خدا را شکر، سیزده سال گذشت. در حالی که این پست را مینویسم، چمدانهایم وسط اتاق است و فعلاً منتظرم ببینم اوضاع چطور پیش میرود، که اگر نیاز بود خودم را به کشور برسونم. فشار روی ایرانیان خارج از کشور که همچنان به ایران دلبستگی دارند زیاد شده و ارتباط با داخل هم بسیار سخت است. گروه و وبسایت های خبری پیام های تکراری به اشتراک میگذارند و صحبت با خانواده هم محدود و فقط در ساعتهایی میشود پیام فرستاد و خبری گرفت.
فضای دانشگاهی خارج از کشور هم برایم عجیب و تلخ بوده است. بسیاری از استادان ایرانی یا مشغول انتشار بیانیههای لینکدینیاند، یا طوری رفتار میکنند که انگار هیچ نسبتی با ایران ندارند. تلختر اینکه بعضیها آشکارا از حمله به ایران خوشحالاند و دانشگاه هم، با وجود اینکه بعضی از این رفتارها با قواعد و ارزشهایی که خودش مدعی آنهاست تناقض دارد، سکوت کرده است.
در مجموع فضا پیچیده است، اما با توجه به همراهی و همدستی گسترده این موجودات پلید، آدم نسبت به آینده درخشان، امیدوارتر می شود. موضوعی دیگری هم که این روزها مهم است این هست که آدم چطور می تواند در این ایام مفید باشد. راستش شعله جنگ نسبت به قبل کمتر شده، ولی فضا دیگر مثل گذشته نیست. خیلیها، خواسته یا ناخواسته، ماسکهایشان را کنار گذاشتهاند. در هلند بعضی طرفداران (خوشحال) حمله به ایران آنقدر تند رفتند که موضوع حتی به رسانهها کشیده شد و در مواردی پلیس هم وارد شد و آن ها را محدود کرد. مورد جالب دیگر هم تغییر نظر آدمها بود. دوستانی که پیش از جنگ نگاه بسیار منفی و انتقادی به ایران داشتند، با نحوه شروع جنگ موضعشان تغییر کرد و نگاهشان مثبت و یا مثبتتر شد. البته در مقابل، مذهبیهایی (شاید به ظاهر) دیدم که موافق حمله به ایران بودند و غیرمذهبیهایی (شاید به ظاهر) که با آن مخالفت میکردند و از آن ناراحت بودند. خلاصه اینکه خیلی از دستهبندیهایی که قبلاً ساده به نظر میرسید، دیگر چندان معنا ندارد. از بلاگرهایی که تا دیروز برنامههای عشقیابی را تحلیل میکردند و امروز تحلیلگر و موافق حمله به ایران (شاید برای گرفتن فالور) شدهاند گرفته، تا رفتارهای بسیار عجیب ایرانیان موافق و مخالف جنگ (در تجمع، در گفتگو و ...)، داستان زیاد است که خودش داستان مجزایی دارد. ولی یک چیز برای من پررنگتر شد: اینکه بخش قابل توجهی از ایرانیان خارج از کشور، برخلاف تصویری که از میزان نفوذ و اهمیت خود دارند، تأثیر واقعی بسیار محدودی دارند و گاهی در یک دنیای خیالی درباره نقش خودشان زندگی میکنند. واقعیت اینکه بی اثرند ولی گاهی پول دارند و فکر میکنند مهم هستند! افرادی که در جامعه جدید خود هم جایی ندارند و کسی به این افراد توجهی نمیکند... خلاصه، این هم از سیزدهسالگی وبلاگ. ظاهرا بیشتر از وقایع مطلب بود تا از افکار خودم. البته خوب با توجه به الویت ها شرایط فرق میکند.
حدود یک سال از پایان درسم گذشته و همچنان سخت درگیر دعواهای حقوقی، شکایتها و کمیتههای مختلف هستم. چیزی که برایم روزبهروز روشنتر شده این است که سیستمها خیلی بیشتر از آنچه تصور میکردم ظرفیت تحمل رفتارهای نادرست و حتی حفاظت از آنها را دارند. الان به نظرم آدم هایی که به هیچ چیز اعتقاد ندارند از همه خطرناکتر هستند چون هر لحظه می توانند واقعیت را آن طور که به نفعشان هست نشان دهند. این افراد هم که تعدادشون در محیط های کاری خارج از کشور کم نیست و همیشه لبخند هم به لب دارند ولی کاش از اول آن ها را دوست نمیگرفتم. راستش مدت زیادی صبر کردم که این روند به یک نقطه روشن برسد، اما کمکم احساس میکنم بخشی از ماجرا فقط فرسوده کردن آدم است. ببینیم در نهایت به کجا میرسد. خلاصه به ذهنم خیلی میرسه که شاید بهتر بود خودم را انقدر درگیر نمیکردم و شاید بهتر بود سریعتر برمیگشتم. ولی خوب در صورت بی عملی اون حس بد همیشه همراهم می بود.
در همین حال، دارم وسایل خانه را کم میکنم تا بتوانم اجاره محلی که در آن زندگی میکنم را به پایان برسانم و خونم را پس بدهم. تلاشهایم برای مقدمات برگشت به کشور و ادامه مسیر هم تا اینجا به نتیجه نرسیده و ظاهرا بسیاری از کارها را هم نمیشود از راه دور پیگیری کرد. کمی دیگر صبر میکنم تا ببینم پروندهها به کجا میرسند، اما به هر حال زمانی میرسد که باید تصمیم را از حالت فکر و حرف خارج کرد و عملیاش کرد.
پینوشت: این متن در شهریور ۱۴۰۵، با توجه به قطع دسترسی به برخی وبسایتهای داخلی از خارج از کشور، به اشتراک گذاشته میشود.