تا ساعتی دیگر از آمستردام عازم استانبول هستم و بعد از حدود ۸ ساعت توقف در استانبول، اگر شرایط مساعد باشد با یکی از پروازهای ایرانی راهی ایران میشوم تا داستان سفر طولانی «ستاره مسافر» یا همان «زی» را به پایان برسانم.
واقعیت این که خیلی خوشحالم. هرچه به روز سفر نزدیکتر شدم، روحیهام هم روزبهروز بهتر شد. راستش فکر میکنم دیگر کار نکردهای ندارم و خیلی خوشحالم که قرار است این سفر بالاخره به پایان خودش برسد. الان که به این سالها فکر میکنم، واقعاً خدا را شکر میکنم. با خودم میگویم چقدر خوش گذشت! البته بعضی جاها واقعاً سخت گذشت، اما حالا که از این فاصله نگاه میکنم، میبینم در مجموع چقدر خوب بود. :) راستش آرزوهایی داشتم که نشد و بعضی از انتظاراتم خیلی بالا بود، ولی خوب باز هم تجربه خوبی بود، خودم را شناختم، با آدم های متفاوتی آشنا شدم و کلی اتفاق دیگه که بعضی هایش را اینجا به اشتراک گذاشتم.
با توجه به شرایط این روزها، کلاس پروازیای گرفتم که امکان کنسل کردن بلیت را داشته باشد و در مسیر هلند به ترکیه ۳۰ کیلو هم اجازه بار بدهد. سعی کردم چیزهای مهمتر را در چمدان و کولهپشتی بگذارم. البته یکسری کتاب ها، لباس و چند وسیله دیگر ماند که امیدوارم دوستان بعدها برایم بیاورند یا پست کنند؛ شاید هم خودم دوباره در آینده سفری داشته باشم. دیگر تقریباً با همه کسانی که دوست داشتم خداحافظی کردم. حتی از آخرین گروه مجازیای که هنوز در آن عضو بودم هم خداحافظی کردم و خارج شدم و حاصل این همه سال شد چند ده قلب مجازی.
راستش در تمام این سالها کمتر کسی باور میکرد روزی من را در چنین شرایطی ببیند، ولی خب خدا لطف داشت. هنوز هم نفهمیدم چرا آدمها اینقدر نسبت به تصمیم من برای برگشتن حساس بودند و هستند. هرکس به شکلی واکنش نشان میداد و بعضی از این واکنشها واقعاً دلنشین نبود. اینکه برگشتن، ماندن یا نماندن من دقیقاً چه ارتباطی به دیگران داشت و چرا بعضیها را اینقدر ناراحت میکرد، چیزی است که احتمالاً هیچوقت بهطور کامل نخواهم فهمید؛ البته درکشان میکنم. خلاصه مسیر زندگی هر آدمی با دیگری فرق دارد... و البته قرار نیست یک مسیر برای همه جواب دهد. راستی، دیگر بیخیال پرونده حقوقی هم شدم. دیدم ماجرا دارد بیشتر و بیشتر شبیه بازیای میشود که قرار نیست به جایی برسد و ترجیح دادم رهایش کنم و به زمان بسپارمش. ان شاالله که خدا کمک کند. ولی دیگر بهتر بود بیشتر وقت نگذارم.
روزهای آخر هم چند بار با دوستان دور هم جمع شدیم. باز هم هرکسی هدیهای داد و حرفها متفاوت بود: «خوش بگذره، سلام برسون.» «این اشتباه رو نکن.» «بهزودی برمیگردی.» «خوش به حالت.» «انشاءالله ما هم یه روز بیایم.» «اگر کمکی از دستمون بر میاد بگو.» «کارها درست شده داری بر میگردی» «کار پیدا نکردی» «خبراییه؟» «ما هم پولها رو به اندازه یک خونه در ایران جمع کنیم، میایم.» و حتی یکی از دوستان نزدیکم گفت: «اگه روت نمیشه بمونی، بگو من بهت بگم وایسا!» :)
در روزهای آخر سعی کردم یک دور دیگر در شهر بزنم. حتی به خانه قدیمیام هم سر زدم، ولی جالب بود که دیگر تقریباً هیچ حسی به آن نداشتم. عجیب بود! فقط یک ساندویچی در شهرمان بود که مدتها اسمش را شنیده بودم و همیشه دوست داشتم ساندویچ بادمجانش را امتحان کنم. بالاخره بعد از این همه سال، در آخرین روزم در هلند رفتم و از آنجا خرید کردم و البته در روبروی آن هم مغازه ای بود که از تابستان گرم سال ۲۰۱۷ دوست داشتم از یخ در بهشتش امتحان کنم که این کار را هم کردم.
و آخر کار، دو نفر از دوستانم لطف کردند و مثل همیشه تا فرودگاه همراهم آمدند. یکی از دوستانم دوربینش را هم داد تا در مسیر فیلم بگیرم. راستش نمیدانم چطور میشود لطف این همه دوست را جبران کرد، ولی امیدوارم روزی بتوانم بخشی از محبتهایشان را جبران کرد. آخرین ساعاتم در اسخیپول بود. با دوستم کمی صحبت کردیم و حرف های آخر را زدیم، بار را وزن کردیم که از ۳۰ کیلو بیشتر نشود؛ ۳۰.۵ کیلو شد! :) خدا را شکر، همهچیز خوب پیش رفت و بدون مشکلی بارها تحویل داده شد. دوستم در فرودگاه مانده بود که اگر برای بار مشکلی پیش آمد صحبت کند چون میگفت اونا هر چی بگن قبول میکنم. پرواز من آخرین پرواز فرودگاه همیشه شلوغ (البته این بار خیلی خلوت) اسخیپول بود، خداحافظی کردیم. دستی تکان دادم... و دیگر تمام.