دوازده سال گذشت و به لطف خدا درسم به پایان رسید. با اینهمه بالا و پایین و تأخیرهای زیاد نسبت به شرایط طبیعی، بالاخره دفاع در فروردینماه انجام شد. داستان من در این سال، غیرعادیتر از گذشته بود، ولی خدا را شکر، در عین استرسزا بودن، خاطرهانگیز هم بود. اگر زمانی بخواهم کتابی بنویسم، مطالب زیادی برای گفتن دارم. این را هم اضافه کنم: برای من جالب شد که هم کارشناسی، هم ارشد و هم دکتری، همه در فروردین و با فشار به پایان رسیدند.
الان کمی نیاز دارم استراحت کنم، به این فکر کنم که چه شد، خودم کجا ایستادهام و بعد بیشتر بنویسم. یک رویا داشتم و هدفی گذاشتم که رسیدن به آن ۱۲ سال طول کشید و حاصل این ۱۲ سال درسهای زیادی بود؛ از جمله اینکه باید در اکنون زندگی کنم؛ و خودم را در خیال آینده رها نکنم. البته این درسها هم بیبها نبود؛ هزینهی خودش را داشت، هزینه هایی گاها سنگین که هر مسیری برای خود دارد.

حالا باید ببینم میخواهم چه کار کنم؛ سربازیام در ایران چگونه میشود، چطور میتوانم مسیر برگشت را هموارتر کنم و از همه مهمتر اینکه با این وضعیت مسکن و مالی، چقدر میتوانم اینجا دوام بیاورم.
اما واقعا از نظر ذهنی خیلی خستهام. به زمان زیادی برای بازگشت به خود نیاز دارم، چون زندگی کردن را فراموش کرده ام. مثلا اولین کاری که میخواهم بکنم این است که لامپ اتاق را باز کنم؛ چون دیگر از ناگهانی خواب رفتن و با چراغ روشن خوابیدن خسته شدهام. امیدوارم این عادت فراموش شود.
شاید کنجکاو باشید که چه شد و چه خواهم کرد ولی به طور خلاصه بگم اگر دوباره به عقب برگردم، همین مسیر را طی میکنم؛ با این تفاوت که چند توصیه به خودم خواهم داشت که به یکی از آنها بالاتر اشاره کردم: یادت نرود زندگی کنی، عجله نکن و به خوبیهایی که خدا در وجودت گذاشته، باور داشته باش.
در ماههای پیشِ رو باید تصمیمهای سختی بگیرم و شاید وقتش رسیده باشد که منتظر پایانِ سفرِ این ستارهی مسافر باشیم، پسری که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت سفرش را آغاز کند.
خدا را شکر بابت این مسیر. انشاءالله در ادامه مفیدتر باشم؛ هم برای خودم و هم برای دیگران.