همه‌چیز را تغییر بدهی، اما آن‌ها هم نتوانستند از پایت دربیاورند. و همین مورد ساده به خودی خود برای آن ها عذاب آور است.

در این ایام اینترنت در مقاطع مختلف قطع یا محدود بود و حتی دسترسی از خارج از ایران به بعضی سرویس‌های داخلی، از جمله بلاگ‌اسکای، ممکن نبود. در چنین فضایی، نوشتن و به‌روز کردن این وبلاگ هم کم‌کم از اولویت‌هایم خارج شد (فراموش کرده بودم که وبلاگی هم دارم). و این‌طور، از خرداد ۱۴۰۴ تا خرداد ۱۴۰۵، بخش زیادی از ذهنم درگیر پیگیری برای بازگشت، فعالیت های مربوط به ایران در خارج از کشور در زمان جنگ و همچنین پیگیری پرونده حقوقی گذشت.

حالا این متن را در ۲۳ مرداد ۱۴۰۵ می‌نویسم (اما با تاریخ ۱۴۰۴ به اشتراک می گذارم). دیدم قبل از اینکه از امروز بنویسم، بهتر است اول چند پست از ماه‌های گذشته بگذارم. حالا که دوباره امکان نوشتن و دسترسی به وبلاگم فراهم شده، می‌خواهم آرام‌آرام این فاصله را پر کنم؛ از همان خردادی که داستان متوقف شد، تا امروز. تاریخ این پست را همان مرداد سال گذشته می‌گذارم؛ جایی که روایت متوقف شد، تا از آنجا دوباره ادامه‌اش بدهم.

کنترلگری پنهان و رشد

همان طور که همه ما می دانیم کنترل‌گری به معنای تمایل افراطی فرد یا سیستم برای هدایت یا مدیریت تصمیم‌ها، احساسات و رفتار دیگران است؛ تا جایی که فرد کنترل‌گر احساس می‌کند همه‌چیز باید تحت نظارت و تسلط او باشد. این رفتار معمولاً ریشه در ترس، اضطراب، کمال‌گرایی یا تجربه‌های ناخوشایند گذشته دارد و در بسیاری از موارد، خود فرد کنترل‌گر نیز از نیت واقعی‌اش آگاه نیست.

کنترل‌گری می‌تواند به دو شکل آشکار و پنهان بروز پیدا کند. در حالت آشکار، فرد با دستور دادن، تهدید، تحقیر یا دخالت مستقیم تلاش می‌کند دیگران را مطابق میل خود هدایت کند. اما شکل پیچیده‌تر و تلخ‌تر آن، کنترل‌گری پنهان یا زیرکانه است که در بین افراد باهوش‌تر بیشتر رایج است؛ جایی که فرد از ابزارهایی مانند محبت شرطی و گاه بی‌تفاوتی، ایجاد احساس گناه، محدودیت مالی، مشاوره‌های به‌ظاهر دلسوزانه، یا حتی برنامه‌ریزی‌های پشت‌پرده استفاده می‌کند تا طرف مقابل را به تصمیم یا رفتاری خاص سوق دهد. در این حالت، فرد مقابل ممکن است متوجه نشود که اختیارش به‌تدریج در حال سلب شدن است و حتی گاها نوعی عذاب وجدان غیرواقعی را تجربه کند. این افراد معمولاً به‌صورت کاملا ناخودآگاه چنین رفتارهایی را نشان می‌دهند. آن‌ها ممکن است خود را صرفاً دلسوز یا منطقی بدانند، در حالی که در واقع در تلاش‌اند با هدایت دیگران، اضطراب درونی یا ترس از بی‌نظمی،‌گناه و اشتباه را کنترل کنند. این الگو معمولاً در واکنش به محیط‌های ناامن یا بی‌ثبات شکل می‌گیرد و به‌صورت الگوی رفتاری تثبیت می‌شود.

در نتیجه، بعضی از رفتارهایی که ظاهری محبت‌آمیز، دوستانه یا دلسوزانه دارند، نا خودآگاه در عمق خود اهدافی شخصی را دنبال می‌کنند و در درازمدت می‌توانند به فرد مقابل و حتی خود فرد کنترل‌گر آسیب بزنند. چنین رفتاری همچنین مانع رشد و شکوفایی استعدادهای انسانی می‌شود، چراکه فضای آزاد، خلاق و امن را از افراد سلب می‌کند و باعث می‌شود هرگز دوستی و عشق واقعی شکل نگیرد و حتی در درازمدت حس بی اعتمادی شکل بگیرد. نکته مهم آن‌که بسیاری از محبت‌هایی که در ظاهر رنگ دلسوزی و مراقبت دارند، ممکن است در باطن، تجلی همان کنترل‌گری پنهان باشند؛ نه نشانه‌ای از آگاه‌سازی و توانمندسازی واقعی. این نوع محبت، بیشتر در خدمت حفظ تسلط و آرامش شخص است تا پرورش آزادی، آگاهی و معرفت فرد و گروه.

شاید یکی از بدترین شکل‌های دوستی، رابطه با فردی باشد که به‌صورت پنهان و زیرپوستی کنترل‌گر است. کسی که بی‌سروصدا، با اصرار و حرف‌هایی به‌ظاهر دلسوزانه وارد زندگی ما می‌شود و با بازی‌های پنهانش، تصمیم‌ها و مسیر زندگی‌مان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. هرچه آن فرد باهوش‌تر باشد، این بازی‌ها هم پیچیده‌تر و ماهرانه‌تر می‌شوند. بسیاری از ما ممکن است سال‌ها درگیر چنین روابطی باشیم، بی‌آن‌که بدانیم چه بر سرمان آمده. گاهی فقط وقتی چشم باز می‌کنیم که آسیب‌ها عمیق شده‌اند. این لحظه‌ی آگاهی، شاید یکی از تلخ‌ترین تجربه‌های زندگی باشد؛ اما در عین حال، نقطه‌ی آغاز رهایی است. گرچه رفتار فرد کنترل‌گر ممکن است ناخودآگاه باشد ولی در انتها از سر گرفتن حس خوب و یا اضطراب درونی شکل گرفته است.

برای پیشگیری از گرفتار شدن در این نوع دوستی‌ها، باید قدرت مرزبندی درونی را در خود پرورش دهیم، مرزهایی که حافظ سلامت روان، آزادی و رشد ما هستند. و مهم‌تر از آن، باید این سؤال را با شجاعت از خودمان بپرسیم: آیا ممکن است خودِ من گاهی همان کنترل‌گر پنهان باشم؟ اگر از روی اضطراب، ترس، یا نیاز به نظم و گرفتن حس خوب شخصی، وارد زندگی دیگران می‌شویم و سعی می‌کنیم به‌ظاهر آرام، اما در عمل، مسیرشان را هدایت یا محدود کنیم (حتی با نیت دلسوزی) باید متوقف شویم. باید مراقب باشیم مرزها را نشکنیم. باید بپذیریم که همه‌ی رفتارهایی که به‌نام محبت انجام می‌دهیم، الزاماً محبت نیستند (البته بدون شک شاید درصدی در آن محبت باشد). خیلی فرق می‌کند که پرنده‌ای را در قفس بگذاریم، به آن آب و دانه بدهیم و بعد به خود افتخار کنیم که داریم به او محبت می‌کنیم. شاید آن پرنده هم کم‌کم شرطی شود و به آنچه به نظرش «امنیت» می‌رسد عادت کند. اما حقیقت تلخ این است: ما نه‌تنها او را از پرواز محروم کرده‌ایم، بلکه احتمال پرواز را برای نسل‌های بعدی‌اش هم محدود کرده‌ایم. محبت واقعی، رشد می‌دهد نه اطاعت. رها می‌کند، نه رام.

به نظرم در مدیریت نیز میان «مدیریت سالم» و «کنترل‌گری افراطی» تفاوتی اساسی وجود دارد. اگر کنترل‌گری موجب سلب اختیار انسان‌ها و بروز استعداد ها برخلاف چارچوب های تعریف شده شود یا به‌جای اعتماد به مشیت الهی، به اجبار، سلطه‌گری و تحمیل منتهی گردد، رفتاری ناپسند و نکوهیده است. به نظرم مدیر واقعی کسی است که با تلاش بر طبق اصول، به خدا توکل کند، نه اینکه با کنترل افراطی به توهم آرامش و موفقیت شخصی دست یابد. همه بارها با مدیری روبرو شدیم که به فرزندان و آشنایان خود مسیولیت و فضا می دهد. این عملکرد گاهی به پشتوانه این عدم اطمینان سیستم به افراد است.

اگر در یک رابطه، خانواده، گروه یا جامعه، شکوفایی انسان‌ها وابسته به شبیه‌ شدن و پذیرفتن نظرات شخصی فرد یا ساختاری خاص باشد، نه اصول دینی و اخلاقی، در واقع، مانعی در برابر رشد قرار داده شده است. این نوع کنترل ممکن است با ظاهری مذهبی توجیه شود و کار را پیچیده‌تر کند، اما اگر بر پایه منیت و آرامش شخصی، خودبزرگ‌بینی یا حذف اراده و استعدادها‌ی انسان‌ها باشد، در تضاد کامل با توحید، توکل و عدالت قرار دارد. در چنین شرایطی تغییر برای بهتر شدن سختتر، پیچیده تر، پر حاشیه تر است. 

به نظرم در گروه‌ها و خانواده‌های مذهبی، باید همیشه این آگاهی وجود داشته باشد که اضطراب‌ها، ترس‌ها یا نگرانی‌های مذهبی، اگر به‌درستی شناخته و هدایت نشوند، می‌توانند به ابزارهایی برای کنترل‌گری و سرکوب ناخودآگاه در ذیل نام مذهب و خداوند تبدیل شوند و در نهایت، نه‌تنها رشد دینی، معنوی و انسانی را متوقف کنند، بلکه همان نیازهای سرکوب‌شده در اشکالی غیرعرفی، حتی ناسالم و ضد دین بروز پیدا کنند.

 برای رهایی از الگوی کنترل‌گری، چند راهکار اساسی وجود دارد. نخست، باید لحظه‌هایی را که میل به مشاوره، اصرار، مخالفت یا کنترل (مدیریت) در تصمیم دیگران پیدا می‌کنیم شناسایی کرده، در همان لحظه مکث کنیم و از خود بپرسیم: «آیا واقعاً لازم است؟» و «آیا این تصمیم برای ارامش و خوشایند من است یا برای خدا و بنده او؟ منیت، آرامش و حس خوب من چقدر در این نظر نقش دارد» دوم، واگذاری تدریجی برخی مسئولیت‌ها به دیگران، حتی اگر نتیجه‌اش کامل و بی‌نقص نباشد، تمرینی مؤثر برای رها کردن نیاز به کنترل است. سوم این احتمال که نظرات متفاوتی هم نیز وجود دارد.  و در تمام این مراحل، نباید فراموش کرد که اعتماد به خدا و توکل واقعی و توجه به اصول الهی، جایگزینی عمیق و معنوی برای میل به سلطه، مدیریت افراطی و عدم تغییر است.

مهاجرت و توهم واقعیت

در گفت‌وگو با اطرافیان، معمولا تفاوت جالبی در نحوه تبیین دلایل مهاجرت یا بازنگشتن به کشور دیده می‌شود. بسیاری از افراد با گرایش‌های مذهبی، هنگام صحبت از مهاجرت، بیشتر بر جنبه‌های اخلاقی و ارزشی تأکید می‌کنند؛ عباراتی مانند: «مردم خیلی بد شده‌اند و مثل قدیم نیستند»، «ارزش‌ها از بین رفته و مذهبی بودن سخت شده است و این جا آسانتر است»، یا «فساد اخلاقی همه‌گیر شده و اینجا بهتر است» بارها شنیده می‌شود. در مقابل، افرادی با گرایش‌های عرفی تر و یا غیر مذهبی تر معمولاً دلایل ساده‌تری را مطرح می‌کنند: «کار نیست»، «آینده شغلی مبهمه»، و تمام. آن‌ها کمتر به بازنمایی منفی از اخلاق مردم یا ارزش‌های جامعه مبدأ می‌پردازند. 

این تفاوت می‌تواند ریشه در یک فرایند روان‌شناختی داشته باشد. برای کسانی که هویت‌شان با ارزش‌های اخلاقی گره خورده است، پذیرش زندگی در کشوری جدید که از نظر فرهنگی ممکن است از آموزه های آن ها دور باشد، گاه نوعی تضاد درونی ایجاد می‌کند. برای کاهش این تضاد، ذهن ممکن است گذشته و مردم مبدأ را به‌گونه‌ای منفی‌تر از واقعیت بازنمایی کند، تا مهاجرت نه صرفاً یک انتخاب، بلکه یک ضرورت اخلاقی جلوه کند و بهای دردناک پرداخت شده برای این  مهاجرت را به  بهترین شکل توجیه کند.

در روان‌شناسی، این پدیده را ناهماهنگی شناختی (Cognitive Dissonance) می‌نامند؛ یعنی زمانی که فرد میان دو باور متناقض قرار می‌گیرد مثلاً: «من با ارزش‌ها بزرگ شدم و آن ها برای من مهم هستند» و «برای رفاه و ثروت مهاجرت کردم»  و برای کاهش تنش روانی، یکی از این باورها را بازنویسی می‌کند. در اینجا، معمولاً تصویری تحریف‌شده از گذشته ساخته می‌شود. این بازنویسی ذهنی ممکن است با چند سوگیری روانی دیگر همراه باشد:

توجیه بازنگرانه (Retrospective Justification): ساختن روایتی از گذشته که تصمیم فعلی را توجیه کند، حتی اگر تحریف‌شده باشد. مثلاً: «چون مردم بد شده بودند، من چاره‌ای جز مهاجرت نداشتم.»

سوگیری توجیه سیستم جدید (System Justification): تمایل به برتر نشان دادن وضعیت فعلی برای کاهش احساس بی‌ثباتی. مثلاً: «اینجا همه‌چیز بهتر و اخلاقی ترهست، اون‌جا فقط بی‌نظمی بود  و همه دزد بودند.»

تحقیر گروه مبدأ (Outgroup Derogation): بد جلوه‌دادن گروهی که پیش‌تر به آن تعلق داشتیم برای تقویت احساس تعلق به گروه جدید. مثلاً: «مردم اون‌جا دیگه قابل تحمل نیستن وبی فرهنگند، اینجا فرهنگ بالاتره و همه تو صف هستند.»

اما شاید راه سالم‌تر، پذیرش واقعیتی پیچیده‌تر باشد: مهاجرت و زندگی در فرهنگی متفاوت و حتی شاید ضد ارزش ها لزوماً خوب یا بد نیست ولی تصمیمی است که برای خود خودمان گرفتیم، و مردم کشور مبدأ نیز همواره آمیزه‌ای از زیبایی، ضعف، و شرافت‌اند. سیاه‌نمایی آن‌ها و بزرگ نمایی ضعف بعضی از آداب اجتماعی برای توجیه حال، شاید تسکینی موقت باشد، اما در بلندمدت، هویت انسان و نسل های آینده او را از ریشه‌هایش جدا می‌کند. و انسان را از واقع بینی و حق بینی محروم میکند. و اگر فراموش کنیم که در همان جامعه، انسان‌های بسیاری زندگی می‌کنند که شریف و ایثارگرند، تحقیر آن‌ها و جامعه ای که به آن تعلق دارند نه‌تنها بی‌انصافی است، بلکه شاید نزد خداوند خطایی نابخشودنی باشد. احترام به مردم مبدأ، حتی در دل تغییرات، می‌تواند پایه‌ای باشد برای حفظ صداقت درونی و احترام به ارزش ها، تربیت فرزندان با نگاهی متعادل‌تر، و فاصله‌گیری از رفتارهای نمایشی یا تحقیرآمیز نسبت به دیگران. چنین نگاهی حتی می‌تواند روزنه‌ای برای بهبود و اصلاح بخشی از نظام اجتماعی و فرهنگی کشور مبدأ بگشاید.

دوازده سال گذشت

دوازده سال گذشت و به لطف خدا درسم به پایان رسید. با این‌همه بالا و پایین و تأخیرهای زیاد نسبت به شرایط طبیعی، بالاخره دفاع در فروردین‌ماه انجام شد. داستان من در این سال، غیرعادی‌تر از گذشته بود، ولی خدا را شکر، در عین استرس‌زا بودن، خاطره‌انگیز هم بود. اگر زمانی بخواهم کتابی بنویسم، مطالب زیادی برای گفتن دارم. این را هم اضافه کنم: برای من جالب شد که هم کارشناسی، هم ارشد و هم دکتری، همه در فروردین  و با فشار به پایان رسیدند.

الان کمی نیاز دارم استراحت کنم، به این فکر کنم که چه شد، خودم کجا ایستاده‌ام و بعد بیشتر بنویسم. یک رویا داشتم و هدفی گذاشتم که رسیدن به آن ۱۲ سال طول کشید و حاصل این ۱۲ سال درس‌های زیادی بود؛ از جمله این‌که باید در اکنون زندگی کنم؛ و خودم را در خیال آینده رها نکنم. البته این درس‌ها هم بی‌بها نبود؛ هزینه‌ی خودش را داشت، هزینه هایی گاها سنگین که هر مسیری برای خود دارد.

حالا باید ببینم می‌خواهم چه کار کنم؛ سربازی‌ام در ایران چگونه می‌شود، چطور می‌توانم مسیر برگشت را هموارتر کنم و از همه مهم‌تر این‌که با این وضعیت مسکن و مالی، چقدر می‌توانم اینجا دوام بیاورم.

اما واقعا از نظر ذهنی خیلی خسته‌ام. به زمان زیادی برای بازگشت به خود نیاز دارم، چون زندگی کردن را فراموش کرده ام. مثلا اولین کاری که می‌خواهم بکنم این است که لامپ اتاق را باز کنم؛ چون دیگر از ناگهانی خواب رفتن و با چراغ روشن خوابیدن خسته شده‌ام. امیدوارم این عادت فراموش شود.

شاید کنجکاو باشید که چه شد و چه خواهم کرد ولی به طور خلاصه بگم اگر دوباره به عقب برگردم، همین مسیر را طی می‌کنم؛ با این تفاوت که چند توصیه به خودم خواهم داشت که به یکی از آن‌ها بالاتر اشاره کردم: یادت نرود زندگی کنی، عجله نکن و به خوبی‌هایی که خدا در وجودت گذاشته، باور داشته باش.

 در ماه‌های پیشِ رو باید تصمیم‌های سختی بگیرم و شاید وقتش رسیده باشد که منتظر پایانِ سفرِ این ستاره‌ی مسافر باشیم،‌ پسری که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت سفرش را آغاز کند. 

خدا را شکر بابت این مسیر. ان‌شاءالله در ادامه مفیدتر باشم؛ هم برای خودم و هم برای دیگران.

نمی شود که نمی شود

زمانی که آزمایشگاه توماس ادیسون در وست اورنج، نیوجرسی دچار آتش‌سوزی شد، او 67 ساله بود. در حالی که تجهیزات و یادداشت‌های ارزشمند سال‌های گذشته‌اش در میان شعله‌ها نابود می‌شدند، نقل است که او با خونسردی نظاره‌گر این لحظات بود. در اوج این آتش‌سوزی، روایتی مشهور نقل می‌شود که او پسرش، چارلز را صدا زد و با هیجان گفت: "پسرم، مادرت را صدا کن! او هرگز در زندگی‌اش چنین آتشی را نخواهد دید!" 

شاید آزمایشگاه شما هیچ‌وقت آتش نگیرد، اما وقتی تمام تلاش‌هایتان بی‌نتیجه می‌ماند، وقتی هر دری را می‌زنید اما از هدف دورتر می‌شوید، همان لحظه‌ی گداخته شدن شما در میان شعله‌هاست. این همان نقطه‌ای است که باید به خود، آگاه شوید و به خود بگویید شاید دیگر هرگز این تجربه تکرار نشود، پس به‌جای ترس و درد بسیار، از آن در حالی که درد می کشید بیشترین لذت را ببرید و با تامل و تفکر از آن بیاموزید.  اگر آگاهانه رفتار کنیم این لحظات است که ما را پخته‌تر می‌کنند، همانند فلزی که در آتش آبدیده می‌شود. بعد از آتش بدون شک اگر بدانیم و باور داشته باشیم مقاومتر خواهیم شد.
لطفا این بار امتحان کنید و به خودآگاه خود بیاورید که این درد یا اتفاق و یا مشکل دیگر تکرار نمی شود! پس به بهترین شکل با این اتفاق تکرار نشدنی زندگیتان روبرو شوید. در نهایت اینکه، این آتش‌سوزی نابودکننده برای ادیسون پایان راه نبود؛ او سال بعد، دستگاه ضبط صدا که یکی از بزرگترین نوآوری هایش بود را اختراع کرد. 
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب میشود/ گاهی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود...گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است/گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود... گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست/ گاهی تمام شهر گدای تو میشود...(قیصر امین پور)