برای نوشتن پایان نامه ام نیاز به تمرکز بیشتری داشتم. تصمیم گرفتم به جای کار در دفتر خودم، به دانشکده مدیریت بروم که هم تعداد آشناها کمتر هست و هم با توجه به فشار کمتر، آدم ها شادترند. این تغییر محیط باعث شد با اتفاقات جدید و افرادی که پیشتر نمیشناختم، روبرو بشم. همیشه یادم میره ولی اتفاق ها وقتی برای من پیش میاد که از محدوده آرامشم میام بیرون...
در این محیط جدید با افراد جالبی آشنا شدم؛ از آدم هایی که بطور اتفاقی با هم روبرو میشدیم یا آدم هایی که فقط چند کلمه با هم رد وبدل می کردیم. در این دوران یکی از عادتهایم این شده بود که وقتی میدیدم دانشجوهای ارشد یا کارشناسی تا آخر شب در سالن مطالعه می مانند (در دانشگاه مدیریت درس خواندن زیاد، رایج نیست و معمولا صبح و شب همیشه تنها بودم)، از آن جایی که میدونستم چقدر سخته براشون و برای حفظ روحیشون، چای یا قهوهای برایش میگرفتم (برای من رایگان) و با او به اشتراک میگذاشتم و بدون اینکه صحبتی داشته باشم عبور میکردم و میرفتم...
در یکی از این روزها درب خودکار کتابخانه کار نمیکرد و مجبور شدم از در پشتی وارد شوم. دیدم افراد میآیند و میروند، تلاش میکنند درب را باز کنند (از در پشتی آگاهی نداشتند).بنابراین برای هر کسی که گیر میکرد، درب را باز میکردم. به تدریج متوجه شدم که این کار باعث میشه تمرکزم را از دست بدهم. از یک جا به بعد تصمیم گرفتم نسبت به آدم ها بی تفاوت باشم! آدم ها نمیتونستند وارد بشن و ناامید میرفتند تا اینکه بعد از مدتی یک نفر به مسئول کتابخانه اطلاع می دهد و با یک تماس ساده، مساله درب خودکار حل میشه. وقتی مسیول امد با خودم فکر میک ردم چرا به فکر من نرسید! این اتفاق به من یادآوری کرد که گاهی ما خودمان را درگیر مسایلی میکنیم که شاید بهتر است بطور ریشه ای آن ها را حل کرد. اینکه من برای هر فرد درب را باز میکردم، شاید از روی حس کمک بود، اما در واقع دیگران را به خودم وابسته نگه میداشتم و به خودم حس خوب میدادم و در واقع (شاید) هدف واقعی من کمک نبود (البته به نظرم هر دوتای این ها (کمک مقطعی و حل ریشه ای) باید باهم باشه و نمیشه همه را قربانی کرد که یک مساله ریشه ای حل بشه).
روز دیگری، در حالی که به این مسائل فکر میکردم (از جمله اینکه آیا کمک واقعی به بقیه واقعا به خود آدم برمیگرده) و اصلا متوجه اطرافم نبودم، متوجه شدم کسی یک لیوان چای روی میزم گذاشت. این چای متفاوت و شیکتر از چای رایگان کارکنان دانشگاه و چیزی که همیشه مینوشیدم. وقتی سرم را بلند کردم، دختر خانمی را دیدم که آن را گذاشته بود و سریع داشت دور می شد. به چای نگاه کردم و تعجب کردم سرم را برگردوندم روبه فردی که داشت دور میشد، و اومدم با همان حالت متعجب ازش بپرسم و اونم اومد توضیخ بده که این چیه که در صدم ثانیه متوجه شدم که او همان فردی بود که چند ماه پیش در یکی از همان شب ها برایش چای گذاشته بودم... با دیدن خنده من اون هم خندید و دور شد....
وقتی وارد شهر دلفت شدم، اولین چیزی که به چشمم آمد این بود که سنم از اکثر دوستانم کمتر است. من زمانی وارد این محیط شدم که بسیاری از دانشجویان ایرانی دورههای تحصیل خود را به پایان رسانده بودند و به نوعی نسل جدید دانشجویان تازه وارد شده بودم. من جزو تازهواردها بودم، در حالی که آنها سالها پیش مسیرهای آینده خود را آغاز کرده بودند.
در آن روزهای اول، تمایل زیادی داشتم که با جمع ایرانیهای قدیمیتر آشنا شوم. برایم مهم بود که بخشی از گفتوگوهایشان باشم، و از تجربیاتشان بهره ببرم. اما خیلی زود متوجه شدم که این اتفاق بهسادگی نمیافتد. گویی یک دیوار نامریی بین ما بود؛ دیواری که با هر تلاش من، ضخیمتر میشد.
حس میکردم که جایم در این جمع نیست؛ یا دستکم، آنها مرا در جمع خودشان نمیپذیرند. برای همین، تصمیم گرفتم خودم را تغییر دهم و خودم را بهتر کنم. فکر کردم مشکل از من است؛ شاید رفتارهایم، شاید طرز برخوردم. سعی کردم بیشتر به آنها احترام بگذارم، در کارگاهها و کلاسهای مختلف شرکت کردم، و کلی مطالعه کردم تا خودم را بهتر کنم. اما هر چقدر بیشتر تلاش میکردم، حس میکردم از جمع آنها دورتر میشوم. بعد از مدتی فهمیدم که مشکل از من نیست؛ بلکه این تفاوتها بنیادی و ریشهای هستند.
در همین حین با یک خانم فرانسوی آشنا شدم که داستان زندگیاش را برایم تعریف کرد. او از زندگی در یک روستای دورافتاده گفت؛ جایی که اتوبوس مدرسه او را بایدبه روستایش میرساند. او از روزهایی گفت که بچهها به خاطر نداشتن تلویزیون مسخرهاش میکردند و تنها کاری که داشت، درس خواندن بود. اما روزی که در دانشگاهی در پاریس قبول شد، همه چیز برایش تغییر کرد. به من گفت: «زیباترین لحظهی زندگی من وقتی بود که اولین بلیت مترویم را خریدم؛ آن بلیت برای من آزادی بود، آزادی برای رفتن به هر جایی که دوست دارم.» این دختر خانم دانشجو گفت تا قبل از آن برای هر کاری از جمله خرید کتاب باید با ماشین مادرش به شهر می رفت (مادرش رانندگی می کرد)، ولی اما وقتی وارد پاریس شد، فهمید که او آدم اشتباهی نیست. آدمهای زیادی مثل او بودند؛ فقط باید آنها را پیدا میکرد. داستان او تلنگری بود برای من؛ فهمیدم که من هم غیرعادی نیستم و باید به دنبال آدمهای شبیه خودم بگردم و از تنهایی خودم لذت ببرم.
با گذشت زمان، بیشتر متوجه شدم که افراد اطرافم تفاوتهای بنیادینی دارند. بسیاری از آنها مدام نگران بودند که افراد اطرافشان جاسوس هستند، این نگرانی را با هر عقیده و سلیقه جناحی که داشتند به زبان میآوردند. آدمهای پنهانکاری که با ادعاهایشان فاصله زیادی داشتند. در طول ایام متوجه شدم بعضی از آنها افرادی بودند که به نوعی به مقامات دولتی و مسئولین (اکثرا درجه چندم) مرتبط بودند و یا با روابط مسیر زندگی را طی کردند و به همین دلیل نمیتوانستند راحت زندگی کنند.
هیچوقت اولین باری که برای تفریح و کم شدن استرس ورودم شلهزرد درست کردم (آشپزی به کم شدن استرسم کمک میکند) فراموش نمیکنم. تصمیم گرفتم ظرف ها را بین همسایه ها پخش کنم! به اولین ایرانی که رسیدم تقاضا کردم بقیه دوستان را معرفی کند! گفت فلانی هست که خانم مجرد هست شما که خوب نیست ببری من میبرم! خانواده فلانی هم که برای فرصت مطالعاتی (کوتاه مدت) آمده اند هم هستند که بگذار اجازه بگیرم! که اجازه صادر شد! بعد از این که به در منزلشان بردم! در دیدار بعدی با تعجب از من پرسید: «چرا برای من آوردی؟» و من با تعجب جواب دادم: «همینطوری!» بعدها فهمیدم که پدر همسرش، یکی از مسیولان سابق بود و زندگی برایشان همیشه تحتالشعاع دیگران بود. آدمهایی که نمیتوانستند به سادگی اعتماد کنند، چون همیشه فکر میکردند هر کسی قصد نزدیک شدن به آنها را دارد. با اینکه این افراد زندگی سختی دارند ولی در ادامه فهمیدم این افراد کاملا حق دارند! در گذر زمان، با آدمهای عجیبتری آشنا شدم؛ کسانی که در جمع نبودند و ناگهان با ورود بعضی از اشخاص سریع به او نزدیک میشدند و حتی به خانهشان دعوتش میکردند و از دستاوردهای علمی و فرهنگی خودشون برای این افراد تعریف می کردند. برای من این رفتارها همیشه عجیب بود، ولی بعدها متوجه شدم که آنها با مهارت خاصی (در لحظه) تشخیص میدهند که آیا فردی در آینده به دردشان میخورد یا نه. البته همه جز این دو دسته نبودند! در میان همه اینها، دانشجویانی هم بودند و هستند که به شکل عادی پذیرش گرفته بودند و در حال تحصیل بودند؛ کسانی که به فراخور نظرشان میخواستند اثر مثبتی از خود به جای بگذارند، نه استفادهی صرف و نه فرصت طلبی به هر شکلی! ولی در مجموع بهنظر میرسید که به دلیل تربیت خانوادگی، فرهنگ کشور، و سیستمهای موجود، بعضی ذهنها آلوده شدهاند. جالب اینکه آنهایی که بیشترین استفاده را از سیستم داخل کشور بردهاند، بیشترین برچسبها را به دیگران میزنند و به سیستم کشور بیشتر توهین میکنند.
اینجا بود که فهمیدم "ما با شما فرق داریم." به جای اینکه تلاش کنیم خودمان را در جمع وارد کنیم، بهتر است آدمهای شبیه به خودمان را پیدا کنیم. اگر اساس و جهت ما شبیه به آن جمع باشد، خود به خود به هم جذب میشویم و نیازی به تلاش نیست. شاید بهتر باشد که تلاشمان را برای پیدا کردن آدمهای شبیه به خودمان صرف کنیم.
انتظارم این بود که در دانشگاهی که به عنوان یکی از بهترین دانشگاههای دنیا شناخته میشود؛ پر از آدمهای علاقمند به ساختن و ایجاد ارزش باشد. اما به مرور زمان متوجه شدم که خیلیها هدفشان فقط ساختن زندگی شخصیشان است (به هر نحوی) و به روش های مختلف به اینجا رسیدهاند؛ بعضیها با سفارش و رابطه، بعضیها با تلاش، و بعضیها با پول. این تفاوتها باعث میشود که هدفها متفاوت باشند. اما تلختر زمانی است که این افراد خود را زیر شاخهی دین و دینداری قرار میدهند. تجربهی عجیبی بود ولی امیدوارم تجربهی تحصیل برای شما جذاب باشد. من فکر میکردم برای یادگیری و ساختن به دانشگاه می روند، اما به مرور فهمیدم که اینطور نیست. عجیبتر این که آنهایی که بیشترین استفاده را از سیستم کشور بردهاند، توقع بیشتری دارند و بقیه را آزار میدهند؛ دیکتاتورهای کوچکی که خود را برتر و روشنفکرتر میدانند. و همچنان در توهم گذشته هستند و هیچ دستاوردی از خود ندارند و همچنان باید با خاطرات گذشته خود را زنده نگه دارند. فقط امیدوارم در تنهایی خود به این فکر کنند که چگونه به اینجا رسیده اند. خدا آخر و عاقبت ما را بخیر کند.
یکی از افتخارات استادم این هست که برخلاف استادهای یک بعدی دانشگاه ما! مستقیما به آکادمیا نیامده (وارد فضای دانشگاه نشده) و از صنعت وارد دانشگاه شده است. استادم اخیرا تعریف می کرد در زمانی که در شرکت شِل همراه با یازده نفر دیگر استخدام شده بودند، قرار بوده همه استخدامی های دارای مدرک دکتری باشند. البته بعد از شروع کار یک نفر با مدرک ارشد کار خود را در تیم آن ها شروع کرده (که به نظر استادم احتمالا اشتباهی در استخدام رخ داده بوده)! بعد از یک سال از شروع کار در جلسه ارزیابی همه یازده نفر با مدرک دکترا با دانستن فقط مشکل در حال گزارش راه حل و خروجی کارشون بودند اما اون فرد با مدرک ارشد بعد از یک سال همچنان بدنبال مربی بوده که بهش آموزش بده که اصلا مشکل چی هست! چه رویکردی باید داشته باشه، چطور پیش بره و برای مشکل چگونه راه حل پیدا کنه!
به گفته استادم فلسفه نظام تحصیلی هلند با توجه به نیازهای صنعت شکل گرفته و به گونه ای تعریف شده تا دانشجویان دکتری به طور کلی رها باشند تا یاد بگیرند بطور مستقل (و خود مختار) مشکل را بشناسند و راه حل را برای آن پیدا کنند. به همین خاطر پوست دانشجویان دکتری را میکنند تا صنعت هلند با خلا روبرو نشود! البته نمیدونم این درست هست یا خیر برای اینکه در انگلستان دکتری سه ساله هست و فکر نمیکنم صنعتشون هم مشکلی داشته باشه! به هر حال با توجه با این رویکرد و فلسفه برای موفق شدن در نظام تحصیلی هلند در مقطع دکتری باید تمرکز بسیار بالایی بر روی کار داشت. که این تمرکز برای دانشجویان خارجی اصلا کار ساده ای نخواهد بود مخصوصا اگر بخواهند یک فرد طبیعی و چند بعدی باقی بمانند.
استادم در انتهای خاطره اش به یک مورد دیگم اشاره کرد: در روز اول کار به او یک گلدان هدیه دادند ولی استادم بعد از یک ماه بعد از انتقال گلدان خشک شده به سطل زباله توسط منشی متوجه گلدان در اتاق می شوند که به نظرشون نشان دهنده تمرکز بالا ایشان بر روی حل مشکل بوده! راستش در این سال ها، استادم دقیقا مانند همان گلدان با من رفتار کرد.
این روزها در دانشکاه خیلی صحبت از برابری جنسیتی است به این معنا که تعداد کارکنان مرد و زن باید هم برابر باشند. دو سال پیش در دپارتمان مردانه ما تلاش کردند که کمی این خلا را پر کنند با توجه به اینکه محیط به طور اکثریت مطلق مردانه بود در نتیجه قرار شد در تمام پوزیشن های جدید کاری (برای استخدام)، خانم ها را برای استاد شدن در الویت قرار بدهند.
اساتید استخدام شدند ولی برای اینکه به این هدف برسند، افراد را از رشته ها و تخصص های دیگر آوردند (چون در این سال ها نیروی خانمی پرورش نیافته بود)... در یکی از پوزیشن ها با اینکه افرادی متخصص اقدام کرده بودند پوزیشن را به تنها خانم اقدام کننده غیر متخصص دادند! تا در پایان سال به مدیران بالا دست آقا آمار بدهند ما برابری جنسیتی داریم! بسیارم عالی بالاخره باید از جایی شروع کرد...
حالا چه اتفاقی افتاد؟! تعدادی تشریف آوردند که اصلا با موضوع آشنایی ندارند (و نمی خواستند آشنایی پیدا کنند) و اصلا علاقه ای به انجام کارهای آزمایشگاهی ندارند (کارهای منجر به خروجی برای صنعت و مردم، و نه فقط کار برای مقاله) خلاصه بعد یک سال و نیم یک نفر استعفا داد، یک نفر با همکارای بخشش در حال دعوا است و دیگری به سختی (با توجه به نا آشنایی به محیط) در تلاش برای اثبات خود در محیط کاملا رقابتی...
قسمت جالب قضیه این هست که در پست های بالای مدیریتی تمام روسا مرد هستند (بالای سیستم)!!! همچنین دانشجوهای ورودی در مقطع کارشناسی تا دکترا اکثریت مطلق مرد هستند (پایین سیستم) حالا اصرار که این وسط پنجاه پنجاه بشن را نمیشه متوجه شد!!! آیا این روش راه گشاست؟ یا فقط برای گزارش های سالانه است! البته باید توجه کرد مثلا در بعضی دپارتمان ها بیشتر خانم ها مشغول کار هستند! ولی در دپارتمان ما بیشتر آقایان...
به نظرم به جایی که ببینند مشکل کجاست و نیروی علاقه مند از مقطع کارشناسی برای رشته و دپارتمان ما تربیت کنند (و همچنین دادن مشوق های بیشتر به خانم ها برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا) و فضا را برای خانم ها سالم کنند (کاملا ناسالم از نظر کاری و رفتاری) تا در دراز مدت نیروهای مناسب تربیت و علاقه مند شوند فقط نگران آمار آخر سال هستند. طنز تلخ هم اینکه این اساتید خانم نیز بعد از شروع کار، مجددا نیروی آقا استخدام کردند! چون میدانستند در واقعیت برای مدیران مرد! بالادست نتیجه نیاز است و باید متخصص ترین فرد را در بین افراد موجود انتخاب کرد....! در نتیجه سیستم به همان شکل معیوب ادامه پیدا کرد! البته ظاهرا (در آمارها) بهتر شده است...
راستش در مورد این موارد واقعا نمیشه در چند خط صحبت کرد چون واقعا چند بعدی است ولی به نظرم در دانشگاه باید الویت دانش و توانایی ارایه آن باشه نه جنسیت چون صحبت از تربیت یک نسل است ولی مفهوم دانشگاه حداقل در جایی که من هستم بیشتر تبدیل شده به یک اداره، که یک عده در آن به عنوان کارمند برای مشتری های آن (دانشجویان) کار می کنند.
اوایل کرونا یک استاد از یک کشور بزرگ آسیای شرقی به گروهمون اضافه شد. از همه بیشتر سن کم ایشان برای من جالب بود که در سن سی و یک سالگی و بدون داشتن پست داک و با خواندن دکترا مستقیم و در یک تخصص نامربوط تونسته بود به این شغل برسه در حالی که من هنوز در حال تلاش بودم که درسم را تمام کنم! یک روز با یکی از بچه های گروه که از همان کشور (بعدا فهمیدیم) بود در مورد این استاد صحبت کردم و میخواستم در موردشون بیشتر بدونم چون به نظرم خیلی عجیب و گاهی بی ادب بود مثلا سرزده تو هر اتاقی میرفت و از دانشجوها میخواست (انتظار داشت) تا براش مقاله بنویسن (به همان شکل بدوی که اسمش اول باشه)!!! و...
واقعا برای من جای سوال بود که این رفتارها برای هموطنانش طبیعی هست یا خیر! همکارم گفت برای من هم غیر عادی است و راستش، مادرم گفته ازش فاصله بگیر!! گفت مادرم گفته خانمی که در این سن از کشور محافظه کار ما میتونه بیاد خارج کشور، استاد بشه حتما آدم خطرناکی هست و بقیه را به شکل پله میبینه! من تعجب کردم که چه حرف عجیبی مادرش زده!!! ولی تجربه ایشون کاملا درست بود و در ادامه هم به این نوع نگاه، من هم اعتقاد پیدا کردم....!!!
همان اول مشخص شد ایشون سنگاپوری نیستند و فقط مدتی در آن کشور ساکن بودند و فقط بخاطر اینکه احتمال داده بودند کشور مبداشون میتونه در رزومشون تاثیر منفی بگذاره آن را پنهان کرده بودند! از هر فردی که رد میشد سعی می کردند یک چیزی بکشند بیرون! اصلا اصلا با موضوع کاری آشنا نبود و در حالی که کار ما در ارتباط مستقیم با آزمایشگاه است اصلا دوست نداشتند پاشون را در آزمایشگاه بگذارند (البته در رزومه چندتا اختراع داشتند که به قول خودشون به هیچ دردی نمیخورد!). هر کار بی اهمیتی را در لینکدین پوشش می دادند (کارهایی که از نظر من بی اهمیت بودند را بسیار بزرگ می کردند که البته این روزها خیلی در لینکدین زیاد شده) و در همان ماه اول در هر ایونتی سخنران بودند و در مجله دانشگاه از ایده های جدیدشون مینوشتند و مصاحبه می کردند در حالی که توانایی مدیریت دانشجو خودشان را هم در آن زمینه کاری نداشتند (در نهایت هم، آن دانشجو نابود و سرگردان شد!!! هرچند که آن دانشحو هم مرتبط به کار نبود و چرخه باطل شکل گرفته بود)!!! در حالی که میدانستیم اصلا هیچ ایده عملی برای کار ندارند و اصلا از رشته آگاهی ندارد و فقط با رزومه سازی جلو امدند (به این معنا نیست بی سواد هستند برای این شغل مناسب نبودند)....
برای من و همکارانم خیلی جالب شده بود که آیا این شکل کار، جواب میده ....؟ بالاخره یک روز آمدند و گفتند استعفا دادم! گفت چون در سنگاپور استاد شدم و اونجا به خانواده نزدیکترم و ... ولی همه میدانستیم فهمیده بود اینجا با رزومه سازی و در یک رشته ای که در آن تخصص ندارد کار جلو نمیرود و باید واقعا جنگنده بود (کار با لذت و آرامش جلو نمیرود)... ظاهرا فقط آمده بودند بیایند اینجا عکس بندازند و بروند (ماجرای معروف داماد بیل گیتس)! ولی بدون شک کسانی که او را نمیشناسند با خواندن داستان های به اشتراک گذاشته اش در وبسایت دانشگاه ما و در لینکدین از نخبگی او (جوری که خود را ارایه داده بود) به وجد خواهند آمد...
راستش همانطور که مادر دوستم گفته بود الان به این معتقدم یک انسان شرافتمند برای رسیدن به موقعیت های مختلف باید بهای لازم را بدهد و این روزها در اطرافیانم وقتی میبینم فردی در زندگی خود سرعت بالاتری از روند طبیعی جامعه دارد احتمال زیادی میدهم حتما چیزی سر جایش نیست و حقی خورده شده است. بدون شک، این افراد هم سیستم را خراب می کنند (حتی بعد ار خروج سال ها طول می کشد اثرشون از بین بره) و هم فرهنگ کاری را مسوم. راستی اگر هم ریزبین باشید میتونید به این فکر کنید این چه سیستمی است که همچین فردی میتواند وارد آن شود!