ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

ستاره مسافر

این وبلاگ داستان پسری است که دوست داشت تاثیر گذار و متفاوت باشه، به همین خاطر تصمیم گرفت ...

سفرنامه لیسبون

لیسبون شهری خوش رنگ، زیبا و آرام که خون گرمی مردمانش حتی با وجود شرایط نامناسب اقتصادی تجربه متفاوت و خاطر انگیزی را به هر بازدیدکننده ای می دهد. با توجه به سفر کوتاه چندروزه موارد زیر به نظرم در مورد لیسبون بیشتر به چشم آمد:

شهر

در نگاه من به عنوان یک گردشگر شهر لیسبون بسیار منظم و تمیز و دارای سازه های زیربنایی مناسبی است که همه این موارد بر خلاف انتظار من با توجه به شرایط سخت اقتصادی پرتغال بود (نسبت به کشورهای اروپای شمالی). به طور کامل حس میشد که در این شهر شهرداری و مدیریت شهری وجود دارد. همچنین معماری متفاوت، هنر کاشی کاری و پیاده روهای شهر که دارای سنگ فرش (به نوبه خود منحصر به فرد) هستند لیسبون را متفاوت می کنند. سازه های مترو بسیار تمیز و نوساز (برخلاف مترو شهرهای بزرگ اروپایی) و اگر اشتباه نکنم دارای زمانبندی بسیار دقیق بود. همچنین دیدن استفاده از چوب پنبه به عنوان لایه نشیمنگاه صندلی در متروهای لیسبون ایده ای سبز و خلاقانه ای بود (این کشور تولید کننده چوب پنبه می باشد). در مجموع به نظرم توان مالی عوض کردن خیلی از امکانات و سازه های زیربنایی را ندارند اما با توجه به تعمیر و نگهداری، همه این موارد خوب کار می کنند. همچنین به نظرم در کار و تولیدات از تجمل به دور هستند ولی اگر بخواهند کاری را انجام بدن به ریزه کاری ها توجه (بسیاری) میکنند و درست انجام میدهند.

مردم

در مجموع به نظرم (سفر کوتاه چند روزه) پرتغالی ها مردمانی آرام (البته سرمربی های پرتغالیمون کمی متفاوت به نظر میان)، خونگرم، صبور و ساده زیستی هستند، هرچند در لیسبون به نظرم آدم ها خسته از فشار مالی بودن ولی همچنان به نظرم (چند تجربه) با معرفت بودند (چیزی که کمتر در اروپا دیده میشه). راستش با توجه به داشتن سابقه استعمار و داشتن آثار و یادبودهایی به نام آن افراد، رفتار دوستانه مردمان این سرزمین به من حس دوگانه ای را میداد. در ضمن انتظار بیشتری از حضور نمادهای مسیحیت در جامعه و مکان های مختلف داشتم. همچنین با توجه به مستعمرات گذشته حضور رنگین پوستان در جامعه مشهود بود و به نظرم از نظر فیزیکی بسیار بسیار شبیه ما بودند و البته قد آدم ها نسبت به سایر کشورهای اروپایی (که تا الان سفر کردم) کوتاهتر بود و به نظرم تعداد ادم های خیلی کوتاه هم در جمعیتی که در روزهای سفر باهاشون روبرو شدم کم نبود.

حمل و نقل

با توجه به تپه های بسیار در این شهر با وجود مسیر دوچرخه، دوچرخه سواری اصلا رایج نیست (با توجه به شیب مسیر). برای رفت و آمد میتوانید از قطار، تاکسی، مترو، اتوبوس، ترم و در مسیرهای با شیب زیاد از بالابرها استفاده کنید ولی به نظرم استفاده از ماشین شخصی و یا تاکسی های اینترنتی (قیمت مناسب) در این شهر یک ضرورت است. هزینه سوخت هم برخلاف حقوق های کمترشون (نسبت به اروپای شمالی) ارزان نبود. یکی از نکات جالب برای من یک بار مصرف نبودن بلیت های یک سفره بود و امکان شارژ مجدد کارت مهیا بود (استفاده مجدد کارت). همچنین همانطور که اشاره شد ایستگاه های مترو بسیار بزرگ تمیز و هرکدام دارای تِم منحصر به فرد خود بود. واگن ها هم شاید قدیمی اما خوب کار می کردند. همچنین برای من روشن بودن تونل ها هم عجیب بود. بعد از سفر یکی از همکارهای پرتغالی به من گفت (بعد از تعریف های من) دولت بیشتر پول اتحادیه اروپا را در مترو سرمایه گذاری کرده در حالی که هنوز پرتغال با قطار سریع السیر به اسپانیا (و سایر اروپا) متصل نیست. شاید هم بد نباشه اینجا اشاره کنم که ترم شماره ۲۸ شهر لیسبون به علت عبور از اکثر مناطق دیدنی و بازگشت به نقطه اولیه به یک جاذبه توریستی تبدیل شده که البته باید توجه داشت که در طول روز میتونه بسیار بسیار شلوغ باشه.

مکان های دیدنی

با جستجو در اینترنت مطالب زیادی در مورد مکان های دیدنی این شهر موجود است. ولی برای من قدم زدن در این شهر و تفاوت های فرهنگی که با آن ها روبرو شدم از همه جذابتر بود. البته اگر حوصله سفرهای نیم روزه هم داشته باشید شهرک سینترا و شهر فاتیما از لیسبون به راحتی قابل دسترس است.

غذا

به نظرم یکی دیگر از نکات خاص شهر لیسبون شیرینی فروشی هایش هست که که محصولاتی خلاقانه، متنوع و خوشمزه را (مثلا پاستل دناتا) در مقابل شما تولید و عرضه می کنند. به نظرم لیسبون بیشتر رستوران محور بود که کمتر در سطح شهر و کنار پیاده روها صندلی رستوران ها را مشاهده میکنید. در رستوران و کافه ها تاجایی که دیدم در انتها برای شما رسید را برای پرداخت می اورند و همانطور که کاملا قابل حدس هست کیفیت و حجم غذا بسیار بالاتر از هلند است! غذاهای دریایی از جمله غذاهایی درست شده روغن ماهی (نوعی ماهی) بسیار پرطرفدار هستند.


پینوشت: با توجه به مطالب و سفرنامه های گوناگونی که که در اینترنت در مورد دیدنی های این شهر هست سعی کردم وقت شما را مجددا با مطالب تکراری نگیرم.

-  تجربه توریستی از یک شهر همیشه خیلی ایده آل هست و معمولا واقعیت ها دیده نمی شود.

کنترل و هدایت

از معدود خاطراتی که از دوران دبستانم یادم مونده، بازی هامون در زنگ های ورزش و زنگ های تفریح و فوتبال های بعد تعطیلی مدرسه در پارک نزدیک مدرسه است ... اون زمان بازی بر روی چمن در ذهنمون خیلی مهم بود و حتی فکر میکردیم نه تنها بازیمون بهتر میشه بلکه خوشتیپتر هم میشیم! ولی بازی کردن بر روی چمن آن پارک زیاد آسون هم نبود... یک باغبونی داشت که اگر میدید بچه ها دارند برروی چمن فوتبال بازی میکنند با زنجیر و کمربند بدنبال بچه ها می افتاد! کلی اومده بود مدرسه اعتراض که بچه هاتون پارک را دارند از بین می برند و مدیر و ناظممون همیشه سر صف به ما تذکر می دادند و از کم شدن نمره انضباط می گفتند ولی خوب همه این موارد بی تاثیر بود... و  این بازی فرار و تذکر ادامه داشت! ظاهرا چند دقیقه بازی کردن به تذکر مدیر، دعوای مادر بابت سبز شدن و پاره شده لباس ها و ترس از خشم باغبون می ارزید..... (کاش میشد ذهن اون پسر دبستانی را درک کرد! واقعا نمیدونم چطور فکر می کردم).
تقریبا بعد بیست سال در سفر قبلیم به ایران به اون پارک سر زدم! انتظار دیدن بچه های بیشتری را داشتم چون فکر نمی کردم دیگه باغبونی باشه که جرات دنبال کردن کسی را کنه! ولی هیچ کس در حال بازی فوتبال نبود! راستش اصلا نمیشد بازی کرد! تمام اون محوطه مسطح تبدیل شده بود به تپه های کوچک! دیگه اصلا امکان بازی فوتبال نبود و دیگه نیازی نبود باغبونی برای چمن هایش بدود، دانش آموزی فرار کند، معلمی تذکر دهد و خانواده ای نگران باشند!!!
گاهی مسایل از آن چه که ما فکر می کنیم  راه حل های آسانتری دارند... شاید اگر باغبان کمی هنر به خرج میداد و در زمینی که برای سرسبز کردنش کلی زحمت کشیده بود کمی پستی بلندی ایجاد میکرد لازم نبود هر روز بدود! ناظم اگر زمان زنگ ورزش را بیشتر می کرد، کلاس های فوق برنامه می گذاشت و فضای مدرسه را شادتر می کرد، لازم نبود هر روز به کلاس ها سر بزنه و تهدید به کم کردن نمره انضباط کند! اگر خانواده هم متوجه می شدند من به فضا و زمان بیشتری برای تخیلیه انرژی دارم لازم نبود لباس های رسمی مدرسه ام را به علت پارگی سر زانوها و تغییر رنگ تند تند عوض کنند. البته شاید کسی هم دنبال دیدن اصل مساله و پیدا کردن راه حل نبود... شاید هم همه به همان زندگی و چرخه عادت کرده بودند... 

دوستی های بی عمق

راستش از موقعی که مستقل شدم و خودم را شناختم خارج از ایران بودم. وقتی در ایتالیا بودم، با یک عده آدم عجیب و غریب همراه شدم که هدف ها و نیازهامون بسیار متفاوت بود و سخت میشد حتی یک حرف مشترک برای صحبت پیدا کرد. خوب مشخص بود باید مسیرم را عوض می کردم.
اومدم هلند فضا کلا عوض شد اون اوایل خیلی خوشحال بودم چون آدم ها با حداقل آداب اجتماعی اشنا بودند و میشد باهاشون وقت گذراند! اما زمان گذشت و هرچی رفتم جلو دیدم رابطه ها عمق پیدا نمیکنه!!! اوایل فکر می کردم مشکل از من هست و سعی کردم تغییر کنم و محبت کنم ولی هرچقدر تلاش کردم در جمع آن ها شهروند درجه چندم بودم! 
ولی الان بعد این سال ها میدونم با این که هم زبان هستیم ولی خیلی با هم فرق داریم و انتظارم از اساس اشتباه بوده!! چون یکی اومده بود به هر طریقی شده (به هر طریقی) پولدار بشه! یکی به واسطه شغل اداری پدر اومده و ماندگار شده بود (پنهان کار بود و هنوز فکر می کرد رییسه)، یکی شعار میداد و از عشق به وطن و ارمان ها میگفت ولی با شور و حرارتی مثال زدنی و عجیبی جلوتر از همه به دنبال پاسپورت و مزایا بود! و اون یکی هم پز منزل، مدرک و ماشینش را به هم ولایتیاش میداد! کلا مدعیانی (زَر، زِر، زور و تزویر) هستند که جز خود را نمیبینند و دنیایی به اندازه عقده هاشون دارند (بدون شک نه همه)! خلاصه اینجا میان این هم زبانان میشه زنده بود اما نمیشه زندگی کرد! همون ایتالیاست ولی آدماش ظاهر قشنگتری دارند! فحش نمیدن، پرکارتر، درس خوانتر، صاحب شغل های پردرآمد تر و لفظ قلمترند... واقعا غر نمی زنم، راستش فکر نمیکنم انتظار بالایی باشه که از دانشگاه و شهر دانشگاهی انتظار یک محیط پویا، کنجکاو و سازنده را داشت!

پینوشت: هرچند خواننده محترم میتونه بگه تو خوبی!! خودت چی پس! خودتو درست کن یا خودتم یکی از اینایی و اصلا اونجا چه کار می کنی!!!

کار در دانشگاه

بعد از کرونا فرصتی شد بعد از چند سال به دوستانم در سایر کشورهای اروپایی سر بزنم و بیشتر در مورد تجربه هامون در دوره دکتری صحبت کنیم...از دوستان همیشه می شنوم که در دکترا کسی کاری نمیکنه و فقط دور خودمون می چرخیم و یک کار ساده را تکرار می کنیم!!! استاد بی خیال است و سیستم مشکل دارد... راستش من هم همیشه صادقانه  میگم ما هم کار خاصی نمی کنیم و دانشگاه به آدم خیلی آزادی عمل می دهد (تنبل خونه است). البته در مقایسه با دوستان دانشگاه های اسکاندیناوی ما به چند دسته نامساوی تقسیم میشیم (بیشتر روانی چون خواسته ها از ما بالا و ایده ها بزرگتر است) کلا ظاهرا در رشته های سنتی مهندسی خبری از کار هوشمند و متمرکز نیست، استاد (در بیشتر اوقات) با یک ایده تکراری پولی گرفته و باید خرجش کند. البته خوب خیلیا در همین دانشکده خودمون کارشون را خیلی بزرگ نشان میدن ولی بین خودمون میدونیم نمایشی است (البته همیشه استثنا هم هست).
حالا همین دانشکده ما که میگم خبری نیست، یک عده آرزو دارند، بیایند و با سردرش یک عکس یادگاری بندازند!!! البته هرکسی وارد این محیط میشه بعد مدتی متوجه واقعیت میشه، اما با این وجود بین همکارانی که چند دانشگاه مختلف را تجربه کرده اند، دانشکده ما یک جای خیلی فوق العادست!!! راستش همیشه فکر می کنم وقتی دانشکده ما با این رنک و اسمش اوضاعش اینه، تو دانشگاه های دیگه چه خبر هست... البته شاید اروپا این طوری هست! ولی به نظرم برای یک فرد واقع بین که هدفش فقط مقاله دادن نباشه کار دانشگاه (در رشته های ما) سرکاری است! مگر اینکه خودت با کارهای جانبی بهش معنا ببخشی...
اخیرا یکی از دوستان که در دوره های کارآفرینی باهاش آشنا شده بودم و برخلاف من موفق بود، تازگی دوره دکتری را شروع کرده! حالا بعد از دو ماه میخواد انصراف بده! چون متوجه شده محیط پویا نیست و باید فقط یک کار تکراری برای استاد انجام بده و نگران هستش زمان را از دست بدهد.... راستش کمتر در دانشگاه با آدم های پرانگیزه ای مثل این فرد روبرو میشیم به همین جهت این طور افراد خیلی سخت در دانشگاه می توانند راهی پیدا کنند که لذت ببرند. این فرد از من خواست تا راهنماییش کنم! با اینکه کاملا درکش میکنم به او پیشنهاد کردم حداقل تا امتحان جامع بماند و بعد تصمیم بگیرد. به او پیشنهاد دادم از آزادی دوره استفاده کند و وقتش را صرف کارهایی که دوست دارد کند! بر روی شبکه سازی و رشد فردی کار کند! و در انتها گفتم به عنوان یک خارجی شاید مدرک دکتری برایش مفید باشد! برام جالب بود، منی که همیشه غرغر می زنم و دوره دکترا را زیر سوال میبرم به او همچین پیشنهادی کردم! شاید من هم محافظه کار شدم... شاید بعد از بالا و پایین پریدن در این محیط بی انگیزه شدم... شاید به این تنبلی عادت کردم... شاید هم واقع بین شدم.

فرهنگ کاری خیلی بد

اخیرا یک همکار خانم هموطن وارد گروه ما شدند و یکی از مسیولیت های من راهنمایی و هدایت ایشان در کار و پژوهش است. ایشان همانند سایر بچه های دپارتمان حضور پر رنگی در ازمایشگاه دارند... این خانم همکار، بسیار پرانگیزه هستند و مشتاق کار، البته کمی بی تجربه در کار... این مورد هم اضافه کنم این همکار خانم قبل از اینکه کار را شروع کنند از دوستان خانمشون (در دانشگاهی که الان مشغولیم تجربه داشتند) راهنمایی خواسته بودند که دوستان به عنوان اولین پیشنهاد و توصیه گفته بودند: در لباس پوشیدن و رفتار در این محیط دقت کن! خوب تا اینجای کار همه چیز عادی است! ایشان فکر می کنند وارد یک محیط حرفه ای شده اند و دانشجویان و کارکنان به عنوان یک فرد جدید سعی می کنند با ایشان آشنا بشوند! البته بعد از این سال ها برای من کاملا طبیعی بود که اشتیاق آشنایی با ایشان بیشتر از من تازه وارد باشد...
اما این گفتگو ها به یک آشنایی ساده ختم نشد!!! یک نفر هر روز فرصتی پیدا میکنه (فکر کنم رادار نصب کرده) که شوخی های واقعا غیر اخلاقی کنه و سر و به وضع لباس این خانم بند کنه! یک نفر دیگه میاد میگه چه کار احمقانه ای داری انجام میدی ما کارای احمقانه را میدیم به خانم ها! یک نفر دیگه میگه من اینجا دختری نمیبینم و .... خلاصه این داستان هر روزه ماست اول با خنده شروع شد و الان خانم همکار دنبال لحظه های خلوت ازمایشگاه است تا کسی بهش مراجعه نکند (مزاحمش نشود). این هم البته اضافه کنم بعد از این همه سال، همچنان من با خواهش و تمنا کارها را جلو میبرم ولی ایشون کاری که در یک ماه من میتونم انجام بدم را در لحظه میتونه جلو ببره (به حرف خانم همکار سریعتر گوش می دهند)! از وقتی ایشان اومده حتی ادم هایی که به من مراجعه و سلام می کنند هم بیشتر شده!!! اون اوایل که درس را شروع کرده بودم از این رفتارهای دوگانه خیلی ناراحت می شدم ولی (متاسفانه) الان به عنوان یک واقعیت جامعه ای که در آن ساکن هستم، پذیرفتمش!!! متاسفانه این رفتارها محیط را سمی می کند مثلا در سال های گذشته خیلی مشتاق بودم با همکارها جدید خانم و آقا صحبت کنم ولی بیشتر اوقات گفتگو با خانم ها خیلی عجیب و بد پیش می رفت (رفتارهای عجیب و گاهی بی ادبانه)... بعد از این سال ها کاملا درک می کنم چرا در یک محیط الوده افراد حالت تدافعی میگیرند ...
قسمت تلخ ماجرا اینجاست که این افراد همیشه مدعی هستند و همه دنیا را مسخره می کنند!!! و از هم مهمتر این که اینجا دانشگاه است!!! و معلوم نیست در دنیای واقعی چه خبر است... سال اول بودم از استادم انتقاد کردم بابت این رفتارها! ولی به من گفت سخت نگیر اینجا تازه خیلی خوبه در صنعت نمیدونی چه خبره!!! تو حساسی...!!! البته همه اینگونه نیستند در میان همکاران دوستان آسیایی خیلی مودب و حتی انسانی با خانم ها رفتار میکنند!
البته من فقط نظاره گر این وقایع نبودم! سال پیش در کمیته فرهنگ و روابط کاری دانشگاه وارد شدم تا ارزیابی چند ساله از دانشکده داشته باشیم! نتایج و مصاحبه ها شرایط را خوب نشان نمی داد، سعی کردیم در گزارش نهایی انعکاس بدیم ولی درنهایت از بالا پیام رسید روی گزارش اب بریزید (با همین لحن) این موارد برای رنکینگ دانشگاه مناسب نیست!
و در آخر اینکه من تجربه کار و تحصیل (مقاطع بالا) در ایران را ندارم ولی همیشه در دانشگاه و اداره اموزش و پرورش تحت تاثیر ادب و لطف خانم ها قرار می گرفتم.