بعد از آخرین پستم در خرداد ۱۴۰۴، «جنگ تحمیلی دوم» شروع شد و روزمرگی ما، حتی در خارج از ایران، دیگر مثل قبل نبود. آن روزها تازه درس تمام شده بود و بعد از خستگی و فشار چند سال گذشته، میخواستم چند کار باقیمانده را جمع کنم و بعد داستانم را در هلند به پایان برسانم. شروع کرده بودم به نوشتن بعضی مطالب و خاطرات و همزمان، با جدیت پیگیر چند بیعدالتی و بیاخلاقی بودم که در سالهای تحصیل تجربه کرده بودم. تصورم این بود که این کارها تا پایان سال ۲۰۲۵ به نقطه مشخصی میرسند و بعد میتوانم با خیال راحتتری این فصل را ببندم. اما جنگ تقریباً همهچیز را تحتتأثیر قرار داد. تا به خودمان آمدیم، آن دو هفته هم گذشت؛ دو هفتهای که نگرانی برای کشور و مردم، خیلی از برنامههای دیگر را به حاشیه برد. در همان روزهای جنگ در خرداد ۱۴۰۴، با همه نگرانیها، امیدم به آینده بیشتر شده بود و فکر برگشتن هم جدیتر. با اینکه شرایط بازگشت دایمی محیا نبود، چمدانم مدتها وسط اتاق بود؛ با این فکر که اگر شرایط ایجاب کرد، سریع بلیت بگیرم و برگردم. کمتر از خانه بیرون میرفتم و بخش زیادی از وقتم به نوشتن و پیگیری همان کارهای باقیمانده میگذشت.
البته اگر در آن ایام کار واقعا خاصی پیدا میکردم، بدَم نمیآمد تجربه بیشتری کسب کنم؛ اما واقعیت این بود که دیگر خیلی پیگیر پیدا کردن کار نبودم. بعد از جنگ، حس آزار ماندن برایم حتی بیشتر شده بود. واقعاً برای برگشتن لحظهشماری میکردم و وقتی نمیتوانستم آیندهای برای خودم در جایی که بودم تصور کنم، لذت بردن از همان روزها هم سخت شده بود، با اینکه میدانستم شاید دیگر تکرار نشود.
با این حال، یک موضوع هنوز اجازه نمیداد این فصل را برای خودم تمامشده بدانم: اتفاقاتی که در دوران تحصیلم افتاده بود و احساس میکردم بخشی از حقم در آنها از دست رفته است؛ و سیستمی که هرچه بیشتر در آن پیش میرفتم، بیشتر احساس میکردم نمیخواهد اجازه دهد این پیگیری به نتیجه برسد. همین موضوع کمکم تبدیل به یک دعوای حقوقی و اداری طولانی شد. نزدیک به یک سال پیگیری کردم و بارها فکر کردم شاید این بار به نتیجه برسد؛ شاید این مسیر جواب بدهد، شاید اگر حضوری پیگیری کنم چیزی تغییر کند. اما تا امروز، هرچه تلاش کردم زورم به این سیستم متکبر و آلوده نرسیده است.
شاید سختترین بخش ماجرا برایم خودِ نتیجه نبود، بلکه چیزی بود که در طول این مسیر درباره سازوکار یک سیستم بزرگ فهمیدم. برداشت من این شد که بخشی از این تبعیضها و نابرابریها واقعاً نهادی است. وقتی طرف مقابل یک سیستم بزرگ باشد، قدرتش بسیار بیشتر از یک فرد است و گاهی حتی کسانی که میدانند مشکلی وجود دارد، بیشتر تلاش میکنند ساختار موجود حفظ شود تا اینکه مسئله واقعاً حل شود. شاید چون مسئولیتها آنقدر به هم گره خوردهاند که پذیرفتن اشتباه یک نفر میتواند پای افراد دیگری را هم به میان بکشد. من مدت زیادی با این تصور جلو رفتم که اگر مسیرهای رسمی را درست طی کنم، بالاخره سیستم پاسخگو خواهد بود. شاید اشتباهم همین بود که فکر میکردم وجود یک مسیر رسمی، الزاماً به معنای وجود ارادهای برای پاسخگویی است.
با این حال، هنوز فکر میکنم آدم وظیفه دارد در حد توانش برای حقی که از دست رفته تلاش کند؛ نه فقط برای خودش، بلکه شاید برای اینکه همان اتفاق برای نفر بعدی تکرار نشود. حتی اگر در نهایت نتیجهای که انتظار داشته به دست نیاید. حداقل وقتی به تو میگویند «کاری از دستت برنمیآید، باید بپذیری و زانو بزنی»، میتوانی نشان بدهی که شاید نتوانستی همهچیز را تغییر بدهی، اما آنها هم نتوانستند از پایت دربیاورند. و همین مورد ساده به خودی خود برای آن ها عذاب آور است.
در این ایام اینترنت در مقاطع مختلف قطع یا محدود بود و حتی دسترسی از خارج از ایران به بعضی سرویسهای داخلی، از جمله بلاگاسکای، ممکن نبود. در چنین فضایی، نوشتن و بهروز کردن این وبلاگ هم کمکم از اولویتهایم خارج شد (فراموش کرده بودم که وبلاگی هم دارم). و اینطور، از خرداد ۱۴۰۴ تا خرداد ۱۴۰۵، بخش زیادی از ذهنم درگیر پیگیری برای بازگشت، فعالیت های مربوط به ایران در خارج از کشور در زمان جنگ و همچنین پیگیری پرونده حقوقی گذشت.
حالا این متن را در ۲۳ مرداد ۱۴۰۵ مینویسم (اما با تاریخ ۱۴۰۴ به اشتراک می گذارم). دیدم قبل از اینکه از امروز بنویسم، بهتر است اول چند پست از ماههای گذشته بگذارم. حالا که دوباره امکان نوشتن و دسترسی به وبلاگم فراهم شده، میخواهم آرامآرام این فاصله را پر کنم؛ از همان خردادی که داستان متوقف شد، تا امروز. تاریخ این پست را همان مرداد سال گذشته میگذارم؛ جایی که روایت متوقف شد، تا از آنجا دوباره ادامهاش بدهم.