وقتی وارد شهر دلفت شدم، اولین چیزی که به چشمم آمد این بود که سنم از اکثر دوستانم کمتر است. من زمانی وارد این محیط شدم که بسیاری از دانشجویان ایرانی دورههای تحصیل خود را به پایان رسانده بودند و به نوعی نسل جدید دانشجویان تازه وارد شده بودم. من جزو تازهواردها بودم، در حالی که آنها سالها پیش مسیرهای آینده خود را آغاز کرده بودند.
در آن روزهای اول، تمایل زیادی داشتم که با جمع ایرانیهای قدیمیتر آشنا شوم. برایم مهم بود که بخشی از گفتوگوهایشان باشم، و از تجربیاتشان بهره ببرم. اما خیلی زود متوجه شدم که این اتفاق بهسادگی نمیافتد. گویی یک دیوار نامریی بین ما بود؛ دیواری که با هر تلاش من، ضخیمتر میشد.
حس میکردم که جایم در این جمع نیست؛ یا دستکم، آنها مرا در جمع خودشان نمیپذیرند. برای همین، تصمیم گرفتم خودم را تغییر دهم و خودم را بهتر کنم. فکر کردم مشکل از من است؛ شاید رفتارهایم، شاید طرز برخوردم. سعی کردم بیشتر به آنها احترام بگذارم، در کارگاهها و کلاسهای مختلف شرکت کردم، و کلی مطالعه کردم تا خودم را بهتر کنم. اما هر چقدر بیشتر تلاش میکردم، حس میکردم از جمع آنها دورتر میشوم. بعد از مدتی فهمیدم که مشکل از من نیست؛ بلکه این تفاوتها بنیادی و ریشهای هستند.
در همین حین با یک خانم فرانسوی آشنا شدم که داستان زندگیاش را برایم تعریف کرد. او از زندگی در یک روستای دورافتاده گفت؛ جایی که اتوبوس مدرسه او را بایدبه روستایش میرساند. او از روزهایی گفت که بچهها به خاطر نداشتن تلویزیون مسخرهاش میکردند و تنها کاری که داشت، درس خواندن بود. اما روزی که در دانشگاهی در پاریس قبول شد، همه چیز برایش تغییر کرد. به من گفت: «زیباترین لحظهی زندگی من وقتی بود که اولین بلیت مترویم را خریدم؛ آن بلیت برای من آزادی بود، آزادی برای رفتن به هر جایی که دوست دارم.» این دختر خانم دانشجو گفت تا قبل از آن برای هر کاری از جمله خرید کتاب باید با ماشین مادرش به شهر می رفت (مادرش رانندگی می کرد)، ولی اما وقتی وارد پاریس شد، فهمید که او آدم اشتباهی نیست. آدمهای زیادی مثل او بودند؛ فقط باید آنها را پیدا میکرد. داستان او تلنگری بود برای من؛ فهمیدم که من هم غیرعادی نیستم و باید به دنبال آدمهای شبیه خودم بگردم و از تنهایی خودم لذت ببرم.
با گذشت زمان، بیشتر متوجه شدم که افراد اطرافم تفاوتهای بنیادینی دارند. بسیاری از آنها مدام نگران بودند که افراد اطرافشان جاسوس هستند، این نگرانی را با هر عقیده و سلیقه جناحی که داشتند به زبان میآوردند. آدمهای پنهانکاری که با ادعاهایشان فاصله زیادی داشتند. در طول ایام متوجه شدم بعضی از آنها افرادی بودند که به نوعی به مقامات دولتی و مسئولین (اکثرا درجه چندم) مرتبط بودند و یا با روابط مسیر زندگی را طی کردند و به همین دلیل نمیتوانستند راحت زندگی کنند.
هیچوقت اولین باری که برای تفریح و کم شدن استرس ورودم شلهزرد درست کردم (آشپزی به کم شدن استرسم کمک میکند) فراموش نمیکنم. تصمیم گرفتم ظرف ها را بین همسایه ها پخش کنم! به اولین ایرانی که رسیدم تقاضا کردم بقیه دوستان را معرفی کند! گفت فلانی هست که خانم مجرد هست شما که خوب نیست ببری من میبرم! خانواده فلانی هم که برای فرصت مطالعاتی (کوتاه مدت) آمده اند هم هستند که بگذار اجازه بگیرم! که اجازه صادر شد! بعد از این که به در منزلشان بردم! در دیدار بعدی با تعجب از من پرسید: «چرا برای من آوردی؟» و من با تعجب جواب دادم: «همینطوری!» بعدها فهمیدم که پدر همسرش، یکی از مسیولان سابق بود و زندگی برایشان همیشه تحتالشعاع دیگران بود. آدمهایی که نمیتوانستند به سادگی اعتماد کنند، چون همیشه فکر میکردند هر کسی قصد نزدیک شدن به آنها را دارد. با اینکه این افراد زندگی سختی دارند ولی در ادامه فهمیدم این افراد کاملا حق دارند! در گذر زمان، با آدمهای عجیبتری آشنا شدم؛ کسانی که در جمع نبودند و ناگهان با ورود بعضی از اشخاص سریع به او نزدیک میشدند و حتی به خانهشان دعوتش میکردند و از دستاوردهای علمی و فرهنگی خودشون برای این افراد تعریف می کردند. برای من این رفتارها همیشه عجیب بود، ولی بعدها متوجه شدم که آنها با مهارت خاصی (در لحظه) تشخیص میدهند که آیا فردی در آینده به دردشان میخورد یا نه. البته همه جز این دو دسته نبودند! در میان همه اینها، دانشجویانی هم بودند و هستند که به شکل عادی پذیرش گرفته بودند و در حال تحصیل بودند؛ کسانی که به فراخور نظرشان میخواستند اثر مثبتی از خود به جای بگذارند، نه استفادهی صرف و نه فرصت طلبی به هر شکلی! ولی در مجموع بهنظر میرسید که به دلیل تربیت خانوادگی، فرهنگ کشور، و سیستمهای موجود، بعضی ذهنها آلوده شدهاند. جالب اینکه آنهایی که بیشترین استفاده را از سیستم داخل کشور بردهاند، بیشترین برچسبها را به دیگران میزنند و به سیستم کشور بیشتر توهین میکنند.
اینجا بود که فهمیدم "ما با شما فرق داریم." به جای اینکه تلاش کنیم خودمان را در جمع وارد کنیم، بهتر است آدمهای شبیه به خودمان را پیدا کنیم. اگر اساس و جهت ما شبیه به آن جمع باشد، خود به خود به هم جذب میشویم و نیازی به تلاش نیست. شاید بهتر باشد که تلاشمان را برای پیدا کردن آدمهای شبیه به خودمان صرف کنیم.
انتظارم این بود که در دانشگاهی که به عنوان یکی از بهترین دانشگاههای دنیا شناخته میشود؛ پر از آدمهای علاقمند به ساختن و ایجاد ارزش باشد. اما به مرور زمان متوجه شدم که خیلیها هدفشان فقط ساختن زندگی شخصیشان است (به هر نحوی) و به روش های مختلف به اینجا رسیدهاند؛ بعضیها با سفارش و رابطه، بعضیها با تلاش، و بعضیها با پول. این تفاوتها باعث میشود که هدفها متفاوت باشند. اما تلختر زمانی است که این افراد خود را زیر شاخهی دین و دینداری قرار میدهند. تجربهی عجیبی بود ولی امیدوارم تجربهی تحصیل برای شما جذاب باشد. من فکر میکردم برای یادگیری و ساختن به دانشگاه می روند، اما به مرور فهمیدم که اینطور نیست. عجیبتر این که آنهایی که بیشترین استفاده را از سیستم کشور بردهاند، توقع بیشتری دارند و بقیه را آزار میدهند؛ دیکتاتورهای کوچکی که خود را برتر و روشنفکرتر میدانند. و همچنان در توهم گذشته هستند و هیچ دستاوردی از خود ندارند و همچنان باید با خاطرات گذشته خود را زنده نگه دارند. فقط امیدوارم در تنهایی خود به این فکر کنند که چگونه به اینجا رسیده اند. خدا آخر و عاقبت ما را بخیر کند.
سلام
دنیا خیلی پیچیده و عجیبه
نمیدونم یادتون هست که گفته بودم خیلی اتفاقی با وبلاگ شما آشنا شدم. برام جالب که شما در دانشگاه دلفت تحصیل کردید، چون یکی از استاد های دانشگاه ما ارتباط زیادی با اساتید این دانشگاه داره و بعضی وقت ها به صورت فرصت مطالعاتی و... میاد هلند و چند درس هم ارائه میده.
بواسطه این استاد با فرض ریکام گرفتن ازش، دلفت میتونه یه گزینه امن برای ما باشه :)
هر چند در حال حاضر من تمرکزم آمریکاست و به اروپا صرفا به چشم گزینه های امن نگاه میکنم.
مطالبتون راجع به اپلای و تحصیل و... خوندم.
باید بگم که دیگه کسی پیدا نمیشه که صرفا هدفش علم باشه و منم این قاعده مستثنا نیستم.
دیگه در ایران هیچ چیزی برای لذت بردن ندارم یا بهتره بگم دیگه توان تحمل کردنی نمونده و به قول معروف به اینجام رسیده(یا به اونجام رسیده)
در ضمن رشته تحصیلی من با رشته شما فرق میکنه و بعید میدونم حدس بزنید راجع به کدوم استاد حرف میزنم. هر چند مهم هم نیست.
خلاصه که فکر میکنم با تعاریف شما از هلند، اومدن به اونجا برای من زیاد خوب نباشه چون این حال بد اونجا هم همراهم خواهد بود .
موفق باشید
سلام ممنون از پیام شما
و ممنون که با دقت مطالب را میخونید، فقط در نظر بگیرید مطالب چون نظر شخصی هستند ممکن است درست نباشند...
سلام
یک جایی راجع به ادامه تحصیل و مهاجرت نوشته بودید«احتمالا همسر مناسب را از دست خواهید داد» یا یک همچین چیزی
باید بگویم که به احتمال خیلی زیاد.
زندگی همیشه با ما سر ناسازگاری داره، خیلی وقتا خیلی چیزارو تصور میکنیم به ظاهر طبق تصورات ما داره پیش میره ها اما نتیجه اونی که میخوایم نمیشه.
سلام بسیار ممنون از اشتراک نظرتون..