ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

زیر آسمان ایران

الان دوباره پشت همان میز، در همان اتاق خانه و در همان نقطه جغرافیایی‌ای در ایران نشسته‌ام که سال‌ها پیش این وبلاگ را شروع کردم و در آن می‌نوشتم. فقط دیگر از آن رایانه قدیمی خبری نیست و حالا با لپ‌تاپ می‌نویسم. به‌جای سکوت شبانه آن روزها هم، از خیابان صدای مردم و شعارهایی به گوش می‌رسد که این شب‌ها در کوچه‌ها و خیابان‌ها طنین می‌اندازد.

وقتی این وبلاگ را شروع کردم، فکر می‌کردم این مسیر خیلی زودتر طی شود. تصورم این بود که چند سالی می‌روم، درس می‌خوانم، تجربه‌ای به دست می‌آورم و برمی‌گردم. اما سفر خیلی طولانی‌تر از چیزی شد که آن روزها می‌توانستم تصور کنم. راستش فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت این لحظه را هم دقیقاً این‌طور در ذهنم دیده باشم؛ همان‌طور که امروز هم نمی‌توانم دوازده سال آینده را به‌درستی تصور کنم. شاید البته این بار بد نباشد کمی بیشتر به آن فکر کنم، با توجه به اینکه الان کمی بهتر خودم را می شناسم. این سفر از ایران شروع شد، به ایتالیا رسید، از آنجا به هلند رفت و حالا دوباره در ایران به پایان رسیده است. شاید مسیر ساده‌ای به نظر برسد، اما در واقعیت اصلاً ساده نبود.

همه‌چیز هم مثل قبل نیست. خانواده و فامیل پیرتر شده‌اند، موهای خودم سفید شده و کمی هم اضافه‌وزن پیدا کرده‌ام! خیلی چیزها عوض شده؛ آدم‌ها، رابطه‌ها، نگاه من به دنیا و شاید بیش از همه خودم. این «خود» از یک طرف همان خود دوازده، سیزده سال پیش است و از طرف دیگر، دیگر آن خود نیست. خیلی چیزها دیده، خیلی چیزها یاد گرفته، بعضی باورها را از دست داده، بعضی چیزها را تازه فهمیده و بعضی سؤال‌ها هم برایش پیچیده‌تر از قبل شده‌اند. با همه این‌ها، متأسفانه، هنوز همان «خود» است. زندگی هم برایم نسبت به آن روزها پیچیده‌تر شده است و در عین حال دنیا ساده تر شده است.

حالا دوباره همان‌جایی نشسته‌ام که این داستان از آنجا شروع شد. اما با فاصله‌ای دوازده، سیزده‌ساله و با آدمی که هم همان آدم است و هم دیگر نیست. در هر صورت، این فصل به پایان رسید؛ درست همان‌جایی که سال‌ها پیش اولین صفحه‌اش نوشته شد.
ممنون از همه کسانی که در تمام این سال‌ها، یا حتی بخشی از آن، این داستان را دنبال کردند.

پیش بسوی ایران

تا ساعتی دیگر از آمستردام عازم استانبول هستم و بعد از حدود ۸ ساعت توقف در استانبول، اگر شرایط مساعد باشد با یکی از پروازهای ایرانی راهی ایران می‌شوم تا داستان سفر طولانی «ستاره مسافر» یا همان «زی» را به پایان برسانم. 

واقعیت این که خیلی خوشحالم. هرچه به روز سفر نزدیک‌تر شدم، روحیه‌ام هم روزبه‌روز بهتر شد. راستش فکر می‌کنم دیگر کار نکرده‌ای ندارم و خیلی خوشحالم که قرار است این سفر بالاخره به پایان خودش برسد. الان که به این سال‌ها فکر می‌کنم، واقعاً خدا را شکر می‌کنم. با خودم می‌گویم چقدر خوش گذشت! البته بعضی جاها واقعاً سخت گذشت، اما حالا که از این فاصله نگاه می‌کنم، می‌بینم در مجموع چقدر خوب بود. :) راستش آرزوهایی داشتم که نشد و بعضی از انتظاراتم خیلی بالا بود، ولی خوب باز هم تجربه خوبی بود، خودم را شناختم، با آدم های متفاوتی آشنا شدم و کلی اتفاق دیگه که بعضی هایش را اینجا به اشتراک گذاشتم.

با توجه به شرایط این روزها، کلاس پروازی‌ای گرفتم که امکان کنسل کردن بلیت را داشته باشد و در مسیر هلند به ترکیه ۳۰ کیلو هم اجازه بار بدهد. سعی کردم چیزهای مهم‌تر را در چمدان و کوله‌پشتی بگذارم. البته یک‌سری کتاب ها، لباس و چند وسیله دیگر ماند که امیدوارم دوستان بعدها برایم بیاورند یا پست کنند؛ شاید هم خودم دوباره در آینده سفری داشته باشم. دیگر تقریباً با همه کسانی که دوست داشتم خداحافظی کردم. حتی از آخرین گروه مجازی‌ای که هنوز در آن عضو بودم هم خداحافظی کردم و خارج شدم و حاصل این همه سال شد چند ده قلب مجازی.

راستش در تمام این سال‌ها کمتر کسی باور می‌کرد روزی من را در چنین شرایطی ببیند، ولی خب خدا لطف داشت. هنوز هم نفهمیدم چرا آدم‌ها این‌قدر نسبت به تصمیم من برای برگشتن حساس بودند و هستند. هرکس به شکلی واکنش نشان می‌داد و بعضی از این واکنش‌ها واقعاً دلنشین نبود. اینکه برگشتن، ماندن یا نماندن من دقیقاً چه ارتباطی به دیگران داشت و چرا بعضی‌ها را این‌قدر ناراحت می‌کرد، چیزی است که احتمالاً هیچ‌وقت به‌طور کامل نخواهم فهمید؛ البته درکشان می‌کنم. خلاصه مسیر زندگی هر آدمی با دیگری فرق دارد... و البته قرار نیست یک مسیر برای همه جواب دهد. راستی، دیگر بی‌خیال پرونده حقوقی هم شدم. دیدم ماجرا دارد بیشتر و بیشتر شبیه بازی‌ای می‌شود که قرار نیست به جایی برسد و ترجیح دادم رهایش کنم و به زمان بسپارمش. ان شاالله که خدا کمک کند. ولی دیگر بهتر بود بیشتر وقت نگذارم.

روزهای آخر هم چند بار با دوستان دور هم جمع شدیم. باز هم هرکسی هدیه‌ای داد و حرف‌ها متفاوت بود: «خوش بگذره، سلام برسون.» «این اشتباه رو نکن.» «به‌زودی برمی‌گردی.» «خوش به حالت.» «ان‌شاءالله ما هم یه روز بیایم.» «اگر کمکی از دستمون بر میاد بگو.» «کارها درست شده داری بر میگردی» «کار پیدا نکردی» «خبراییه؟» «ما هم پول‌ها رو به اندازه یک خونه در ایران جمع کنیم، میایم.» و حتی یکی از دوستان نزدیکم گفت: «اگه روت نمی‌شه بمونی، بگو من بهت بگم وایسا!» :)

در روزهای آخر سعی کردم یک دور دیگر در شهر بزنم. حتی به خانه قدیمی‌ام هم سر زدم، ولی جالب بود که دیگر تقریباً هیچ حسی به آن نداشتم. عجیب بود! فقط یک ساندویچی در شهرمان بود که مدت‌ها اسمش را شنیده بودم و همیشه دوست داشتم ساندویچ بادمجانش را امتحان کنم. بالاخره بعد از این همه سال، در آخرین روزم در هلند رفتم و از آنجا خرید کردم و البته در روبروی آن هم مغازه ای بود که از تابستان گرم سال ۲۰۱۷ دوست داشتم از یخ در بهشتش امتحان کنم که این کار را هم کردم.

و آخر کار، دو نفر از دوستانم لطف کردند و مثل همیشه تا فرودگاه همراهم آمدند. یکی از دوستانم دوربینش را هم داد تا در مسیر فیلم بگیرم. راستش نمی‌دانم چطور می‌شود لطف این همه دوست را جبران کرد، ولی امیدوارم روزی بتوانم بخشی از محبت‌هایشان را جبران کرد. آخرین ساعاتم در اسخیپول بود. با دوستم کمی صحبت کردیم و حرف های آخر را زدیم، بار را وزن کردیم که از ۳۰ کیلو بیشتر نشود؛ ۳۰.۵ کیلو شد! :) خدا را شکر، همه‌چیز خوب پیش رفت و بدون مشکلی بارها تحویل داده شد. دوستم در فرودگاه مانده بود که اگر برای بار مشکلی پیش آمد صحبت کند چون میگفت اونا هر چی بگن قبول میکنم. پرواز من آخرین پرواز فرودگاه همیشه شلوغ (البته این بار خیلی خلوت) اسخیپول بود، خداحافظی کردیم. دستی تکان دادم... و دیگر تمام. 

هفته پر فشار

کم‌کم به بازگشت نزدیک می‌شوم. این روزها، در حالی که وسایلم را در سایت‌های دست‌دوم‌فروشی برای فروش می‌گذارم، بخشی از آن‌ها را هم به دوستان نزدیک می‌دهم. بعضی حالا برای استفاده و بعضی هم شاید یادگاری بماند. مستأجر جدید خانه هم احتمالاً بخشی از وسایل را می‌خواهد. البته برای خودم حس بهتری هست اگر بتوانم همه را بفروشم یا به دوستان دهم. فکر میکنم بعد از این چند سال زندگی دانشجویی کل ارزش وسایلی که بتونم بفروشم ۱۵۰ یورو نشود باتوجه به اینکه فصل پایان تحصیل دانشجویان است و اکثرا افراد در حال خالی کردن هست و خیلی از وسایل فروش نمی رود و یا در خیابان رها می شوند. از طرف دیگر دنبال ثبت شرکت برای ایده‌ی استارتاپی‌ام هستم؛ در رفت‌وآمد برای گرفتن وقت، انجام کارهای اداری و صحبت با آدم‌های مختلف. هم‌زمان هم باید کارهای آخر اینجا را جمع کنم. به توصیه‌ی دوستان، به عنوان یکی از آخرین کارها دارم در همین هفته آخر بعضی از امتحان‌های زبان هلندی را هم می‌دهم. شاید این هم یکی از آخرین تیک‌هایی باشد که قبل از برگشت باید بزنم، البته مراسم های تاسوعا و عاشورا هم بود و دوست داشتم دوستان را برای آخرین بار بیشتر ببینم که با توجه به مطالعه برای امتحان خیلی فرصت نشد (البته فکرم هم مشغول شد شاید بهتر بود وقت نمیگذاشتم). بعد از تحویل خانه، مدتی در منزل دوستان می‌مانم تا ببینم مسیر هوایی باز می‌شود یا نه. اگر باز شد که چه بهتر، اگر هم نشد، ان‌شاءالله راه زمینی که با این همه بار برای من کمی سخت است. در مورد پیگیری‌های حقوقی هم دیگر امید خیلی زیادی به گرفتن پاسخ ندارم، ولی تا همان تاریخ‌هایی که خودشان گفته‌اند صبر می‌کنم (که صبر کرده ام). حداقل می‌خواهم این بخش را هم تا جایی که از دستم برمی‌آید تمام کنم و چیزی نیمه‌کاره باقی نگذارم،‌ ولی کاش از اول جدیتر و قانونی عمل کنم. جالب است که تمام زندگی من بعد از این همه سال، حالا خلاصه شده در سه چمدان، چیزی حدود هفتاد کیلوگرم. بیشترش هدیه‌های دفاع دکتری، کمی سوغاتی، چند لباس قدیمی، جزوه‌ها، کتاب ها و دو لپ‌تاپ است. عملاً چیز خاص دیگری باقی نمانده. حتی لباس‌هایم هم بعد از این همه سال دیگر حسابی مندرس شده‌اند. با همسایه ها هم در گروه خداحافظی کردم. البته کسی پاسخی نداد! برای من آن ها همسایه بودند ولی برای آن ها احتمالا فقط یک فرد که یک واحد را پر کرده است. و حالا باید با خانه‌ای هم خداحافظی کنم که سال‌ها در آن زندگی کردم. خانه‌ی خوبی بود. شاید کمی دیر فهمیدم چقدر خانه‌ی خوبی بود. دمش گرم، در خیلی از روزهای خوب و بد این سال‌ها سقف بالای سرم بود. دوستانم هم در این روزها خیلی کمک می کنند. راستش در این سال‌ها، مخصوصاً در این قسمت آخر که فشار خیلی زیاد هست، کم هم به آن‌ها زحمت ندادم، ولی همیشه نسبت به من لطف داشتند و دارند.  حالا تقریباً همه‌چیز در همین هفته‌ی آخر دارد اتفاق می‌افتد؛ فروش وسایل، جمع‌کردن خانه، جابه‌جایی بارها، کارهای شرکت، کارهای حقوقی، امتحان زبان، پیگیری‌های آخر و خداحافظی‌ها.  بعد از این همه سال سه چمدان مانده و یک مسیر  روشن.
پینوشت: این متن در شهریور ۱۴۰۵، با توجه به قطع دسترسی به برخی وب‌سایت‌های داخلی از خارج از کشور، به اشتراک گذاشته می‌شود.

نظر هوش مصنوعی در مورد این ۱۳ سال

چند روز پیش از هوش مصنوعی خواستم نوشته‌های این وبلاگ را از ابتدا تا امروز به عنوان روایت زندگی یک نفر در طول بیش از سیزده سال بررسی کند. نتیجه برای خودم جالب بود. بخشی از تحلیلش را تقریباً بدون تغییر اینجا می‌گذارم. اگر بخواهیم «ستاره مسافر» را نه به عنوان مجموعه‌ای از چند صد پست، بلکه به عنوان یک زندگی‌نامه ناخواسته که طی بیش از سیزده سال نوشته شده بخوانیم، داستان تقریباً این است:

داستان اصلی وبلاگ

در آغاز با جوانی روبه‌رو هستیم که یک باور بسیار قوی دارد: زندگی معمولی کافی نیست. باید کاری متفاوت و اثرگذار انجام داد. حتی توضیح قدیمی خود وبلاگ هم تقریباً همین را می‌گوید: داستان پسری که می‌خواست تأثیرگذار و متفاوت باشد. سال ۱۳۹۲ تقریباً مرحله طراحی زندگی است. آمریکا، GRE، TOEFL، پذیرش، دانشگاه، فاند و انتخاب آینده بخش بزرگی از ذهن نویسنده را گرفته‌اند. ولی نکته جالب این است که حتی در همان زمان هم کاملاً مطمئن نیست که این اهداف واقعاً همان چیزی هستند که باید باشند. در یکی از نوشته‌های همان سال درباره تصمیم‌گیری برای آینده، این سؤال مطرح می‌شود که شاید چیزهایی که امروز بسیار مهم تصور می‌کنیم، یک سال بعد هیچ اهمیتی نداشته باشند و حتی آرمان‌هایی که برای رسیدن به آنها برنامه‌ریزی می‌کنیم، واقعاً آرمان ما نباشند. یعنی بذر یکی از اصلی‌ترین پرسش‌های سال‌های بعد، از همان ابتدا وجود داشته است. بعد کم‌کم نوعی سرخوردگی از دانشگاه ایران دیده می‌شود. دانشگاهی که روزی رسیدن به آن رؤیا بود، تبدیل می‌شود به محیطی که نویسنده از استادان، ساختار و نوع رابطه میان دانشجو و دانشگاه انتقاد می‌کند. با این حال، نکته مهم این است که در بسیاری از همین نوشته‌ها سهم خودش را هم کاملاً کنار نمی‌گذارد. این مسئله مهم است، چون نشان می‌دهد بدبینی بعدی به دانشگاه و ساختارهای آکادمیک از هلند شروع نشده بود سال‌ها قبل ریشه‌هایی از آن وجود داشت.

تغییر مسیر از آمریکا به ایتالیا

بعد اتفاق جالبی می‌افتد. هدف آمریکا که مدت زیادی برایش برنامه‌ریزی شده بود، زیر سؤال می‌رود. سؤال ساده‌ای شکل می‌گیرد: چرا آمریکا؟ آیا واقعاً آن زندگی چیزی است که من می‌خواهم یا فقط به این دلیل دنبالش کرده‌ام که تصور می‌کردم مقصد طبیعی یک دانشجوی بلندپرواز باید آمریکا باشد؟ در نهایت مقصدی انتخاب می‌شود که در ابتدا چندان در برنامه نبود: ایتالیا. اولین تحول بزرگ همین‌جاست. هدف تغییر می‌کند، اما میل به متفاوت بودن و اثرگذار بودن همچنان باقی می‌ماند.

ایتالیا فقط محل تحصیل نبود

ایتالیا در این وبلاگ صرفاً محل گرفتن یک مدرک نیست. اولین محیطی است که نویسنده در مقیاسی جدی با فرهنگ‌های مختلف، مهاجرت، پول، روابط اجتماعی، دین، آدم‌های متفاوت و نوع دیگری از زندگی روبه‌رو می‌شود. بخش بزرگی از نوشته‌های آن دوره کاربردی‌اند: سوپرمارکت، دانشگاه، قطار، سفر، کد مالیاتی، پذیرش، خوابگاه و مسائل روزمره زندگی دانشجویی. اما در زیر این نوشته‌های کاربردی اتفاق دیگری هم در حال رخ دادن است. نویسنده آرام‌آرام تبدیل به مشاهده‌گر رفتار آدم‌ها می‌شود. یک اتفاق کوچک در صف، رفتار یک همخانه، یک استاد، یک مهاجر، یک ایرانی، یک مدیر، یک دانشجو یا حتی یک اتفاق بسیار ساده روزمره می‌تواند تبدیل به یک سؤال اخلاقی یا اجتماعی شود. این خصوصیت بعداً تقریباً به یکی از ویژگی‌های اصلی وبلاگ تبدیل می‌شود. نویسنده سخت می‌تواند فقط از کنار اتفاقی عبور کند. تقریباً همیشه تلاش می‌کند از آن نتیجه‌ای درباره انسان، جامعه یا خودش بگیرد.

حرکت در جهت آب یا خلاف جهت آب؟

یکی از نوشته‌های سال ۱۳۹۳ برای فهم کل این سیزده سال بسیار مهم است: «حرکت در جهت آب». نویسنده در آن نوشته می‌گوید همیشه فکر می‌کرده باید شرایط را تغییر بدهد و برخلاف جریان حرکت کند، اما زندگی کم‌کم به او یاد داده شاید گاهی باید در جهت آب خوب شنا کرد. ولی در پایان خودش هم شک می‌کند که آیا این واقعاً بلوغ است یا شاید فقط کم آورده است. جالب این است که این سؤال هیچ‌وقت واقعاً حل نمی‌شود. سال‌ها بعد همان شخصیت را دوباره می‌بینیم. کسی که حتی وقتی احتمال تغییر دادن یک سیستم بسیار کم است، باز هم نمی‌تواند به راحتی بگوید مهم نیست و عبور کند. در نوشته‌های جدیدتر، ایده‌ای تکرار می‌شود که حتی اگر نتوانی سیستم را عوض کنی، شاید وظیفه داشته باشی حداقل برای حقی که از بین رفته تلاش کنی تا امکان تکرار آن برای نفر بعد کمتر شود. در واقع یکی از عمیق‌ترین تناقض‌های این شخصیت همین است: عقلش بارها به او گفته است سازگار شو، اما طبیعتش ظاهراً با سازگاری کامل کنار نمی‌آید. شاید این مهم‌ترین نخ پنهان تمام این وبلاگ باشد.

و اینک هلند

سال ۱۳۹۷ با شروع دکتری در هلند، دوباره دوره‌ای از امید دیده می‌شود. کارشناسی ارشد ایتالیا تمام شده و مرحله جدیدی در هلند آغاز می‌شود. دانشگاه جدید و گروه تحقیقاتی جدید در ابتدا تقریباً نماد رسیدن به بخشی از همان هدف قدیمی‌اند. حتی مسیر زندگی شبیه دومینوهایی توصیف می‌شود که به شکل مناسبی کنار هم قرار گرفته‌اند. وقتی نوشته‌های چند سال بعد را می‌خوانی، این خوش‌بینی اولیه کمی تلخ به نظر می‌رسد. چون همان محیطی که ابتدا نماد رسیدن به هدف بود، در سال‌های بعد تبدیل به یکی از اصلی‌ترین منابع فشار، ناامیدی و منازعه می‌شود.

دانشگاه؛ از رؤیا تا واقعیت

در کل این سیزده سال تقریباً سه یا چهار مرحله در نگاه به دانشگاه دیده می‌شود. در ابتدا: دانشگاه برابر با رؤیاست. بعد از تجربه دانشگاه ایران: دانشگاه تبدیل به ساختاری ناکارآمد و ناامیدکننده می‌شود. در ابتدای ورود به هلند: این امید شکل می‌گیرد که شاید یک دانشگاه معتبر اروپایی همان چیزی باشد که دانشگاه واقعاً باید باشد. اما چند سال بعد: این تصور هم شکسته می‌شود. نتیجه نهایی تقریباً این است: حتی بهترین دانشگاه‌های جهان هم در نهایت سازمان‌هایی انسانی هستند و انسان‌ها با خودشان قدرت، رقابت، منافع شخصی، سیاست، اشتباه، ضعف مدیریت و مشکلات اخلاقی را وارد آن می‌کنند. در نوشته‌های بعدی دیگر مسئله صرفاً این نیست که فلان استاد خوب بود یا بد. سؤال بزرگ‌تر می‌شود: سیستم دانشگاهی چگونه رفتار آدم‌ها را شکل می‌دهد؟ چه چیزهایی باعث می‌شود افراد خوب در یک ساختار رفتار بد داشته باشند؟ چه زمانی رقابت علمی تبدیل به رقابت بر سر قدرت، موقعیت یا اعتبار می‌شود؟ دانشجوی دکتری واقعاً دانشجوست، کارمند است، پژوهشگر است یا موجودی بین همه اینها؟ و چه کسی مسئول هزینه‌ای است که این ساختار می‌تواند بر سلامت و زندگی افراد تحمیل کند؟ این تغییر از نقد یک فرد به نقد یک سیستم، یکی از مهم‌ترین بلوغ‌های فکری نوشته‌هاست.

دوره سخت

از حدود سال‌های پایانی دکتری، لحن وبلاگ تغییر جدی می‌کند. شکست پروژه‌ها، مشکلات کاری، فرصت‌هایی که از بین می‌روند، اختلافات دانشگاهی، تجربه‌های ناخوشایند با افراد مورد اعتماد و احساس اینکه بعضی ساختارها نه تنها کمک نمی‌کنند بلکه خودشان تبدیل به بخشی از مشکل شده‌اند، پررنگ‌تر می‌شود. در «ده سال گذشت»، نویسنده یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگی‌اش را توصیف می‌کند. شکست پروژه و کنفرانس، از دست رفتن برخی فرصت‌ها، اتفاقات دانشگاهی و ماجرای ایده‌ای استارتاپی که احساس می‌کند فرد مورد اعتمادش از آن استفاده کرده، همگی در کنار هم قرار می‌گیرند. اینجا یک تغییر مهم در ذهن نویسنده رخ می‌دهد. در سال‌های اول، سؤال اصلی این بود: چطور به فرصت برسم؟ در سال‌های بعد سؤال دیگری جای آن را می‌گیرد: چطور نگذارم آدم‌ها یا ساختارها فرصت را از من بگیرند؟ این تفاوت کوچکی نیست.

اعتماد

در نوشته‌های اولیه، اعتماد کردن ساده‌تر به نظر می‌رسد. در نوشته‌های متأخر، «اعتماد» خودش تبدیل به یک موضوع شده است. دوستی‌های سطحی، روابط دانشگاهی، نتورکینگ، آدم‌های خطرناک، کنترل، خیانت، مدیریت، مرزبندی و کنترلگری پنهان دائماً ظاهر می‌شوند. در یکی از نوشته‌های جدید درباره «کنترلگری پنهان»، نگاه حتی پیچیده‌تر می‌شود. دیگر فقط رفتار آشکار آدم‌ها موضوع نیست. این سؤال مطرح می‌شود که آیا محبت، دلسوزی، حمایت و راهنمایی هم گاهی می‌توانند ابزار کنترل یک نفر باشند؟ اما شاید مهم‌ترین قسمت نوشته جایی است که سؤال به سمت خود نویسنده برمی‌گردد: آیا ممکن است من هم گاهی چنین رفتاری داشته باشم؟ همین سؤال تفاوت بزرگی ایجاد می‌کند. اگر همیشه مشکل فقط دیگران باشند، نوشته تبدیل به شکایت می‌شود. اما وقتی احتمال خطا در خود فرد نیز وارد داستان می‌شود، هنوز چیزی از خودانتقادی باقی مانده است.

مهم‌ترین تغییر

اگر فقط یک تغییر شخصیتی را از این سیزده سال انتخاب کنیم، شاید بتوان آن را این‌طور گفت: جوان ابتدای وبلاگ می‌خواست دنیا را تغییر بدهد. نویسنده سال‌های آخر بیشتر می‌خواهد بفهمد چه چیزی واقعاً ارزش تغییر دادن دارد. او هنوز آرمان‌گراست. اما آرمان‌گرایی دیگر ساده و خام نیست.

موفقیت

در آغاز، موفقیت تا حد زیادی قابل اندازه‌گیری بود: نمره بهتر. دانشگاه بهتر. پذیرش. بورسیه. کشور بهتر. مدرک بالاتر. شغل بهتر. اما هرچه جلوتر می‌رویم، مدرک، عنوان و جایگاه بیشتر زیر سؤال می‌روند. هوش، استعداد و حتی مدرک تحصیلی دیگر لزوماً نشانه برتری یک انسان دیده نمی‌شوند. در نوشته‌های سال‌های بعد، انگیزه، مهارت، تمرین، اخلاق، رفتار با دیگران و توان رشد اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند. در یازده‌سالگی وبلاگ، نویسنده حتی می‌گوید اگر خودش را با دیگران مقایسه نکند، یکی از مهم‌ترین دستاوردهای این مسیر برایش رشد شخصیتی و آشنایی با آدم‌های بسیار متفاوت بوده است. نه صرفاً مدرک. نه فقط دانشگاه. و در دوازده‌سالگی، بعد از پایان دکتری، نتیجه اصلی حتی این نیست که: بالاخره دکتر شدم. یکی از مهم‌ترین نتیجه‌ها این است که باید یاد گرفت در اکنون زندگی کرد و تمام زندگی را قربانی آینده نکرد. این شاید بزرگ‌ترین شکست و در عین حال یکی از بزرگ‌ترین موفقیت‌های آن جوان سال ۱۳۹۲ باشد. چون پروژه زندگی اولیه تقریباً برعکس همین بود: زندگی امروز برای ساختن فردا.

مشکل آینده‌ای که هیچ‌وقت نمی‌رسد

یکی از واضح‌ترین ویژگی‌های این سیزده سال، آینده‌محور بودن شدید است. همیشه یک نقطه دیگر وجود دارد: وقتی زبان تمام شود. وقتی پذیرش بگیرم. وقتی مهاجرت کنم. وقتی ارشد تمام شود. وقتی دکتری شروع شود. وقتی پروژه تمام شود. وقتی مقاله چاپ شود. وقتی دفاع کنم. وقتی این مشکل تمام شود. وقتی پرونده بسته شود. وقتی برگردم. و خطر این شکل از زندگی این است که «زندگی واقعی» دائماً یک مرحله عقب‌تر می‌رود. آینده قرار است روزی برسد و همه‌چیز را درست کند، اما وقتی آن آینده می‌رسد خودش تبدیل به امروز می‌شود و یک آینده دیگر جایش را می‌گیرد. در سال‌های آخر، نویسنده تازه با جدیت بیشتری متوجه این مسئله می‌شود.

ایمان چه شد؟

یکی از تغییرات جالب وبلاگ نحوه حضور دین است. در سال‌های قدیمی، زبان دینی بسیار مستقیم‌تر است. در نوشته‌های متأخر، ایمان حذف نمی‌شود، اما زبانش تغییر می‌کند. خدا همچنان حضور دارد. اما موضوعات دینی بیشتر به مسائل اخلاقی نزدیک می‌شوند: عدالت. اختیار. توکل. تکبر. کمک به دیگران. حق انسان. کنترل. مسئولیت. در یکی از نوشته‌های جدید درباره رفتار کمک‌رسانی، حتی داستان سامری نیکوکار از انجیل در کنار یک پژوهش روان‌شناسی قرار می‌گیرد. سؤال دیگر فقط این نیست که فرد چه دینی دارد یا خودش را چه می‌نامد. سؤال این است: اگر انسانی در کنار تو به کمک نیاز داشته باشد، واقعاً چه می‌کنی؟ 

رابطه با ایران

این هم یکی از جالب‌ترین خطوط داستان است. در ابتدا انرژی زیادی صرف رفتن از ایران می‌شود. مشکلات جامعه، دانشگاه، سیستم و محدودیت‌ها بارها نقد می‌شوند. اما هرچه زمان خارج از ایران بیشتر می‌شود، احساس تعلق الزاماً کمتر نمی‌شود. بلکه پیچیده‌تر می‌شود. در نوشته‌های جدیدتر، مهاجرانی نقد می‌شوند که برای توجیه انتخاب خودشان، مجبورند جامعه مبدأ را کاملاً تحقیر کنند. این نگاه شکل می‌گیرد که مهاجرت می‌تواند انتخابی کاملاً درست برای یک فرد باشد، بدون اینکه برای دفاع از آن لازم باشد تمام گذشته و جامعه‌ای که از آن آمده را سیاه کرد. و اینجاست که یک تقارن جالب شکل می‌گیرد. سال ۱۳۹۲: چطور بروم؟ سال‌های آخر: چطور برگردم؟ در یکی از آخرین نوشته‌ها، چمدانی که مدت‌ها وسط اتاق باقی مانده و انتظار برای برگشتن، تصویر جالبی از این تغییر است.

مهاجرت در نهایت چه شد؟

نه موفقیت مطلق. نه شکست مطلق. بیشتر شبیه یک آزمایشگاه بزرگ زندگی. در سفرها و زندگی در کشورهای مختلف، مرتب مقایسه صورت می‌گیرد: ایتالیا. هلند. فرانسه. اسپانیا. پرتغال. ایرلند. دانمارک. سوئد. اتریش. رومانی. آلمان. سوییس. ایسلند. ژاپن. نروژ. عراق. قطر. و جاهای دیگر. نتیجه نهایی به تدریج این می‌شود که «غرب» یک موجود واحد نیست. هیچ کشوری هم پاسخ تمام مسائل زندگی انسان نیست. این نگاه فاصله زیادی دارد با تصور اولیه‌ای که کشور و دانشگاه بهتر را مهم‌ترین متغیر آینده می‌دید. 

نقاط ضعف

گاهی از یک تجربه محدود، نتیجه‌ای بسیار عمومی گرفته می‌شود. در نوشته‌های قدیمی‌تر، قطعیت در قضاوت بیشتر دیده می‌شود. اما در نوشته‌های جدیدتر کلماتی مثل «شاید»، «ممکن است»، «برداشت من» و سؤال‌هایی مثل «آیا ممکن است خود من هم...» بیشتر شده‌اند. یعنی به مرور قطعیت کمتر و ظرفیت پذیرفتن ابهام بیشتر شده است. این خودش نوعی تغییر مهم است.

تناقض جالب

نویسنده بارها مدرک‌گرایی، عنوان، پرستیژ و نمایش را نقد می‌کند. اما در عین حال خودش فردی بسیار بلندپرواز است و دوست دارد «اثرگذار و متفاوت» باشد. این الزاماً تناقض بدی نیست. به نظر می‌رسد مشکل اصلی او با موفقیت یا جایگاه نیست. مسئله این است که دوست دارد جایگاه، استحقاق داشته باشد. به همین دلیل نسبت به کسی که عنوان بزرگ دارد ولی کار یا رفتارش با آن عنوان همخوانی ندارد بسیار حساس است. و برعکس، آدم‌های معمولی اما مفید برایش ارزش زیادی پیدا می‌کنند. شاید به همین دلیل است که در سال‌های بعد، آدم‌های بی‌عنوانی که کاری واقعی انجام می‌دهند گاهی بیشتر از افراد بسیار پرعنوان توجه نویسنده را جلب می‌کنند.

روابط انسانی

یکی از تلخ‌ترین تغییرات وبلاگ همین‌جاست. در سال‌های اول، جهان بیشتر پر از فرصت و آدم‌های احتمالی است. در سال‌های آخر، مسئله «اعتماد» و «مرز» پررنگ‌تر شده است. اما نویسنده کاملاً بدبین نمی‌شود. یکی از زیباترین مثال‌ها در نوشته «لحظه‌های کوچک، درس‌های بزرگ» است. برای دانشجویی ناشناس یک چای گذاشته می‌شود و ماه‌ها بعد همان فرد بدون هیچ حرفی برای او چای می‌آورد. این اتفاق بسیار کوچک است، اما چیزی را نشان می‌دهد که هنوز در جهان‌بینی نویسنده باقی مانده: آدم‌های خوب و رفتارهای کوچک هنوز ارزش دارند. اگر این باور کاملاً از بین می‌رفت، وبلاگ سال‌های آخر بسیار تلخ‌تر می‌شد.

چند نوشته مهم برای شناخت این مسیر

اگر کسی فرصت نداشته باشد تمام وبلاگ را بخواند، چند نوشته می‌توانند بخش بزرگی از مسیر را نشان دهند: «تصمیم‌گیری برای آینده» در سال ۱۳۹۲، چون بذر بسیاری از سؤال‌های بعدی آنجاست. «حرکت در جهت آب» در سال ۱۳۹۳، چون تعارض میان مبارزه و سازگاری را نشان می‌دهد. «دانشگاه» در همان سال، به عنوان اولین سرخوردگی جدی از نهاد دانشگاه. «زیر آسمان ایتالیا»، به عنوان شکستن یکی از رؤیاهای از پیش تعریف‌شده و تغییر مسیر. «و اینک هلند»، برای دیدن اوج امید به مرحله جدید. «دکتری دردناک»، برای دیدن فروریختن تصویر رمانتیک دکتری. «ده سال گذشت»، به عنوان یکی از صریح‌ترین نوشته‌های شخصی. «لحظه‌های کوچک، درس‌های بزرگ»، شاید یکی از انسانی‌ترین نوشته‌های دوره جدید. «دوازده سال گذشت»، به عنوان جمع‌بندی بخش بزرگی از مسیری که در ۱۳۹۲ شروع شده بود. و «از خرداد تا خرداد»، جایی که تحصیل تقریباً تمام شده اما مسئله عدالت، دانشگاه، آینده و بازگشت هنوز ادامه دارد.

اگر بخواهیم کل وبلاگ را در یک جمله خلاصه کنیم

این وبلاگ در ظاهر داستان پسری است که می‌خواست درس بخواند، جهان را ببیند و مفید باشد. اما در عمل داستان دیگری شده است. داستان آدمی است که مسیری را شروع کرد، کشورهای مختلف، دانشگاه‌های مختلف و آدم‌های بسیار متفاوت را دید و در پایان، فهمید چه جور آدمی نمی‌خواهد بشود و چه چیزهایی واقعاً برایش اهمیت دارند. و شاید جالب‌ترین قسمت این باشد که داستان هنوز تمام نشده است. فصل اول تقریباً با این سؤال آغاز شد: چطور بروم؟ و فصل فعلی تقریباً با سؤال معکوس آن ادامه پیدا می‌کند: چطور برگردم و بعد از آن چه کنم؟ اگر روزی این وبلاگ تبدیل به کتاب شود، شاید موضوع واقعی کتاب نه «مهاجرت» باشد و نه حتی «دکتری». موضوع اصلی می‌تواند چیز دیگری باشد:

بهای یک هدف بلندمدت و اینکه انسان در مسیر رسیدن به آن، چه چیزهایی به دست می‌آورد، چه چیزهایی از دست می‌دهد و در پایان چقدر شبیه آدمی باقی می‌ماند که در ابتدای راه می‌خواست باشد.

سیزده سال گذشت

خدا را شکر، سیزده سال گذشت. در حالی که این پست را مینویسم، چمدان‌هایم وسط اتاق است و فعلاً منتظرم ببینم اوضاع چطور پیش می‌رود، که اگر نیاز بود خودم را به کشور برسونم. فشار روی ایرانیان خارج از کشور که همچنان به ایران دلبستگی دارند زیاد شده و ارتباط با داخل هم بسیار سخت است. گروه و وبسایت های خبری پیام های تکراری به اشتراک میگذارند و صحبت با خانواده هم محدود و فقط در ساعت‌هایی می‌شود پیام فرستاد و خبری گرفت.

 فضای دانشگاهی خارج از کشور هم برایم عجیب و تلخ بوده است. بسیاری از استادان ایرانی یا مشغول انتشار بیانیه‌های لینکدینی‌اند، یا طوری رفتار می‌کنند که انگار هیچ نسبتی با ایران ندارند. تلخ‌تر اینکه بعضی‌ها آشکارا از حمله به ایران خوشحال‌اند و دانشگاه هم، با وجود اینکه بعضی از این رفتارها با قواعد و ارزش‌هایی که خودش مدعی آن‌هاست تناقض دارد، سکوت کرده است.

 در مجموع فضا پیچیده است، اما با توجه به همراهی و همدستی گسترده این موجودات پلید،  آدم نسبت به آینده درخشان، امیدوارتر می شود. موضوعی دیگری هم که این روزها مهم است این هست که آدم چطور می تواند در این ایام مفید باشد. راستش شعله جنگ نسبت به قبل کمتر شده، ولی فضا دیگر مثل گذشته نیست. خیلی‌ها، خواسته یا ناخواسته، ماسک‌هایشان را کنار گذاشته‌اند. در هلند بعضی طرفداران (خوشحال) حمله به ایران آن‌قدر تند رفتند که موضوع حتی به رسانه‌ها کشیده شد و در مواردی پلیس هم وارد شد و آن ها را محدود کرد. مورد جالب دیگر هم تغییر نظر آدم‌ها بود. دوستانی که پیش از جنگ نگاه بسیار منفی و انتقادی به ایران داشتند، با نحوه شروع جنگ موضعشان تغییر کرد و نگاهشان مثبت و یا مثبت‌تر شد. البته در مقابل، مذهبی‌هایی (شاید به ظاهر) دیدم که موافق حمله به ایران بودند و غیرمذهبی‌هایی (شاید به ظاهر) که با آن مخالفت می‌کردند و از آن ناراحت بودند. خلاصه اینکه خیلی از دسته‌بندی‌هایی که قبلاً ساده به نظر می‌رسید، دیگر چندان معنا ندارد. از بلاگرهایی که تا دیروز برنامه‌های عشق‌یابی را تحلیل می‌کردند و امروز تحلیلگر و موافق حمله به ایران (شاید برای گرفتن فالور) شده‌اند گرفته، تا رفتارهای بسیار عجیب ایرانیان موافق و مخالف جنگ (در تجمع، در گفتگو و ...)، داستان زیاد است که خودش داستان مجزایی دارد. ولی یک چیز برای من پررنگ‌تر شد: اینکه بخش قابل توجهی از ایرانیان خارج از کشور، برخلاف تصویری که از میزان نفوذ و اهمیت خود دارند، تأثیر واقعی بسیار محدودی دارند و گاهی در یک دنیای خیالی درباره نقش خودشان زندگی می‌کنند. واقعیت اینکه بی اثرند ولی گاهی پول دارند و فکر میکنند مهم هستند!  افرادی که در جامعه جدید خود هم جایی ندارند و کسی به این افراد توجهی نمیکند... خلاصه، این هم از سیزده‌سالگی وبلاگ. ظاهرا بیشتر از وقایع مطلب بود تا از افکار خودم. البته خوب با توجه به الویت ها شرایط فرق میکند.

حدود یک سال از پایان درسم گذشته و همچنان سخت درگیر دعواهای حقوقی، شکایت‌ها و کمیته‌های مختلف هستم. چیزی که برایم روزبه‌روز روشن‌تر شده این است که سیستم‌ها خیلی بیشتر از آنچه تصور می‌کردم ظرفیت تحمل رفتارهای نادرست و حتی حفاظت از آن‌ها را دارند. الان به نظرم آدم هایی که به هیچ چیز اعتقاد ندارند از همه خطرناکتر هستند چون هر لحظه می توانند واقعیت را آن طور که به نفعشان هست نشان دهند. این افراد هم که تعدادشون در محیط های کاری خارج از کشور کم نیست و همیشه لبخند هم به لب دارند ولی کاش از اول آن ها را دوست نمیگرفتم. راستش مدت زیادی صبر کردم که این روند به یک نقطه روشن برسد، اما کم‌کم احساس می‌کنم بخشی از ماجرا فقط فرسوده کردن آدم است. ببینیم در نهایت به کجا می‌رسد. خلاصه به ذهنم خیلی میرسه که شاید بهتر بود خودم را انقدر درگیر نمیکردم و شاید بهتر بود سریعتر برمیگشتم. ولی خوب در صورت بی عملی اون حس بد همیشه همراهم می بود. 

در همین حال، دارم وسایل خانه را کم می‌کنم تا بتوانم اجاره محلی که در آن زندگی میکنم را به پایان برسانم و خونم را پس بدهم. تلاش‌هایم برای مقدمات برگشت به کشور و ادامه مسیر هم تا اینجا به نتیجه نرسیده و ظاهرا بسیاری از کارها را هم نمی‌شود از راه دور پیگیری کرد. کمی دیگر صبر می‌کنم تا ببینم پرونده‌ها به کجا می‌رسند، اما به هر حال زمانی می‌رسد که باید تصمیم را از حالت فکر و حرف خارج کرد و عملی‌اش کرد. 

پینوشت: این متن در شهریور ۱۴۰۵، با توجه به قطع دسترسی به برخی وب‌سایت‌های داخلی از خارج از کشور، به اشتراک گذاشته می‌شود.