ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

آینده پایدار

ابراهیم خلیل الله بعد از تجدید بنا کعبه می فرمایند: رَبِّ اجْعَلْنِى مُقِیمَ الصَّلَوةِ وَمِن ذُرِّیَّتِى رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَآءِ، پروردگارا! مرا برپا دارنده نماز قرار ده و از نسل و ذریّه ام نیز. پروردگارا! دعاى مرا (نماز و عبادتم را) بپذیر.

ایشان علاوه بر خود، خواهان برقرار شدن ستون هایی پایدار برای نسل آینده خود و بشر است. به نظرم بسیاری از بایدها و نبایدهایی را که رعایت می کنیم چه از نخوردن، ننوشیدن و نپوشیدن، بی تردید چیزی جز از خودگذشتگی و ایثار نیست و ابزاری لازم برای رسیدن به جامعه ای پایدار و خردمند که هر فرد در آن با داشتن دوبال منطق (ادب) و عشق (اخلاق) به اوج میرسد. همان طور که بدنبال توسعه پایدار شهرها و محیط زیست هستیم و به خود سختی میدهیم باید بدنبال جامعه و نسلی پایدار باشیم به همین خاطر نیاز به از خودگذشتگی داریم که در انتها میتواند به از جان گذشتگی برسد. متاسفانه با درگیر شدن به زندگی روزمره و مقایسه ای، به جای از خودگذشتگی و ایثار و در نظر گرفتن سایرین فقط خودمان در مرکز عالم قرارمیگیریم و به جز خود به چیزی فکر نمیکنیم (نباید فکر کنیم) و حتی احساس مسیولیتی نسبت به آینده اخلاقی فرزندانمان نمیکنیم!!! بعد از اینکه در گذر زمان رنگ زندگی به خودخواهی و راحت طلبی تغییر رنگ داد، دین جای خود را به مذهب ظاهری میدهد و کم کم به سنت و خاطره تبدیل میشود و جز تکرار بعضی از ظواهر برای رسیدن به آرامش خیال فرد هیچ هدف، مفهوم و ارزشی نخواهد داشت... 

رنکینگ دانشگاه

سه سالی هست در دانشگاه دلفت روزگار میگذرونم... خلاصه در این سال ها همه چیز دیدیم از خیانت، کم کاری  و دزدی علمی ، اخلاقی و اقتصادی تا آدم های داغونی که در دانشگاه دارند کار می کنند چون جای دیگه نتونستن کار پیدا کنند!!! البته اوایل که اومده بودم فکر میکردم با چه دانشمندایی دارم کار می کنم ولی به مرور فهمیدم واقعیت ها اصلا اونجوری که فکر می کردم نبودند... از نوع کارهای علمی بگیر تا رفتار آدم ها!!! 
خلاصه سرتون را درد نیارم چند وقت پیش دانشکده پیام داد که داره رنکینگ جدید میاد و مشتاقیم تا ببینیم امسال در چه جایگاهی هستیم.. با همکارا که صحبت میکردیم تحلیلمون این بود که احتمالا یه افت زیادی خواهیم داشت ( باتوجه به شرایط ، کارها و اتفاقات سال های گذشته).
بالاخره نتیجه اومد... و اولین عکس العمل من زدن یک ضربه محکم بر پیشونیم بود، همکارم گفت چی شده؟!؟ گفتم شدیم 2 در دنیا!!! گفت چرا پس خودت را میزنی؟! گفتم اگر 2 دنیا اینه پس بقیه چی هستن؟!؟ الان باید امیدوارم باشم ؟...
خلاصه این که تا یه هفته همه این خبر را به اشتراک میذاشتن و تبریک میگفتن و احتمالا این داستان ادامه دارد...
پینوشت: انتقادهای من به معنی بد بودن کل سیستم نیست، بدون شک خوبی های آن بسیار است که من راغب کار در آن شدم.

دو بیمار

بیمار روانی  اول
من از همون اول به قصد تحصیل علم و ادامه تحصیل به ایتالیا رفتم. ولی در ایتالیا حداقل در دوره من، کسی با این هدف  خیلی خیلی خیلی کم پیدا میشد!!!! یک پسری بود اون زمان 34 سال داشت که اومده بود مثلا ارشد بخونه! مهربون بود و مرتب ولی مثل بچه ها بود همش پشت آدما منفی حرف میزد و مسخره شون میکرد به صورت خیلی غیر عادی و حال به هم زنی فضول بود و برای چیزای ساده هم دروغ میگفت و با حرفاش ندانشته دو به هم زنی میکرد به حدی که بعد از رفتنش جمع 30 نفری (دو ورودی) با هم دوباره دوست شدن (اونجا بود که نقش یه آدم بیمار را فهمیدم که چقدر میتونه جو را مسموم کنه). خلاصه این اولین فردی بود که باهاش روبرو شدم و انقدر آزار رسوند تا ناخواسته من از آشنایی با سایرین اجتناب می کردم (نا خودآگاه). ولی متاسفانه اون زمان نه گفتن برام سختر از الان بود و همش سعی میکردم مدیریتش کنم و حاصل این کار هم این بود که همش عصبی و ناراحت بودم. 

بیمار روانی دوم
وقتی در ایتالیا میخواستم پایان نامه ارشدم را شروع کنم، مجبور شدم با یک دانشجوی  دکتری ایرانی کار کنم که کلی در کارم مشکل ایجاد کرد و زندگیم را از نظر زمانی واقعا تحت تاثیر قرار داد! ماجرا هم از اینجا شروع شد که استادم سر کلاس گفت دانشجوم از ایران داره میاد اگر میشه بهش کمک کن تا روزای اول را بگذرونه و منم گفتم چشم... اون زمان این دانشجو با هزینه شخصی آمده بود و فکر میکرد خیلی کار مهمی کرده که پذیرش بدون فاند گرفته و وقتی دید همه فاند دارند باعث شده بود که به همه به معنای واقعی کلمه حسادت کنه با این که اول قبول کرده بود این وضعیت را ولی وقتی دیده بود که پذیرش مهم نیست و دکترا هم اهمیتی نداره با همه به مشکل خورده بود و ندانسته دو به هم زنی میکرد. تا میدید یک نفر یه چیزی داره سریع براش نقشه میکشید، مثلا خونش را نزدیک من میخواست بگیره که خوانوادش اومدن بیان خونه من!!! هرکی میخواست بره بیاد بهش یه وسیله ای میداد اول میگفت یک برگست و با کلی ترشی و کتاب و ... میرفت سراغش خلاصه کسی از دستش در امان نبود و اگر کسی بهش نه میگفت زمین و زمان را بهم میدوخت... اون زمان من نزدیکای تزم بود و بعداز زندگی حدودا دوساله در ایتالیا به این نتیجه رسیده بودم که باید از فرصت ها استفاده کنم و تزم را در یک دانشگاه بهتر و کشور دیگه انجام بدم. برای یه بورس اراسموس که دست استادم بود اقدام کردم! این دانشجوی دکترا یه روز به من گفت این بورس را گرفتی خونه بزرگتر بگیر چون منم میام!!!! (من فکر کردم شوخی کرده) بعدا فهمیدم رفته به استاد گفته که منو بفرستن و اونم بعدا بگه که من کارتو درست کردم و سهمم را بده!!!! خلاصه این پوزیشن را نگرفتم (مشکلات اداری)!!! و از استاد خواستم یه جا پیدا کنه بعد از کلی بحث و بررسی انگلیس و دانشگاه ناتینگهام اوکی شد!!! بعد از کلی تلاش یه دفعه استاد یه جلسه مشترک گذاشت که برو پرتغال (یه دانشگاه دورافتاده که معلوم نبود کجاست) گفتم چرا گفت ارزونه دیگه (تو هم که مشکل مالی داری!!!!) بعدم خیلی خوبه.... در ادامه یه بارم همین اتفاق برای موضوع تز افتاد که بعد از قطعی شدن، موضوعش عوض شد!!! و من مونده بودم استاد بیماره یا من مشکل دارم، چرا هر وقت یک چیز قطعی میشه نظرش عوض میشه...و من باید کلی زمان را از دست بدم!!! متاسفانه زمان از دست می رفت و من کلی ناراحت بودم تا این که فهمیدم این فرد همش میرفته از طرف من حرف میزده یه بار می گفته موضوع را دوست ندارم یه بار میفگته مشکل مالی دارم و میخواد بره پرتغال  (بازم میخواسته خودش بیاد و دنبال یه جا ارزون بوده) و ... و با همین حرفاش شش ماه از عمرم رفت یه روز یکی از دانشجوهای دیگه دکترا به من زنگ زد گفت همین بلا را سر من اورده (هر چند اون دانشجوی دیگه ایرانی هم بعدا فهمیدم میخواسته منو بندازه جلو).... من ولی در دو راهی مونده بودم به استاد بگم یا نگم و نمیخواستم آبروی یه هموطن هرچند بیمار را ببرم در حالی که خودم، آیندم، مدرکم درگیر بود و اوضاع سربازی هم باید مشخص می کردم ........ خلاصه یکی از تلخ ترین دوران زندگیم بود و همش به این فکر میکردم که برام چه پیش میاد؟! در نهایت استاد فهمید و به طرف گفته بود خودشو به دکتر نشون بده....
 حذف دو بیمار روانی:
خلاصه این دو بیمار به دست هم ( بیمار اولی داشت میرفت سفارت برای انجام کاری بیمار دوم به من التماس کرد لطفا بگو یک کاغذ من را ببره!!! اول من موافقت نکردم ولی در نهایت با توجه به داستانش به اولی گفتم لطفا یک برگ دومی را ببر چون کارش واجبه...خلاصه فهمیدیم این بیمار دومی یک کارتن مدرک خودش و دیگران را به اولی داده و بعدا اولی هم بعد از برگشت از همشون تقاضای پول میکنه و با مخالفتشون روبرو میشه و اولی هم اون پول را از قرضی که به من داشته بر میداره و...خلاصه سرتون را درد نیارم فضولی و بدبینی بیمار اول و فرصت طلبی و نادانی دومی باعث دعوایی شد که خوشبختانه دامنش من را گرفت و با توجه به اینکه اتفاق آشناییشون را از چشم من میدیدند خودشون برای همیشه رفتند) از زندگی من برای همیشه حذف شدن... آخرش بخیر گذشت و خدا خیلی خیلی عزت داد... ولی گاهی فکر میکنم اگر من خودم جلو این افراد را زودتر میگرفتم چی میشد؟! آیا مسیری بود که باید طی می کردم؟! بهتر نبود درد را در لحظه بکشم تا به آینده موکولش کنم. راستش الان شده خاطره ولی اون دو، سه سال خیلی سخت گذشت.... 

سفرنامه لهستان

تصمیم داشتم به طور جداگانه سفرنامه ای در مورد شهرهای مختلف لهستان از جمله کراکف و ورشو زیبا و دوست داشتنی بنویسم که باتوجه به تاخیر چندساله در نوشتن و گشتی در اینترنت متوجه مطالب متنوعی در مورد این شهرها شدم، در نتیجه برای جلوگیری از تکرار، تصمیم به نوشتن در مورد برداشت آزاد خودم از فرهنگ و مردمان این سرزمین بعد از سفر سه هفته ای خودم به لهستان گرفتم. به طور قطع کراکف یکی از شهرهای زیبا و منحصر یه فرد در اروپاست که نه تنها گزینه های غذایی خوشمزه، ارزان و متنوعی را در اختیار شما قرار میده بلکه با شهری زنده تمیز و مرتب روبرو هستید که دارای موزه های بسیار مدرن و آثار ارزشمندی از دوران های زمانی گوناگون است! که تمام سلیقه ها رو راضی میکنه!!! ورشو هم بر خلاف اسم تاریخیش شهری جدید و شکل گرفته بر ویرانه های جنگ جهانی است که تفاوت هایش با سایر شهرهای اروپا اون را بسیار منحصر به فرد میکنه.

مردم و فرهنگ

مردم لهستان بر خلاف مردمان اروپا غربی لبخند به لب ندارند ولی به نظر من بسیارخوش قلبتر، مهربانتر و کار راه اندازتر هستند در نتیجه در نگاه بلند مدت برای من قابل اطمینان تر هستند!!! مذهب (کاتولیک) همچنان نقش پر رنگی در لهستان داره و نه تنها در روستاها و شهر های کوچکتر، بلکه در شهرهای بزرگتر نیز کلیساهای فعال و نمادهای فراوانی از مسیحیت مشاهده میشه. همچنین به پاپ جان پل دوم که لهستانی بود بسیار افتخار میکنند و تصاویرش را در سرتاسر شهرها میتونید مشاهده کنید. برداشت من بعد از این ارتباط سه هفته ای اینه که لهستانی ها از خارجی بدشون نمیاد ولی از غریبه می ترسند (در بعضی کشورها بدشون میاد)!!! در نتیجه در نگاه اول شاید سرد به نظر بیان اما در مجموع لهستانی ها مهمان نواز هستند ولی به علت بحث های مذهبی پذیرای سایر مهاجرین نیستند ( ترس از عوض شدن بافت جمعیتی) به همین خاطر همیشه در محیط کار خیلی مایلند بدونند که من برمیگردم یا برای ادامه زندگی در اروپا می مانم که گاهی این سوال ها بیش از حد هستش (البته یه علتش این هست که خارجی زیاد نمیبینند و سوالاشون زیاده) در نتیجه در بافت جمعیتیشون به سختی میشه رنگین پوست یا سایر نژادها رو پیدا کرد. در سفر قبلی یکی از دوستان لهستانی من را به خوابگاهشون دعوت کرد تا یک خارجی (من) را به سایر دوستان و خواهرش نشان بدهد!!! در سفر توریستی اول با هرکی روبرو شدم انگلیسی را بسیار عالی صحبت میکرد (بخصوص نسل جدید) ولی در این سفر اصلا اینطوری نبود:) یه مورد دیگم مصرف بالای سیگار مردم بود که خیلی به چشم میامد. در سفر قبلیم به ورشو تمیزی منحصر به فرد این شهر و احترام بسیار شدید مردم به قانون (اون زمان بر روی منی که در ایتالیا زندگی می کردم این احترام به قانون خیلی خیلی تاثیر گذاشته بود) به چشمم اومد. در محیط دانشگاه هم سیستم مشورت دارند و سلسله مراتب حکمفرما نیست و در کار بسیار دقیق هستند (در دانشگاه بازدیدی من). و تا به نتیجه نرسند کاری را شروع نمیکنند و بیشتر به روش انجام کار (درست انجام دادن) توجه بیشتری دارند تا هدف... خلاصه برای من شبیه سربازان وفادار بودند. به نظرم مردم لهستان مردمانی بسیار خلاق هستند ولی بیشتر شیوه (متود) محورند تا هدف محور! و این متود و قانون محوری شاید برامده از کومونیسم و حتی جامعه مذهبی باشه.... ولی خوب اگرم زیاد برروی متود و دستورعمل ها وقت بذاری از اصل میفتی.

غذا

در مورد بحث غذایی هم شاید کمی پیدا کردن غذای حلال به علت بافت جمعیتی سخت باشه ( دونرهای حلال همیشه هستند البته نه خیلی زیاد) ولی کلی رستوران ها و فست فودهای خوشمزه وجترین (گیاهی) با ایده های نو و خلاقانه در سطح شهر با قیمت های خیلی مناسب میتونید پیدا کنید ( نسبت به سایر شهرهای اروپا).البته در کراکف به مراتب با گزینه های بسیار جذابتری روبرومیشین.

دیدنی ها

به جز مواردی که خیلی معروف هستند شهر مذهبی Częstochowa در نزدیکی کراکف محل بسیار متفاوتی است که اهمیت بالایی برای لهستانی ها داره و جز یکی از آیین هاشون سر زدن و عبادت این محل هست، اگر بدنبال دیدن یک مکان متفاوت هستید این عبادتگاه را فراموش نکنید. یکی از موارد فوق العاده در کراکف و ورشو اینه که هر روز هفته یه تعداد موزه رایگان هستند! با این تفاوت که موزه ها در لهستان اصلا خسته کننده نیستند و براشون خیلی فکر شده و اکثرا بصورت اینتراکتیو هستن و مطمعنا با بازدید از این مراکز اوقات خاطرانگیزی را برای خودتون رقم میزنید. همچنین ایده تورهای فری واکینگ تور هم اگر اشتباه نکنم اولین بار در کراکف درست میشه و الان به یک شغل بسیار پر درامد تبدیل شده که در سایر شهرا و کشورام داره پیاده میشه. مورد آخرم این که ورشو شهری است که بعد از جنگ به طور کامل مجدد ساخته شده ولی کراکف دارای بافت قدیمی است که زیبایی های شهر را دو چندان میکند.

حمل و نقل عمومی و سیستم بانکی

سیستم حمل و نقل عمومی بسیار مرتب تمیز و دقیق هستش (به نظرم کاملا قابل اطمینان) . در همه مکان ها امکان استفاده از کارت های بانکی بین المللی هست البته تعویض پول در صرافی های در مناطق توریستی نرخ برابری کمتری داره (گاهی بصورت فریبنده قیمت را در تابلو می نویسند، پس حتما قبل از خرید و فروش از قیمت مطمعن شوید) به همین خاطر همیشه ترجیح من استفاده از عابر بانک بانک های رسمی است.

این متن، برداشت شخصی من از سفرهای متناوب سه هفته ای به لهستان است در در نتیجه نمیشه به صحت مطالب اطمینان کرد.

پینوشت: قرار بود این متن در اسفند 1394 بصورت سفرنامه نوشته بشه اما تا به امروز به تعویق افتاد. که به علت فراوانی سفرنامه ها با شکلی متفاوت به نگارش درآمد.



سکولاریسم دینی - ایرانیان خارج از کشور

در این چند سالی که دور از ایران هستم با تعداد زیادی از  ایرانیان و غیر ایرانیان مذهبی مقیم خارج ایران و همچنین با کلی دانشجو آشنا شدم که هر کدام به شکل های مختلفی با مذهب سر و کار دارن ولی اکثرا در یک نقطه مهم اشتراک دارند!

وقتی وارد هلند شدم در ابتدا خیلی خوشحال بودم چون نه تنها جو دانشگاه کاملا با ایتالیا متفاوت بود بلکه کیفیت دانشجویان هم بسیارمتفاوت بود، حداقل وقتی با کسی روبرو میشدم می توانستم نقطه مشترکی (حداقل در ظاهر) برای صحبت پیدا کنم. در این بین تعداد زیادی از بچه ها بسیار فعال مراسم ها و مناسبت های مختلف را پیگیری میکردن... ولی بعد از مدتی احساس کردم بعضی از این دوستان به شکل یک سنت یک سری کارهارا انجام میدن و زیاد دغدغه ای نسبت به اطرافشون ندارند. بعضیام لحظه شماری میکردن برای تغییر ملیت (حالا کاریم نداریم که کشوری که دنبالشن پاسپورتش را بگیرن کلی با اعتقادی که شعارش را میدن متفاوته...) البته از این هم بگذریم به تعداد هر هموطن برداشت مختلف از اصول داریم که همه هم درسته....

 خلاصه طرف وقتی میگه "کیفیت نمازی که دخترم در کانادا می‌خونه بمراتب بیشتر از ایرانه" بهش نخندین داره راست میگه!!! دیگه طرف اونجا دغدغه مالی و کاری که نداره میشینه از صبح تا شب برای دل خودش نماز را با قرایت عالی میخونه و روان خودش را آرام میکنه حالا بقیم مردن فدای سرش، نمازش کیفیت داره.... 

خلاصه بعد یه مدت ظاهرا داره این بلا سر همه (خیلی ها) میاد. ظاهرا دیر و زود دراه ولی سوخت و سوز نه!!!