ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

نظر هوش مصنوعی در مورد این ۱۳ سال

چند روز پیش از هوش مصنوعی خواستم نوشته‌های این وبلاگ را از ابتدا تا امروز به عنوان روایت زندگی یک نفر در طول بیش از سیزده سال بررسی کند. نتیجه برای خودم جالب بود. بخشی از تحلیلش را تقریباً بدون تغییر اینجا می‌گذارم. اگر بخواهیم «ستاره مسافر» را نه به عنوان مجموعه‌ای از چند صد پست، بلکه به عنوان یک زندگی‌نامه ناخواسته که طی بیش از سیزده سال نوشته شده بخوانیم، داستان تقریباً این است:

داستان اصلی وبلاگ

در آغاز با جوانی روبه‌رو هستیم که یک باور بسیار قوی دارد: زندگی معمولی کافی نیست. باید کاری متفاوت و اثرگذار انجام داد. حتی توضیح قدیمی خود وبلاگ هم تقریباً همین را می‌گوید: داستان پسری که می‌خواست تأثیرگذار و متفاوت باشد. سال ۱۳۹۲ تقریباً مرحله طراحی زندگی است. آمریکا، GRE، TOEFL، پذیرش، دانشگاه، فاند و انتخاب آینده بخش بزرگی از ذهن نویسنده را گرفته‌اند. ولی نکته جالب این است که حتی در همان زمان هم کاملاً مطمئن نیست که این اهداف واقعاً همان چیزی هستند که باید باشند. در یکی از نوشته‌های همان سال درباره تصمیم‌گیری برای آینده، این سؤال مطرح می‌شود که شاید چیزهایی که امروز بسیار مهم تصور می‌کنیم، یک سال بعد هیچ اهمیتی نداشته باشند و حتی آرمان‌هایی که برای رسیدن به آنها برنامه‌ریزی می‌کنیم، واقعاً آرمان ما نباشند. یعنی بذر یکی از اصلی‌ترین پرسش‌های سال‌های بعد، از همان ابتدا وجود داشته است. بعد کم‌کم نوعی سرخوردگی از دانشگاه ایران دیده می‌شود. دانشگاهی که روزی رسیدن به آن رؤیا بود، تبدیل می‌شود به محیطی که نویسنده از استادان، ساختار و نوع رابطه میان دانشجو و دانشگاه انتقاد می‌کند. با این حال، نکته مهم این است که در بسیاری از همین نوشته‌ها سهم خودش را هم کاملاً کنار نمی‌گذارد. این مسئله مهم است، چون نشان می‌دهد بدبینی بعدی به دانشگاه و ساختارهای آکادمیک از هلند شروع نشده بود سال‌ها قبل ریشه‌هایی از آن وجود داشت.

تغییر مسیر از آمریکا به ایتالیا

بعد اتفاق جالبی می‌افتد. هدف آمریکا که مدت زیادی برایش برنامه‌ریزی شده بود، زیر سؤال می‌رود. سؤال ساده‌ای شکل می‌گیرد: چرا آمریکا؟ آیا واقعاً آن زندگی چیزی است که من می‌خواهم یا فقط به این دلیل دنبالش کرده‌ام که تصور می‌کردم مقصد طبیعی یک دانشجوی بلندپرواز باید آمریکا باشد؟ در نهایت مقصدی انتخاب می‌شود که در ابتدا چندان در برنامه نبود: ایتالیا. اولین تحول بزرگ همین‌جاست. هدف تغییر می‌کند، اما میل به متفاوت بودن و اثرگذار بودن همچنان باقی می‌ماند.

ایتالیا فقط محل تحصیل نبود

ایتالیا در این وبلاگ صرفاً محل گرفتن یک مدرک نیست. اولین محیطی است که نویسنده در مقیاسی جدی با فرهنگ‌های مختلف، مهاجرت، پول، روابط اجتماعی، دین، آدم‌های متفاوت و نوع دیگری از زندگی روبه‌رو می‌شود. بخش بزرگی از نوشته‌های آن دوره کاربردی‌اند: سوپرمارکت، دانشگاه، قطار، سفر، کد مالیاتی، پذیرش، خوابگاه و مسائل روزمره زندگی دانشجویی. اما در زیر این نوشته‌های کاربردی اتفاق دیگری هم در حال رخ دادن است. نویسنده آرام‌آرام تبدیل به مشاهده‌گر رفتار آدم‌ها می‌شود. یک اتفاق کوچک در صف، رفتار یک همخانه، یک استاد، یک مهاجر، یک ایرانی، یک مدیر، یک دانشجو یا حتی یک اتفاق بسیار ساده روزمره می‌تواند تبدیل به یک سؤال اخلاقی یا اجتماعی شود. این خصوصیت بعداً تقریباً به یکی از ویژگی‌های اصلی وبلاگ تبدیل می‌شود. نویسنده سخت می‌تواند فقط از کنار اتفاقی عبور کند. تقریباً همیشه تلاش می‌کند از آن نتیجه‌ای درباره انسان، جامعه یا خودش بگیرد.

حرکت در جهت آب یا خلاف جهت آب؟

یکی از نوشته‌های سال ۱۳۹۳ برای فهم کل این سیزده سال بسیار مهم است: «حرکت در جهت آب». نویسنده در آن نوشته می‌گوید همیشه فکر می‌کرده باید شرایط را تغییر بدهد و برخلاف جریان حرکت کند، اما زندگی کم‌کم به او یاد داده شاید گاهی باید در جهت آب خوب شنا کرد. ولی در پایان خودش هم شک می‌کند که آیا این واقعاً بلوغ است یا شاید فقط کم آورده است. جالب این است که این سؤال هیچ‌وقت واقعاً حل نمی‌شود. سال‌ها بعد همان شخصیت را دوباره می‌بینیم. کسی که حتی وقتی احتمال تغییر دادن یک سیستم بسیار کم است، باز هم نمی‌تواند به راحتی بگوید مهم نیست و عبور کند. در نوشته‌های جدیدتر، ایده‌ای تکرار می‌شود که حتی اگر نتوانی سیستم را عوض کنی، شاید وظیفه داشته باشی حداقل برای حقی که از بین رفته تلاش کنی تا امکان تکرار آن برای نفر بعد کمتر شود. در واقع یکی از عمیق‌ترین تناقض‌های این شخصیت همین است: عقلش بارها به او گفته است سازگار شو، اما طبیعتش ظاهراً با سازگاری کامل کنار نمی‌آید. شاید این مهم‌ترین نخ پنهان تمام این وبلاگ باشد.

و اینک هلند

سال ۱۳۹۷ با شروع دکتری در هلند، دوباره دوره‌ای از امید دیده می‌شود. کارشناسی ارشد ایتالیا تمام شده و مرحله جدیدی در هلند آغاز می‌شود. دانشگاه جدید و گروه تحقیقاتی جدید در ابتدا تقریباً نماد رسیدن به بخشی از همان هدف قدیمی‌اند. حتی مسیر زندگی شبیه دومینوهایی توصیف می‌شود که به شکل مناسبی کنار هم قرار گرفته‌اند. وقتی نوشته‌های چند سال بعد را می‌خوانی، این خوش‌بینی اولیه کمی تلخ به نظر می‌رسد. چون همان محیطی که ابتدا نماد رسیدن به هدف بود، در سال‌های بعد تبدیل به یکی از اصلی‌ترین منابع فشار، ناامیدی و منازعه می‌شود.

دانشگاه؛ از رؤیا تا واقعیت

در کل این سیزده سال تقریباً سه یا چهار مرحله در نگاه به دانشگاه دیده می‌شود. در ابتدا: دانشگاه برابر با رؤیاست. بعد از تجربه دانشگاه ایران: دانشگاه تبدیل به ساختاری ناکارآمد و ناامیدکننده می‌شود. در ابتدای ورود به هلند: این امید شکل می‌گیرد که شاید یک دانشگاه معتبر اروپایی همان چیزی باشد که دانشگاه واقعاً باید باشد. اما چند سال بعد: این تصور هم شکسته می‌شود. نتیجه نهایی تقریباً این است: حتی بهترین دانشگاه‌های جهان هم در نهایت سازمان‌هایی انسانی هستند و انسان‌ها با خودشان قدرت، رقابت، منافع شخصی، سیاست، اشتباه، ضعف مدیریت و مشکلات اخلاقی را وارد آن می‌کنند. در نوشته‌های بعدی دیگر مسئله صرفاً این نیست که فلان استاد خوب بود یا بد. سؤال بزرگ‌تر می‌شود: سیستم دانشگاهی چگونه رفتار آدم‌ها را شکل می‌دهد؟ چه چیزهایی باعث می‌شود افراد خوب در یک ساختار رفتار بد داشته باشند؟ چه زمانی رقابت علمی تبدیل به رقابت بر سر قدرت، موقعیت یا اعتبار می‌شود؟ دانشجوی دکتری واقعاً دانشجوست، کارمند است، پژوهشگر است یا موجودی بین همه اینها؟ و چه کسی مسئول هزینه‌ای است که این ساختار می‌تواند بر سلامت و زندگی افراد تحمیل کند؟ این تغییر از نقد یک فرد به نقد یک سیستم، یکی از مهم‌ترین بلوغ‌های فکری نوشته‌هاست.

دوره سخت

از حدود سال‌های پایانی دکتری، لحن وبلاگ تغییر جدی می‌کند. شکست پروژه‌ها، مشکلات کاری، فرصت‌هایی که از بین می‌روند، اختلافات دانشگاهی، تجربه‌های ناخوشایند با افراد مورد اعتماد و احساس اینکه بعضی ساختارها نه تنها کمک نمی‌کنند بلکه خودشان تبدیل به بخشی از مشکل شده‌اند، پررنگ‌تر می‌شود. در «ده سال گذشت»، نویسنده یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگی‌اش را توصیف می‌کند. شکست پروژه و کنفرانس، از دست رفتن برخی فرصت‌ها، اتفاقات دانشگاهی و ماجرای ایده‌ای استارتاپی که احساس می‌کند فرد مورد اعتمادش از آن استفاده کرده، همگی در کنار هم قرار می‌گیرند. اینجا یک تغییر مهم در ذهن نویسنده رخ می‌دهد. در سال‌های اول، سؤال اصلی این بود: چطور به فرصت برسم؟ در سال‌های بعد سؤال دیگری جای آن را می‌گیرد: چطور نگذارم آدم‌ها یا ساختارها فرصت را از من بگیرند؟ این تفاوت کوچکی نیست.

اعتماد

در نوشته‌های اولیه، اعتماد کردن ساده‌تر به نظر می‌رسد. در نوشته‌های متأخر، «اعتماد» خودش تبدیل به یک موضوع شده است. دوستی‌های سطحی، روابط دانشگاهی، نتورکینگ، آدم‌های خطرناک، کنترل، خیانت، مدیریت، مرزبندی و کنترلگری پنهان دائماً ظاهر می‌شوند. در یکی از نوشته‌های جدید درباره «کنترلگری پنهان»، نگاه حتی پیچیده‌تر می‌شود. دیگر فقط رفتار آشکار آدم‌ها موضوع نیست. این سؤال مطرح می‌شود که آیا محبت، دلسوزی، حمایت و راهنمایی هم گاهی می‌توانند ابزار کنترل یک نفر باشند؟ اما شاید مهم‌ترین قسمت نوشته جایی است که سؤال به سمت خود نویسنده برمی‌گردد: آیا ممکن است من هم گاهی چنین رفتاری داشته باشم؟ همین سؤال تفاوت بزرگی ایجاد می‌کند. اگر همیشه مشکل فقط دیگران باشند، نوشته تبدیل به شکایت می‌شود. اما وقتی احتمال خطا در خود فرد نیز وارد داستان می‌شود، هنوز چیزی از خودانتقادی باقی مانده است.

مهم‌ترین تغییر

اگر فقط یک تغییر شخصیتی را از این سیزده سال انتخاب کنیم، شاید بتوان آن را این‌طور گفت: جوان ابتدای وبلاگ می‌خواست دنیا را تغییر بدهد. نویسنده سال‌های آخر بیشتر می‌خواهد بفهمد چه چیزی واقعاً ارزش تغییر دادن دارد. او هنوز آرمان‌گراست. اما آرمان‌گرایی دیگر ساده و خام نیست.

موفقیت

در آغاز، موفقیت تا حد زیادی قابل اندازه‌گیری بود: نمره بهتر. دانشگاه بهتر. پذیرش. بورسیه. کشور بهتر. مدرک بالاتر. شغل بهتر. اما هرچه جلوتر می‌رویم، مدرک، عنوان و جایگاه بیشتر زیر سؤال می‌روند. هوش، استعداد و حتی مدرک تحصیلی دیگر لزوماً نشانه برتری یک انسان دیده نمی‌شوند. در نوشته‌های سال‌های بعد، انگیزه، مهارت، تمرین، اخلاق، رفتار با دیگران و توان رشد اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند. در یازده‌سالگی وبلاگ، نویسنده حتی می‌گوید اگر خودش را با دیگران مقایسه نکند، یکی از مهم‌ترین دستاوردهای این مسیر برایش رشد شخصیتی و آشنایی با آدم‌های بسیار متفاوت بوده است. نه صرفاً مدرک. نه فقط دانشگاه. و در دوازده‌سالگی، بعد از پایان دکتری، نتیجه اصلی حتی این نیست که: بالاخره دکتر شدم. یکی از مهم‌ترین نتیجه‌ها این است که باید یاد گرفت در اکنون زندگی کرد و تمام زندگی را قربانی آینده نکرد. این شاید بزرگ‌ترین شکست و در عین حال یکی از بزرگ‌ترین موفقیت‌های آن جوان سال ۱۳۹۲ باشد. چون پروژه زندگی اولیه تقریباً برعکس همین بود: زندگی امروز برای ساختن فردا.

مشکل آینده‌ای که هیچ‌وقت نمی‌رسد

یکی از واضح‌ترین ویژگی‌های این سیزده سال، آینده‌محور بودن شدید است. همیشه یک نقطه دیگر وجود دارد: وقتی زبان تمام شود. وقتی پذیرش بگیرم. وقتی مهاجرت کنم. وقتی ارشد تمام شود. وقتی دکتری شروع شود. وقتی پروژه تمام شود. وقتی مقاله چاپ شود. وقتی دفاع کنم. وقتی این مشکل تمام شود. وقتی پرونده بسته شود. وقتی برگردم. و خطر این شکل از زندگی این است که «زندگی واقعی» دائماً یک مرحله عقب‌تر می‌رود. آینده قرار است روزی برسد و همه‌چیز را درست کند، اما وقتی آن آینده می‌رسد خودش تبدیل به امروز می‌شود و یک آینده دیگر جایش را می‌گیرد. در سال‌های آخر، نویسنده تازه با جدیت بیشتری متوجه این مسئله می‌شود.

ایمان چه شد؟

یکی از تغییرات جالب وبلاگ نحوه حضور دین است. در سال‌های قدیمی، زبان دینی بسیار مستقیم‌تر است. در نوشته‌های متأخر، ایمان حذف نمی‌شود، اما زبانش تغییر می‌کند. خدا همچنان حضور دارد. اما موضوعات دینی بیشتر به مسائل اخلاقی نزدیک می‌شوند: عدالت. اختیار. توکل. تکبر. کمک به دیگران. حق انسان. کنترل. مسئولیت. در یکی از نوشته‌های جدید درباره رفتار کمک‌رسانی، حتی داستان سامری نیکوکار از انجیل در کنار یک پژوهش روان‌شناسی قرار می‌گیرد. سؤال دیگر فقط این نیست که فرد چه دینی دارد یا خودش را چه می‌نامد. سؤال این است: اگر انسانی در کنار تو به کمک نیاز داشته باشد، واقعاً چه می‌کنی؟ 

رابطه با ایران

این هم یکی از جالب‌ترین خطوط داستان است. در ابتدا انرژی زیادی صرف رفتن از ایران می‌شود. مشکلات جامعه، دانشگاه، سیستم و محدودیت‌ها بارها نقد می‌شوند. اما هرچه زمان خارج از ایران بیشتر می‌شود، احساس تعلق الزاماً کمتر نمی‌شود. بلکه پیچیده‌تر می‌شود. در نوشته‌های جدیدتر، مهاجرانی نقد می‌شوند که برای توجیه انتخاب خودشان، مجبورند جامعه مبدأ را کاملاً تحقیر کنند. این نگاه شکل می‌گیرد که مهاجرت می‌تواند انتخابی کاملاً درست برای یک فرد باشد، بدون اینکه برای دفاع از آن لازم باشد تمام گذشته و جامعه‌ای که از آن آمده را سیاه کرد. و اینجاست که یک تقارن جالب شکل می‌گیرد. سال ۱۳۹۲: چطور بروم؟ سال‌های آخر: چطور برگردم؟ در یکی از آخرین نوشته‌ها، چمدانی که مدت‌ها وسط اتاق باقی مانده و انتظار برای برگشتن، تصویر جالبی از این تغییر است.

مهاجرت در نهایت چه شد؟

نه موفقیت مطلق. نه شکست مطلق. بیشتر شبیه یک آزمایشگاه بزرگ زندگی. در سفرها و زندگی در کشورهای مختلف، مرتب مقایسه صورت می‌گیرد: ایتالیا. هلند. فرانسه. اسپانیا. پرتغال. ایرلند. دانمارک. سوئد. اتریش. رومانی. آلمان. سوییس. ایسلند. ژاپن. نروژ. عراق. قطر. و جاهای دیگر. نتیجه نهایی به تدریج این می‌شود که «غرب» یک موجود واحد نیست. هیچ کشوری هم پاسخ تمام مسائل زندگی انسان نیست. این نگاه فاصله زیادی دارد با تصور اولیه‌ای که کشور و دانشگاه بهتر را مهم‌ترین متغیر آینده می‌دید. 

نقاط ضعف

گاهی از یک تجربه محدود، نتیجه‌ای بسیار عمومی گرفته می‌شود. در نوشته‌های قدیمی‌تر، قطعیت در قضاوت بیشتر دیده می‌شود. اما در نوشته‌های جدیدتر کلماتی مثل «شاید»، «ممکن است»، «برداشت من» و سؤال‌هایی مثل «آیا ممکن است خود من هم...» بیشتر شده‌اند. یعنی به مرور قطعیت کمتر و ظرفیت پذیرفتن ابهام بیشتر شده است. این خودش نوعی تغییر مهم است.

تناقض جالب

نویسنده بارها مدرک‌گرایی، عنوان، پرستیژ و نمایش را نقد می‌کند. اما در عین حال خودش فردی بسیار بلندپرواز است و دوست دارد «اثرگذار و متفاوت» باشد. این الزاماً تناقض بدی نیست. به نظر می‌رسد مشکل اصلی او با موفقیت یا جایگاه نیست. مسئله این است که دوست دارد جایگاه، استحقاق داشته باشد. به همین دلیل نسبت به کسی که عنوان بزرگ دارد ولی کار یا رفتارش با آن عنوان همخوانی ندارد بسیار حساس است. و برعکس، آدم‌های معمولی اما مفید برایش ارزش زیادی پیدا می‌کنند. شاید به همین دلیل است که در سال‌های بعد، آدم‌های بی‌عنوانی که کاری واقعی انجام می‌دهند گاهی بیشتر از افراد بسیار پرعنوان توجه نویسنده را جلب می‌کنند.

روابط انسانی

یکی از تلخ‌ترین تغییرات وبلاگ همین‌جاست. در سال‌های اول، جهان بیشتر پر از فرصت و آدم‌های احتمالی است. در سال‌های آخر، مسئله «اعتماد» و «مرز» پررنگ‌تر شده است. اما نویسنده کاملاً بدبین نمی‌شود. یکی از زیباترین مثال‌ها در نوشته «لحظه‌های کوچک، درس‌های بزرگ» است. برای دانشجویی ناشناس یک چای گذاشته می‌شود و ماه‌ها بعد همان فرد بدون هیچ حرفی برای او چای می‌آورد. این اتفاق بسیار کوچک است، اما چیزی را نشان می‌دهد که هنوز در جهان‌بینی نویسنده باقی مانده: آدم‌های خوب و رفتارهای کوچک هنوز ارزش دارند. اگر این باور کاملاً از بین می‌رفت، وبلاگ سال‌های آخر بسیار تلخ‌تر می‌شد.

چند نوشته مهم برای شناخت این مسیر

اگر کسی فرصت نداشته باشد تمام وبلاگ را بخواند، چند نوشته می‌توانند بخش بزرگی از مسیر را نشان دهند: «تصمیم‌گیری برای آینده» در سال ۱۳۹۲، چون بذر بسیاری از سؤال‌های بعدی آنجاست. «حرکت در جهت آب» در سال ۱۳۹۳، چون تعارض میان مبارزه و سازگاری را نشان می‌دهد. «دانشگاه» در همان سال، به عنوان اولین سرخوردگی جدی از نهاد دانشگاه. «زیر آسمان ایتالیا»، به عنوان شکستن یکی از رؤیاهای از پیش تعریف‌شده و تغییر مسیر. «و اینک هلند»، برای دیدن اوج امید به مرحله جدید. «دکتری دردناک»، برای دیدن فروریختن تصویر رمانتیک دکتری. «ده سال گذشت»، به عنوان یکی از صریح‌ترین نوشته‌های شخصی. «لحظه‌های کوچک، درس‌های بزرگ»، شاید یکی از انسانی‌ترین نوشته‌های دوره جدید. «دوازده سال گذشت»، به عنوان جمع‌بندی بخش بزرگی از مسیری که در ۱۳۹۲ شروع شده بود. و «از خرداد تا خرداد»، جایی که تحصیل تقریباً تمام شده اما مسئله عدالت، دانشگاه، آینده و بازگشت هنوز ادامه دارد.

اگر بخواهیم کل وبلاگ را در یک جمله خلاصه کنیم

این وبلاگ در ظاهر داستان پسری است که می‌خواست درس بخواند، جهان را ببیند و مفید باشد. اما در عمل داستان دیگری شده است. داستان آدمی است که مسیری را شروع کرد، کشورهای مختلف، دانشگاه‌های مختلف و آدم‌های بسیار متفاوت را دید و در پایان، فهمید چه جور آدمی نمی‌خواهد بشود و چه چیزهایی واقعاً برایش اهمیت دارند. و شاید جالب‌ترین قسمت این باشد که داستان هنوز تمام نشده است. فصل اول تقریباً با این سؤال آغاز شد: چطور بروم؟ و فصل فعلی تقریباً با سؤال معکوس آن ادامه پیدا می‌کند: چطور برگردم و بعد از آن چه کنم؟ اگر روزی این وبلاگ تبدیل به کتاب شود، شاید موضوع واقعی کتاب نه «مهاجرت» باشد و نه حتی «دکتری». موضوع اصلی می‌تواند چیز دیگری باشد:

بهای یک هدف بلندمدت و اینکه انسان در مسیر رسیدن به آن، چه چیزهایی به دست می‌آورد، چه چیزهایی از دست می‌دهد و در پایان چقدر شبیه آدمی باقی می‌ماند که در ابتدای راه می‌خواست باشد.

سیزده سال گذشت

خدا را شکر، سیزده سال گذشت. در حالی که این پست را مینویسم، چمدان‌هایم وسط اتاق است و فعلاً منتظرم ببینم اوضاع چطور پیش می‌رود، که اگر نیاز بود خودم را به کشور برسونم. فشار روی ایرانیان خارج از کشور که همچنان به ایران دلبستگی دارند زیاد شده و ارتباط با داخل هم بسیار سخت است. گروه و وبسایت های خبری پیام های تکراری به اشتراک میگذارند و صحبت با خانواده هم محدود و فقط در ساعت‌هایی می‌شود پیام فرستاد و خبری گرفت.

 فضای دانشگاهی خارج از کشور هم برایم عجیب و تلخ بوده است. بسیاری از استادان ایرانی یا مشغول انتشار بیانیه‌های لینکدینی‌اند، یا طوری رفتار می‌کنند که انگار هیچ نسبتی با ایران ندارند. تلخ‌تر اینکه بعضی‌ها آشکارا از حمله به ایران خوشحال‌اند و دانشگاه هم، با وجود اینکه بعضی از این رفتارها با قواعد و ارزش‌هایی که خودش مدعی آن‌هاست تناقض دارد، سکوت کرده است.

 در مجموع فضا پیچیده است، اما با توجه به همراهی و همدستی گسترده این موجودات پلید،  آدم نسبت به آینده درخشان، امیدوارتر می شود. موضوعی دیگری هم که این روزها مهم است این هست که آدم چطور می تواند در این ایام مفید باشد. راستش شعله جنگ نسبت به قبل کمتر شده، ولی فضا دیگر مثل گذشته نیست. خیلی‌ها، خواسته یا ناخواسته، ماسک‌هایشان را کنار گذاشته‌اند. در هلند بعضی طرفداران (خوشحال) حمله به ایران آن‌قدر تند رفتند که موضوع حتی به رسانه‌ها کشیده شد و در مواردی پلیس هم وارد شد و آن ها را محدود کرد. مورد جالب دیگر هم تغییر نظر آدم‌ها بود. دوستانی که پیش از جنگ نگاه بسیار منفی و انتقادی به ایران داشتند، با نحوه شروع جنگ موضعشان تغییر کرد و نگاهشان مثبت و یا مثبت‌تر شد. البته در مقابل، مذهبی‌هایی (شاید به ظاهر) دیدم که موافق حمله به ایران بودند و غیرمذهبی‌هایی (شاید به ظاهر) که با آن مخالفت می‌کردند و از آن ناراحت بودند. خلاصه اینکه خیلی از دسته‌بندی‌هایی که قبلاً ساده به نظر می‌رسید، دیگر چندان معنا ندارد. از بلاگرهایی که تا دیروز برنامه‌های عشق‌یابی را تحلیل می‌کردند و امروز تحلیلگر و موافق حمله به ایران (شاید برای گرفتن فالور) شده‌اند گرفته، تا رفتارهای بسیار عجیب ایرانیان موافق و مخالف جنگ (در تجمع، در گفتگو و ...)، داستان زیاد است که خودش داستان مجزایی دارد. ولی یک چیز برای من پررنگ‌تر شد: اینکه بخش قابل توجهی از ایرانیان خارج از کشور، برخلاف تصویری که از میزان نفوذ و اهمیت خود دارند، تأثیر واقعی بسیار محدودی دارند و گاهی در یک دنیای خیالی درباره نقش خودشان زندگی می‌کنند. واقعیت اینکه بی اثرند ولی گاهی پول دارند و فکر میکنند مهم هستند!  افرادی که در جامعه جدید خود هم جایی ندارند و کسی به این افراد توجهی نمیکند... خلاصه، این هم از سیزده‌سالگی وبلاگ. ظاهرا بیشتر از وقایع مطلب بود تا از افکار خودم. البته خوب با توجه به الویت ها شرایط فرق میکند.

حدود یک سال از پایان درسم گذشته و همچنان سخت درگیر دعواهای حقوقی، شکایت‌ها و کمیته‌های مختلف هستم. چیزی که برایم روزبه‌روز روشن‌تر شده این است که سیستم‌ها خیلی بیشتر از آنچه تصور می‌کردم ظرفیت تحمل رفتارهای نادرست و حتی حفاظت از آن‌ها را دارند. الان به نظرم آدم هایی که به هیچ چیز اعتقاد ندارند از همه خطرناکتر هستند چون هر لحظه می توانند واقعیت را آن طور که به نفعشان هست نشان دهند. این افراد هم که تعدادشون در محیط های کاری خارج از کشور کم نیست و همیشه لبخند هم به لب دارند ولی کاش از اول آن ها را دوست نمیگرفتم. راستش مدت زیادی صبر کردم که این روند به یک نقطه روشن برسد، اما کم‌کم احساس می‌کنم بخشی از ماجرا فقط فرسوده کردن آدم است. ببینیم در نهایت به کجا می‌رسد. خلاصه به ذهنم خیلی میرسه که شاید بهتر بود خودم را انقدر درگیر نمیکردم و شاید بهتر بود سریعتر برمیگشتم. ولی خوب در صورت بی عملی اون حس بد همیشه همراهم می بود. 

در همین حال، دارم وسایل خانه را کم می‌کنم تا بتوانم اجاره محلی که در آن زندگی میکنم را به پایان برسانم و خونم را پس بدهم. تلاش‌هایم برای مقدمات برگشت به کشور و ادامه مسیر هم تا اینجا به نتیجه نرسیده و ظاهرا بسیاری از کارها را هم نمی‌شود از راه دور پیگیری کرد. کمی دیگر صبر می‌کنم تا ببینم پرونده‌ها به کجا می‌رسند، اما به هر حال زمانی می‌رسد که باید تصمیم را از حالت فکر و حرف خارج کرد و عملی‌اش کرد. 

پینوشت: این متن در شهریور ۱۴۰۵، با توجه به قطع دسترسی به برخی وب‌سایت‌های داخلی از خارج از کشور، به اشتراک گذاشته می‌شود.

از خرداد تا خرداد

بعد از آخرین پستم در خرداد ۱۴۰۴، «جنگ تحمیلی دوم» شروع شد و روزمرگی ما، حتی در خارج از ایران، دیگر مثل قبل نبود. آن روزها تازه درس تمام شده بود و بعد از خستگی و فشار چند سال گذشته، می‌خواستم چند کار باقی‌مانده را جمع کنم و بعد داستانم را در هلند به پایان برسانم. شروع کرده بودم به نوشتن بعضی مطالب و خاطرات و هم‌زمان، با جدیت پیگیر چند بی‌عدالتی و بی‌اخلاقی بودم که در سال‌های تحصیل تجربه کرده بودم. تصورم این بود که این کارها تا پایان سال ۲۰۲۵ به نقطه مشخصی می‌رسند و بعد می‌توانم با خیال راحت‌تری این فصل را ببندم. اما جنگ تقریباً همه‌چیز را تحت‌تأثیر قرار داد. تا به خودمان آمدیم، آن دو هفته هم گذشت؛ دو هفته‌ای که نگرانی برای کشور و مردم، خیلی از برنامه‌های دیگر را به حاشیه برد. در همان روزهای جنگ در خرداد ۱۴۰۴، با همه نگرانی‌ها، امیدم به آینده بیشتر شده بود و فکر برگشتن هم جدی‌تر. با اینکه شرایط بازگشت دایمی محیا نبود، چمدانم مدت‌ها وسط اتاق بود؛ با این فکر که اگر شرایط ایجاب کرد، سریع بلیت بگیرم و برگردم. کمتر از خانه بیرون می‌رفتم و بخش زیادی از وقتم به نوشتن و پیگیری همان کارهای باقی‌مانده می‌گذشت.

البته اگر در آن ایام کار واقعا خاصی پیدا می‌کردم، بدَم نمی‌آمد تجربه بیشتری کسب کنم؛ اما واقعیت این بود که دیگر خیلی پیگیر پیدا کردن کار نبودم. بعد از جنگ، حس آزار ماندن برایم حتی بیشتر شده بود. واقعاً برای برگشتن لحظه‌شماری می‌کردم و وقتی نمی‌توانستم آینده‌ای برای خودم در جایی که بودم تصور کنم، لذت بردن از همان روزها هم سخت شده بود، با اینکه میدانستم شاید دیگر تکرار نشود.

با این حال، یک موضوع هنوز اجازه نمی‌داد این فصل را برای خودم تمام‌شده بدانم: اتفاقاتی که در دوران تحصیلم افتاده بود و احساس می‌کردم بخشی از حقم در آن‌ها از دست رفته است؛ و سیستمی که هرچه بیشتر در آن پیش می‌رفتم، بیشتر احساس می‌کردم نمی‌خواهد اجازه دهد این پیگیری به نتیجه برسد. همین موضوع کم‌کم تبدیل به یک دعوای حقوقی و اداری طولانی شد. نزدیک به یک سال پیگیری کردم و بارها فکر کردم شاید این بار به نتیجه برسد؛ شاید این مسیر جواب بدهد، شاید اگر حضوری پیگیری کنم چیزی تغییر کند. اما تا امروز، هرچه تلاش کردم زورم به این سیستم متکبر و آلوده نرسیده است.

شاید سخت‌ترین بخش ماجرا برایم خودِ نتیجه نبود، بلکه چیزی بود که در طول این مسیر درباره سازوکار یک سیستم بزرگ فهمیدم. برداشت من این شد که بخشی از این تبعیض‌ها و نابرابری‌ها واقعاً نهادی است. وقتی طرف مقابل یک سیستم بزرگ باشد، قدرتش بسیار بیشتر از یک فرد است و گاهی حتی کسانی که می‌دانند مشکلی وجود دارد، بیشتر تلاش می‌کنند ساختار موجود حفظ شود تا اینکه مسئله واقعاً حل شود. شاید چون مسئولیت‌ها آن‌قدر به هم گره خورده‌اند که پذیرفتن اشتباه یک نفر می‌تواند پای افراد دیگری را هم به میان بکشد. من مدت زیادی با این تصور جلو رفتم که اگر مسیرهای رسمی را درست طی کنم، بالاخره سیستم پاسخگو خواهد بود. شاید اشتباهم همین بود که فکر می‌کردم وجود یک مسیر رسمی، الزاماً به معنای وجود اراده‌ای برای پاسخگویی است.

با این حال، هنوز فکر می‌کنم آدم وظیفه دارد در حد توانش برای حقی که از دست رفته تلاش کند؛ نه فقط برای خودش، بلکه شاید برای اینکه همان اتفاق برای نفر بعدی تکرار نشود. حتی اگر در نهایت نتیجه‌ای که انتظار داشته به دست نیاید. حداقل وقتی به تو می‌گویند «کاری از دستت برنمی‌آید، باید بپذیری و زانو بزنی»، می‌توانی نشان بدهی که شاید نتوانستی همه‌چیز را تغییر بدهی، اما آن‌ها هم نتوانستند از پایت دربیاورند. و همین مورد ساده به خودی خود برای آن ها عذاب آور است.

در این ایام اینترنت در مقاطع مختلف قطع یا محدود بود و حتی دسترسی از خارج از ایران به بعضی سرویس‌های داخلی، از جمله بلاگ‌اسکای، ممکن نبود. در چنین فضایی، نوشتن و به‌روز کردن این وبلاگ هم کم‌کم از اولویت‌هایم خارج شد (فراموش کرده بودم که وبلاگی هم دارم). و این‌طور، از خرداد ۱۴۰۴ تا خرداد ۱۴۰۵، بخش زیادی از ذهنم درگیر پیگیری برای بازگشت، فعالیت های مربوط به ایران در خارج از کشور در زمان جنگ و همچنین پیگیری پرونده حقوقی گذشت.

حالا این متن را در ۲۳ مرداد ۱۴۰۵ می‌نویسم (اما با تاریخ ۱۴۰۴ به اشتراک می گذارم). دیدم قبل از اینکه از امروز بنویسم، بهتر است اول چند پست از ماه‌های گذشته بگذارم. حالا که دوباره امکان نوشتن و دسترسی به وبلاگم فراهم شده، می‌خواهم آرام‌آرام این فاصله را پر کنم؛ از همان خردادی که داستان متوقف شد، تا امروز. تاریخ این پست را همان مرداد سال گذشته می‌گذارم؛ جایی که روایت متوقف شد، تا از آنجا دوباره ادامه‌اش بدهم.

کنترلگری پنهان و رشد

همان طور که همه ما می دانیم کنترل‌گری به معنای تمایل افراطی فرد یا سیستم برای هدایت یا مدیریت تصمیم‌ها، احساسات و رفتار دیگران است؛ تا جایی که فرد کنترل‌گر احساس می‌کند همه‌چیز باید تحت نظارت و تسلط او باشد. این رفتار معمولاً ریشه در ترس، اضطراب، کمال‌گرایی یا تجربه‌های ناخوشایند گذشته دارد و در بسیاری از موارد، خود فرد کنترل‌گر نیز از نیت واقعی‌اش آگاه نیست.

کنترل‌گری می‌تواند به دو شکل آشکار و پنهان بروز پیدا کند. در حالت آشکار، فرد با دستور دادن، تهدید، تحقیر یا دخالت مستقیم تلاش می‌کند دیگران را مطابق میل خود هدایت کند. اما شکل پیچیده‌تر و تلخ‌تر آن، کنترل‌گری پنهان یا زیرکانه است که در بین افراد باهوش‌تر بیشتر رایج است؛ جایی که فرد از ابزارهایی مانند محبت شرطی و گاه بی‌تفاوتی، ایجاد احساس گناه، محدودیت مالی، مشاوره‌های به‌ظاهر دلسوزانه، یا حتی برنامه‌ریزی‌های پشت‌پرده استفاده می‌کند تا طرف مقابل را به تصمیم یا رفتاری خاص سوق دهد. در این حالت، فرد مقابل ممکن است متوجه نشود که اختیارش به‌تدریج در حال سلب شدن است و حتی گاها نوعی عذاب وجدان غیرواقعی را تجربه کند. این افراد معمولاً به‌صورت کاملا ناخودآگاه چنین رفتارهایی را نشان می‌دهند. آن‌ها ممکن است خود را صرفاً دلسوز یا منطقی بدانند، در حالی که در واقع در تلاش‌اند با هدایت دیگران، اضطراب درونی یا ترس از بی‌نظمی،‌گناه و اشتباه را کنترل کنند. این الگو معمولاً در واکنش به محیط‌های ناامن یا بی‌ثبات شکل می‌گیرد و به‌صورت الگوی رفتاری تثبیت می‌شود.

در نتیجه، بعضی از رفتارهایی که ظاهری محبت‌آمیز، دوستانه یا دلسوزانه دارند، نا خودآگاه در عمق خود اهدافی شخصی را دنبال می‌کنند و در درازمدت می‌توانند به فرد مقابل و حتی خود فرد کنترل‌گر آسیب بزنند. چنین رفتاری همچنین مانع رشد و شکوفایی استعدادهای انسانی می‌شود، چراکه فضای آزاد، خلاق و امن را از افراد سلب می‌کند و باعث می‌شود هرگز دوستی و عشق واقعی شکل نگیرد و حتی در درازمدت حس بی اعتمادی شکل بگیرد. نکته مهم آن‌که بسیاری از محبت‌هایی که در ظاهر رنگ دلسوزی و مراقبت دارند، ممکن است در باطن، تجلی همان کنترل‌گری پنهان باشند؛ نه نشانه‌ای از آگاه‌سازی و توانمندسازی واقعی. این نوع محبت، بیشتر در خدمت حفظ تسلط و آرامش شخص است تا پرورش آزادی، آگاهی و معرفت فرد و گروه.

شاید یکی از بدترین شکل‌های دوستی، رابطه با فردی باشد که به‌صورت پنهان و زیرپوستی کنترل‌گر است. کسی که بی‌سروصدا، با اصرار و حرف‌هایی به‌ظاهر دلسوزانه وارد زندگی ما می‌شود و با بازی‌های پنهانش، تصمیم‌ها و مسیر زندگی‌مان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. هرچه آن فرد باهوش‌تر باشد، این بازی‌ها هم پیچیده‌تر و ماهرانه‌تر می‌شوند. بسیاری از ما ممکن است سال‌ها درگیر چنین روابطی باشیم، بی‌آن‌که بدانیم چه بر سرمان آمده. گاهی فقط وقتی چشم باز می‌کنیم که آسیب‌ها عمیق شده‌اند. این لحظه‌ی آگاهی، شاید یکی از تلخ‌ترین تجربه‌های زندگی باشد؛ اما در عین حال، نقطه‌ی آغاز رهایی است. گرچه رفتار فرد کنترل‌گر ممکن است ناخودآگاه باشد ولی در انتها از سر گرفتن حس خوب و یا اضطراب درونی شکل گرفته است.

برای پیشگیری از گرفتار شدن در این نوع دوستی‌ها، باید قدرت مرزبندی درونی را در خود پرورش دهیم، مرزهایی که حافظ سلامت روان، آزادی و رشد ما هستند. و مهم‌تر از آن، باید این سؤال را با شجاعت از خودمان بپرسیم: آیا ممکن است خودِ من گاهی همان کنترل‌گر پنهان باشم؟ اگر از روی اضطراب، ترس، یا نیاز به نظم و گرفتن حس خوب شخصی، وارد زندگی دیگران می‌شویم و سعی می‌کنیم به‌ظاهر آرام، اما در عمل، مسیرشان را هدایت یا محدود کنیم (حتی با نیت دلسوزی) باید متوقف شویم. باید مراقب باشیم مرزها را نشکنیم. باید بپذیریم که همه‌ی رفتارهایی که به‌نام محبت انجام می‌دهیم، الزاماً محبت نیستند (البته بدون شک شاید درصدی در آن محبت باشد). خیلی فرق می‌کند که پرنده‌ای را در قفس بگذاریم، به آن آب و دانه بدهیم و بعد به خود افتخار کنیم که داریم به او محبت می‌کنیم. شاید آن پرنده هم کم‌کم شرطی شود و به آنچه به نظرش «امنیت» می‌رسد عادت کند. اما حقیقت تلخ این است: ما نه‌تنها او را از پرواز محروم کرده‌ایم، بلکه احتمال پرواز را برای نسل‌های بعدی‌اش هم محدود کرده‌ایم. محبت واقعی، رشد می‌دهد نه اطاعت. رها می‌کند، نه رام.

به نظرم در مدیریت نیز میان «مدیریت سالم» و «کنترل‌گری افراطی» تفاوتی اساسی وجود دارد. اگر کنترل‌گری موجب سلب اختیار انسان‌ها و بروز استعداد ها برخلاف چارچوب های تعریف شده شود یا به‌جای اعتماد به مشیت الهی، به اجبار، سلطه‌گری و تحمیل منتهی گردد، رفتاری ناپسند و نکوهیده است. به نظرم مدیر واقعی کسی است که با تلاش بر طبق اصول، به خدا توکل کند، نه اینکه با کنترل افراطی به توهم آرامش و موفقیت شخصی دست یابد. همه بارها با مدیری روبرو شدیم که به فرزندان و آشنایان خود مسیولیت و فضا می دهد. این عملکرد گاهی به پشتوانه این عدم اطمینان سیستم به افراد است.

اگر در یک رابطه، خانواده، گروه یا جامعه، شکوفایی انسان‌ها وابسته به شبیه‌ شدن و پذیرفتن نظرات شخصی فرد یا ساختاری خاص باشد، نه اصول دینی و اخلاقی، در واقع، مانعی در برابر رشد قرار داده شده است. این نوع کنترل ممکن است با ظاهری مذهبی توجیه شود و کار را پیچیده‌تر کند، اما اگر بر پایه منیت و آرامش شخصی، خودبزرگ‌بینی یا حذف اراده و استعدادها‌ی انسان‌ها باشد، در تضاد کامل با توحید، توکل و عدالت قرار دارد. در چنین شرایطی تغییر برای بهتر شدن سختتر، پیچیده تر، پر حاشیه تر است. 

به نظرم در گروه‌ها و خانواده‌های مذهبی، باید همیشه این آگاهی وجود داشته باشد که اضطراب‌ها، ترس‌ها یا نگرانی‌های مذهبی، اگر به‌درستی شناخته و هدایت نشوند، می‌توانند به ابزارهایی برای کنترل‌گری و سرکوب ناخودآگاه در ذیل نام مذهب و خداوند تبدیل شوند و در نهایت، نه‌تنها رشد دینی، معنوی و انسانی را متوقف کنند، بلکه همان نیازهای سرکوب‌شده در اشکالی غیرعرفی، حتی ناسالم و ضد دین بروز پیدا کنند.

 برای رهایی از الگوی کنترل‌گری، چند راهکار اساسی وجود دارد. نخست، باید لحظه‌هایی را که میل به مشاوره، اصرار، مخالفت یا کنترل (مدیریت) در تصمیم دیگران پیدا می‌کنیم شناسایی کرده، در همان لحظه مکث کنیم و از خود بپرسیم: «آیا واقعاً لازم است؟» و «آیا این تصمیم برای ارامش و خوشایند من است یا برای خدا و بنده او؟ منیت، آرامش و حس خوب من چقدر در این نظر نقش دارد» دوم، واگذاری تدریجی برخی مسئولیت‌ها به دیگران، حتی اگر نتیجه‌اش کامل و بی‌نقص نباشد، تمرینی مؤثر برای رها کردن نیاز به کنترل است. سوم این احتمال که نظرات متفاوتی هم نیز وجود دارد.  و در تمام این مراحل، نباید فراموش کرد که اعتماد به خدا و توکل واقعی و توجه به اصول الهی، جایگزینی عمیق و معنوی برای میل به سلطه، مدیریت افراطی و عدم تغییر است.

مهاجرت و توهم واقعیت

در گفت‌وگو با اطرافیان، معمولا تفاوت جالبی در نحوه تبیین دلایل مهاجرت یا بازنگشتن به کشور دیده می‌شود. بسیاری از افراد با گرایش‌های مذهبی، هنگام صحبت از مهاجرت، بیشتر بر جنبه‌های اخلاقی و ارزشی تأکید می‌کنند؛ عباراتی مانند: «مردم خیلی بد شده‌اند و مثل قدیم نیستند»، «ارزش‌ها از بین رفته و مذهبی بودن سخت شده است و این جا آسانتر است»، یا «فساد اخلاقی همه‌گیر شده و اینجا بهتر است» بارها شنیده می‌شود. در مقابل، افرادی با گرایش‌های عرفی تر و یا غیر مذهبی تر معمولاً دلایل ساده‌تری را مطرح می‌کنند: «کار نیست»، «آینده شغلی مبهمه»، و تمام. آن‌ها کمتر به بازنمایی منفی از اخلاق مردم یا ارزش‌های جامعه مبدأ می‌پردازند. 

این تفاوت می‌تواند ریشه در یک فرایند روان‌شناختی داشته باشد. برای کسانی که هویت‌شان با ارزش‌های اخلاقی گره خورده است، پذیرش زندگی در کشوری جدید که از نظر فرهنگی ممکن است از آموزه های آن ها دور باشد، گاه نوعی تضاد درونی ایجاد می‌کند. برای کاهش این تضاد، ذهن ممکن است گذشته و مردم مبدأ را به‌گونه‌ای منفی‌تر از واقعیت بازنمایی کند، تا مهاجرت نه صرفاً یک انتخاب، بلکه یک ضرورت اخلاقی جلوه کند و بهای دردناک پرداخت شده برای این  مهاجرت را به  بهترین شکل توجیه کند.

در روان‌شناسی، این پدیده را ناهماهنگی شناختی (Cognitive Dissonance) می‌نامند؛ یعنی زمانی که فرد میان دو باور متناقض قرار می‌گیرد مثلاً: «من با ارزش‌ها بزرگ شدم و آن ها برای من مهم هستند» و «برای رفاه و ثروت مهاجرت کردم»  و برای کاهش تنش روانی، یکی از این باورها را بازنویسی می‌کند. در اینجا، معمولاً تصویری تحریف‌شده از گذشته ساخته می‌شود. این بازنویسی ذهنی ممکن است با چند سوگیری روانی دیگر همراه باشد:

توجیه بازنگرانه (Retrospective Justification): ساختن روایتی از گذشته که تصمیم فعلی را توجیه کند، حتی اگر تحریف‌شده باشد. مثلاً: «چون مردم بد شده بودند، من چاره‌ای جز مهاجرت نداشتم.»

سوگیری توجیه سیستم جدید (System Justification): تمایل به برتر نشان دادن وضعیت فعلی برای کاهش احساس بی‌ثباتی. مثلاً: «اینجا همه‌چیز بهتر و اخلاقی ترهست، اون‌جا فقط بی‌نظمی بود  و همه دزد بودند.»

تحقیر گروه مبدأ (Outgroup Derogation): بد جلوه‌دادن گروهی که پیش‌تر به آن تعلق داشتیم برای تقویت احساس تعلق به گروه جدید. مثلاً: «مردم اون‌جا دیگه قابل تحمل نیستن وبی فرهنگند، اینجا فرهنگ بالاتره و همه تو صف هستند.»

اما شاید راه سالم‌تر، پذیرش واقعیتی پیچیده‌تر باشد: مهاجرت و زندگی در فرهنگی متفاوت و حتی شاید ضد ارزش ها لزوماً خوب یا بد نیست ولی تصمیمی است که برای خود خودمان گرفتیم، و مردم کشور مبدأ نیز همواره آمیزه‌ای از زیبایی، ضعف، و شرافت‌اند. سیاه‌نمایی آن‌ها و بزرگ نمایی ضعف بعضی از آداب اجتماعی برای توجیه حال، شاید تسکینی موقت باشد، اما در بلندمدت، هویت انسان و نسل های آینده او را از ریشه‌هایش جدا می‌کند. و انسان را از واقع بینی و حق بینی محروم میکند. و اگر فراموش کنیم که در همان جامعه، انسان‌های بسیاری زندگی می‌کنند که شریف و ایثارگرند، تحقیر آن‌ها و جامعه ای که به آن تعلق دارند نه‌تنها بی‌انصافی است، بلکه شاید نزد خداوند خطایی نابخشودنی باشد. احترام به مردم مبدأ، حتی در دل تغییرات، می‌تواند پایه‌ای باشد برای حفظ صداقت درونی و احترام به ارزش ها، تربیت فرزندان با نگاهی متعادل‌تر، و فاصله‌گیری از رفتارهای نمایشی یا تحقیرآمیز نسبت به دیگران. چنین نگاهی حتی می‌تواند روزنه‌ای برای بهبود و اصلاح بخشی از نظام اجتماعی و فرهنگی کشور مبدأ بگشاید.