ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

کنترلگری پنهان و رشد

همان طور که همه ما می دانیم کنترل‌گری به معنای تمایل افراطی فرد یا سیستم برای هدایت یا مدیریت تصمیم‌ها، احساسات و رفتار دیگران است؛ تا جایی که فرد کنترل‌گر احساس می‌کند همه‌چیز باید تحت نظارت و تسلط او باشد. این رفتار معمولاً ریشه در ترس، اضطراب، کمال‌گرایی یا تجربه‌های ناخوشایند گذشته دارد و در بسیاری از موارد، خود فرد کنترل‌گر نیز از نیت واقعی‌اش آگاه نیست.

کنترل‌گری می‌تواند به دو شکل آشکار و پنهان بروز پیدا کند. در حالت آشکار، فرد با دستور دادن، تهدید، تحقیر یا دخالت مستقیم تلاش می‌کند دیگران را مطابق میل خود هدایت کند. اما شکل پیچیده‌تر و تلخ‌تر آن، کنترل‌گری پنهان یا زیرکانه است که در بین افراد باهوش‌تر بیشتر رایج است؛ جایی که فرد از ابزارهایی مانند محبت شرطی و گاه بی‌تفاوتی، ایجاد احساس گناه، محدودیت مالی، مشاوره‌های به‌ظاهر دلسوزانه، یا حتی برنامه‌ریزی‌های پشت‌پرده استفاده می‌کند تا طرف مقابل را به تصمیم یا رفتاری خاص سوق دهد. در این حالت، فرد مقابل ممکن است متوجه نشود که اختیارش به‌تدریج در حال سلب شدن است و حتی گاها نوعی عذاب وجدان غیرواقعی را تجربه کند. این افراد معمولاً به‌صورت کاملا ناخودآگاه چنین رفتارهایی را نشان می‌دهند. آن‌ها ممکن است خود را صرفاً دلسوز یا منطقی بدانند، در حالی که در واقع در تلاش‌اند با هدایت دیگران، اضطراب درونی یا ترس از بی‌نظمی،‌گناه و اشتباه را کنترل کنند. این الگو معمولاً در واکنش به محیط‌های ناامن یا بی‌ثبات شکل می‌گیرد و به‌صورت الگوی رفتاری تثبیت می‌شود.

در نتیجه، بعضی از رفتارهایی که ظاهری محبت‌آمیز، دوستانه یا دلسوزانه دارند، نا خودآگاه در عمق خود اهدافی شخصی را دنبال می‌کنند و در درازمدت می‌توانند به فرد مقابل و حتی خود فرد کنترل‌گر آسیب بزنند. چنین رفتاری همچنین مانع رشد و شکوفایی استعدادهای انسانی می‌شود، چراکه فضای آزاد، خلاق و امن را از افراد سلب می‌کند و باعث می‌شود هرگز دوستی و عشق واقعی شکل نگیرد و حتی در درازمدت حس بی اعتمادی شکل بگیرد. نکته مهم آن‌که بسیاری از محبت‌هایی که در ظاهر رنگ دلسوزی و مراقبت دارند، ممکن است در باطن، تجلی همان کنترل‌گری پنهان باشند؛ نه نشانه‌ای از آگاه‌سازی و توانمندسازی واقعی. این نوع محبت، بیشتر در خدمت حفظ تسلط و آرامش شخص است تا پرورش آزادی، آگاهی و معرفت فرد و گروه.

شاید یکی از بدترین شکل‌های دوستی، رابطه با فردی باشد که به‌صورت پنهان و زیرپوستی کنترل‌گر است. کسی که بی‌سروصدا، با اصرار و حرف‌هایی به‌ظاهر دلسوزانه وارد زندگی ما می‌شود و با بازی‌های پنهانش، تصمیم‌ها و مسیر زندگی‌مان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. هرچه آن فرد باهوش‌تر باشد، این بازی‌ها هم پیچیده‌تر و ماهرانه‌تر می‌شوند. بسیاری از ما ممکن است سال‌ها درگیر چنین روابطی باشیم، بی‌آن‌که بدانیم چه بر سرمان آمده. گاهی فقط وقتی چشم باز می‌کنیم که آسیب‌ها عمیق شده‌اند. این لحظه‌ی آگاهی، شاید یکی از تلخ‌ترین تجربه‌های زندگی باشد؛ اما در عین حال، نقطه‌ی آغاز رهایی است. گرچه رفتار فرد کنترل‌گر ممکن است ناخودآگاه باشد ولی در انتها از سر گرفتن حس خوب و یا اضطراب درونی شکل گرفته است.

برای پیشگیری از گرفتار شدن در این نوع دوستی‌ها، باید قدرت مرزبندی درونی را در خود پرورش دهیم، مرزهایی که حافظ سلامت روان، آزادی و رشد ما هستند. و مهم‌تر از آن، باید این سؤال را با شجاعت از خودمان بپرسیم: آیا ممکن است خودِ من گاهی همان کنترل‌گر پنهان باشم؟ اگر از روی اضطراب، ترس، یا نیاز به نظم و گرفتن حس خوب شخصی، وارد زندگی دیگران می‌شویم و سعی می‌کنیم به‌ظاهر آرام، اما در عمل، مسیرشان را هدایت یا محدود کنیم (حتی با نیت دلسوزی) باید متوقف شویم. باید مراقب باشیم مرزها را نشکنیم. باید بپذیریم که همه‌ی رفتارهایی که به‌نام محبت انجام می‌دهیم، الزاماً محبت نیستند (البته بدون شک شاید درصدی در آن محبت باشد). خیلی فرق می‌کند که پرنده‌ای را در قفس بگذاریم، به آن آب و دانه بدهیم و بعد به خود افتخار کنیم که داریم به او محبت می‌کنیم. شاید آن پرنده هم کم‌کم شرطی شود و به آنچه به نظرش «امنیت» می‌رسد عادت کند. اما حقیقت تلخ این است: ما نه‌تنها او را از پرواز محروم کرده‌ایم، بلکه احتمال پرواز را برای نسل‌های بعدی‌اش هم محدود کرده‌ایم. محبت واقعی، رشد می‌دهد نه اطاعت. رها می‌کند، نه رام.

به نظرم در مدیریت نیز میان «مدیریت سالم» و «کنترل‌گری افراطی» تفاوتی اساسی وجود دارد. اگر کنترل‌گری موجب سلب اختیار انسان‌ها و بروز استعداد ها برخلاف چارچوب های تعریف شده شود یا به‌جای اعتماد به مشیت الهی، به اجبار، سلطه‌گری و تحمیل منتهی گردد، رفتاری ناپسند و نکوهیده است. به نظرم مدیر واقعی کسی است که با تلاش بر طبق اصول، به خدا توکل کند، نه اینکه با کنترل افراطی به توهم آرامش و موفقیت شخصی دست یابد. همه بارها با مدیری روبرو شدیم که به فرزندان و آشنایان خود مسیولیت و فضا می دهد. این عملکرد گاهی به پشتوانه این عدم اطمینان سیستم به افراد است.

اگر در یک رابطه، خانواده، گروه یا جامعه، شکوفایی انسان‌ها وابسته به شبیه‌ شدن و پذیرفتن نظرات شخصی فرد یا ساختاری خاص باشد، نه اصول دینی و اخلاقی، در واقع، مانعی در برابر رشد قرار داده شده است. این نوع کنترل ممکن است با ظاهری مذهبی توجیه شود و کار را پیچیده‌تر کند، اما اگر بر پایه منیت و آرامش شخصی، خودبزرگ‌بینی یا حذف اراده و استعدادها‌ی انسان‌ها باشد، در تضاد کامل با توحید، توکل و عدالت قرار دارد. در چنین شرایطی تغییر برای بهتر شدن سختتر، پیچیده تر، پر حاشیه تر است. 

به نظرم در گروه‌ها و خانواده‌های مذهبی، باید همیشه این آگاهی وجود داشته باشد که اضطراب‌ها، ترس‌ها یا نگرانی‌های مذهبی، اگر به‌درستی شناخته و هدایت نشوند، می‌توانند به ابزارهایی برای کنترل‌گری و سرکوب ناخودآگاه در ذیل نام مذهب و خداوند تبدیل شوند و در نهایت، نه‌تنها رشد دینی، معنوی و انسانی را متوقف کنند، بلکه همان نیازهای سرکوب‌شده در اشکالی غیرعرفی، حتی ناسالم و ضد دین بروز پیدا کنند.

 برای رهایی از الگوی کنترل‌گری، چند راهکار اساسی وجود دارد. نخست، باید لحظه‌هایی را که میل به مشاوره، اصرار، مخالفت یا کنترل (مدیریت) در تصمیم دیگران پیدا می‌کنیم شناسایی کرده، در همان لحظه مکث کنیم و از خود بپرسیم: «آیا واقعاً لازم است؟» و «آیا این تصمیم برای ارامش و خوشایند من است یا برای خدا و بنده او؟ منیت، آرامش و حس خوب من چقدر در این نظر نقش دارد» دوم، واگذاری تدریجی برخی مسئولیت‌ها به دیگران، حتی اگر نتیجه‌اش کامل و بی‌نقص نباشد، تمرینی مؤثر برای رها کردن نیاز به کنترل است. سوم این احتمال که نظرات متفاوتی هم نیز وجود دارد.  و در تمام این مراحل، نباید فراموش کرد که اعتماد به خدا و توکل واقعی و توجه به اصول الهی، جایگزینی عمیق و معنوی برای میل به سلطه، مدیریت افراطی و عدم تغییر است.